تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر  یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما 

 

                                                          قسمت دوم

تهران غوغا بود و هياهو . در گيري عقايد بود و انواع و اقسام كتاب و گروه ها و انديشه هايشان .ماترياليسم بود و توده ، مجاهدين بودند و اقليت ها و اكثريت ها . دختران و پسران جوان بودند كه در گروه هاي مختلف از ديكتاتوري مي گفتند و ساختن جهان شمول و محسن از حزب الله مي گفت و امام . پسري پاك بود و پاكي و مهرباني اش روي عقايد من بي تاثير نبود . بحث هايمان تمامي نداشت . من از كتابهاي ديالكتيكي كه خوانده بودم مي گفتم و او از دين و خدا . سعي داشت اسلام را نه از طريق ارث بلكه از راه شناخت وارد شريان حياتم كند و بدين گونه بود   كه خدايم را با محسن شناختم و شهادتينم را با قلبم يكي كردم و محسن را نيز شريك آن ساختم . يه ديدنش ، به بحث هاي دلنشينش ، به شعرهايش ، به مولانا و حافظ خواني هايش دل باخته بودم .

 

پدر توانست كاري براي خود دست و پا كند . خانه ايي  هم  نزديك عمو اجاره كرد و زندگي مستقلي را شروع كرديم . زن عمو خيلي كمكم بود ، ولي جالي خالي يك زن در خانه مان احساس مي شد . هر چند تلاش بي وقفه و شبانه روزي من بود ولي تنها بودم . كه زن عمو با تلاش سعي مي كرد اين خلوت را پر كند . البته اين تلاش زن عمو نبود كه مرا به درس ، كار و آينده اميدوار مي كرد . گرماي نگاه پاك محسن بود .

 

 سي و يك شهريور بود خودم را براي سال جديد تحصيلي آماده مي كردم . بعد از پيروزي انقلاب ، ديگر زندگي ما مردمان معمولي روند عادي به خود گرفته بود كه ناگهان صداي يك انفجار مهيب همه اهالي محل را روي پشت بام كشاند .

 

بچه ها فريادي از خوشحالي كشيدند  : " آخ جون  ، باز مدارس تعطيل است . " چي مي فهميديم كه چيه . فقط تعطيلي مدارس در دوران انقلاب خيلي بهمان مزه كرده بود . فكر مي كرديم باز هم تعطيلات است و دوران خوش انقلاب ، خيابان ريختن ، شعار دادن ، صف نفت ايستادن و روزهايي كه يكنواخت نبود . ولي اين بار ديگر جنگ بود . راديو خبر حمله عراق را به كشورمان داد . و اين يعني شروع بدبختي .

 

باز هم نمي دانستيم . جوانها يكي يكي لباس رزم پوشيدند . آموزش هاي عمومي اسلحه ، شليك ، جنگ و نابودي و يك هدف مقدس . آهنگران بود و سرودهاي حماسي اش و خيل جوانان و نوجوانان پاك كه خود را به آغوش گلوله  مي سپارند . عشق هاي جنگ بود . دامادهايي كه  فرداي شب زفاف به خط مقدم رهسپار مي شدند تا به ديدار دوست نايل گردنند و يادگارهايي از اين پيوند مبارك !! و عروس هايي كه بايستي  اين افتخار را به انتها برسانند . در آن شرايط بود كه عشق من و محسن نيز به اوج خود رسيد . و در اين شرايط بود كه خبر ازدواج مادر به گوشمان رسيد . پدر مثل شير مي غريد و نعره مي كشيد . قبول اين شرايط برايش سخت بود ، با اينكه پيوند قيم گسسته بود ولي باز هم خود را مالك مادر مي دانست ، و يا شايد نگران برادرهايم بود كه زير دست ناپدري مي افتادند و يا اينكه او هنوز ازدواج نكرده   شايد به اميد اينكه مادر پشيمون و نادم برگردد . كمتر مي توانستم آنچه كه در مغز پدرم مي گذرد را تجزيه و تحليل كنم ، فقط از رفتارهايش مي ديدم و سيگارهاي دم بدم او را .

 

پدر بارها و بارها از برادرها خواست كه پيش او بيايند ولي هر كدام از آنها بهانه هايي داشتند . آنقدر درگير و دار كارهاي خود بودند كه مادر و پدر دو گزينه جداي از آنها بودند . محمد كه دائماً در گير جنگ و جهاد بود و گاه گداري در مرخصي هايش به تهران مي آمد كه آنهم يا با محسن بود يا دنبال كارهاي تداركات .

ميثم هم از طرفي ديگر افتاده بود . درگير مواد ، حمل ، خماري و نشئگي بود . عملاً مادر مانده بود و شوهر تازه اش و احتمالاً فرزنداني كه در آينده خواهند داشت .

 

پدر فهميد كه تنها كسي كه مونس و همدمش  مي تواند باشد ، من هستم و مي ديد كه چگونه با ناراحتي هايش و اخلاق تندش عرصه را به من تنگ كرده . صحبت هاي ديگران و پيشنهاد هاي زن عمو و ازدواج مادر او را در تصميم ازدواج مجددش راسخ تر كرد و سفارش كرده بود تا زن عمو برايش همسري بيابد تا بتواند با پدر و من زندگي كند . وجود من يكي از شرط هاي اساسي پدر بود .

 

                                                                                               ادامه دارد 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر  یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما 

 

صداي زنگ يكسره مي آمد . هر كسي بود تا در باز نمی شد ، ول كن نبود . يه كم ترسيدم . خبر بد . از اين فكر حسابي دست پاچه شدم . آيفن را برداشتم . قبل از بله من صدای اميرتوی گوشی پیچید  و با شوقي كودكانه گفت : " زود باش ماهرخ باز كن . "

 

امير قرار بود جواب آزمايشم را سر راهش بگيرد و حالا  حامل خبرهايي بود. نگاه گرمش همه چي را به من فهماند . ايستادم و نگاهش كردم .  به كنارم آمد و بي هيچ كلامي دستانم را در دست گرفت . نگاه از چشمانم بر نمي گرفت . حرارت نگاهش يادم آورد كه چقدر با وجود او خوشبختم . و حال داشت اين خوشبختي با وجود حياتي تازه كه در وجودم شكل مي گرفت به اوج خود مي رسيد .

 

امير دستانم را بالا برد . به لبانش نزديك كرد و بوسه ايي بر پشت آن نهاد . اشكي داغ تمام چشمانم را در برگرفت . و قطره ایی چنان گستاخ شد که راه گونه ام را در پیش گرفت . سر مست بودم از گرمای محبتی که وجودم را داشت به آتش می کشید ، و  طمع واقعي خوشبختي را  قطره قطره به مذاقم می ریخت .

 

دستور مدير برنامه را كه آقاي  رمضاني روي ميزم گذاشت منو از فكر بيرون آورد . تو فكر بعد از ظهر و خريد براي  نوزادي بودم كه داشت شكل مي گرفت . در انتخاب رنگ مانده بودم . بين دختر و پسر بودنش مانده بودم . بين اسم هاي انتخابي مانده بودم كه عنوان برنامه   يادم آورد كه الان موقع ماندن بين راه نيست بايد حركت كرد .

 

فاجعه ايي در راه بود و يا نه گذشته بود بايد مي نوشتم بايد در موردش تحقيق مي كردم  . بايد نمايشنامه ايي راديويي بر اساس آن تنظيم مي كردم . زودتر بايد دست به كار مي شدم . بايد روي آنتن مي رفت . بايد به گوش همه مي رسيد . بايد هشياري در پشت بلند گوها جار زده مي شد .

 

 كارواني از دختران فريفته به پاكستان سرازير بود . به عنوان ازدواج ، به  اميدي تازه ، به عنوان رهايي از فقر ، به عنوان رهايي از خانواده به عنوان گريز . گريز از خود ، از سر گرداني هاي دوران نوجواني ، به دوران انقلاب . خاطرات مرا با خود برد . به دوران نوجواني .

 

زماني كه شاد و خرم در كويري خشك و تشنه ، منتظر رها شدن  قطرات باران از پناه ابر . ابرهايي كه در جنگ افكار و قدرت پايتخت حق سبز شدن را از او گرفته بودند   ، و خشم و قهر خود را بر زندگي ما انداختند .

 

جنگ و جدال پدر و مادرم را هر وقت مي شنيدم ، بيشتر در خود فرو مي رفتم . كتابهايم را جلويم پهن مي كردم و مي خواندم . مي خواندم از عشق و دلداگي . از حافظ و سعدي ، از مولانا   ولي هيچگاه معناي واژه واژه آن را نمي فهميدم .

 

همچون سياهي كه جايي براي سفيدي ها ندارد . ذهن سياه من نيز فقط فقط رو خواني مي كرد . سعي مي كردم اشعاري را به ذهن بسپارم بلكه با سرودن آنها زشتي هاي حك شده در ضميرم را بيارايم . بياني شيوا داشتم و با بيان من اين اشعار زيباتر از هميشه در ذهن هر شنونده ايي مي نشست . ولي تنها خواندن بود . معناي آن در سنگ قلبم حك نشد تا اين كه دست روزگار راه پدر و مادرم را از هم جدا كرد و مرا با پدرم راهي شهري غريب نمود . دو برادرم با مادر در زاهدان ماندند . در دل خاك . بزرگ شده خاك بودند و كوير . پس راحت نمي توانستند با پدري كه در نزدشان گناهي بزرگ بر گردن داشت و آن آزار و اذيت مادر بود ، همراه شوند .

پدر و مادر هر دو خود خواه بودند . هر دو لجباز بودند . موجوداتي كه يك جا جمع نمي شوند و اين جمع اضداد چه جوري ممكن شده بود ، خود داستاني بود از ناف برون و نامزدي هاي دوران جنيني و نوزادي . در هر صورت پدرو مادر هر دو زندگي باخته بودند . و من نوجواني كه به دنبال چيزهاي جديد و نو به دور از سر و صدا كه روح حساس و لطيف مرا بيازارد ، همراه پدر به تهران آمديم و چند وقتي را منزل عمو ساكن شديم تا پدر براي خود كار و زندگي جديدي دست و پا كند .

 

عمو بر خلاف پدر زندگي خوبي داشت . زن عمو زني مومن و پاك بود و در دامن او محسن بزرگ شده بود . محسن جوان بود و داغ و حسابي در گير و دار انقلاب و بسيج و بسيار مهربان .

تا به استقلال رسيدن پدر و تشكيل يك زندگي ، نهايت لطف و محبت را به ما داشتند . بويژه به من كه دختري بي پناه بودم و سعي مي كردند با مهرباني و محبت هاي بي دريغ جالي خالي مادرم را برايم پر كنند .

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

داستانی کوتاه

يکي از ملوک را مرضي هولناک بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولي.

طايفه حکماي يونان اتفاق کردند که مر اين رنج را دوايي نيست،

مگر زرداب آدمي به چندين صفت موصوف.

بفرمود تا طلب کردند.

پسر دهقاني را يافتند بدان صفت که حکما گفته بودند.

ملك، پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود کرد

و قاضي فتوي داد که خون يکي از آحاد رعيت ريختن سلامت نفس پادشاه را رواست.

جلاد قصد کشتن کرد.

پسر سر سوي آسمان کرد و تبسم کرد. 

ملک پرسيد که در اين حالت چه جاي خنديدن است؟

گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکم و داوري بر قاضي برند و داد از پادشاه خواهند.

اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به کشتنم فتوي داد و پادشاه راضي شد به ريختن خونم.

در اين حال، جز خداي پناه نيست.

سلطان را از اين سخن دل به رحم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت: هلاک من اولي تر که خون بيگناهي ريختن.

سر و چشمش ببوسيد و در کنارش گرفت و نعمت بيکران داد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

وصال با خدا

بار الها،

توجه من به مخلوقات تو سبب مي‏گردد كه از مشاهده‏ جمالت محروم بمانم؛

پس مرا در پيشگاه خويش به عبادتي بگمار كه‏ به وصال تو رساندم.

چگونه براي اثبات وجود شريفت ‏به چيزي دليل ‏آورده شود كه در هستي خود محتاج توست؟
آيا براي غير تو ظهوري‏ است كه براي تو نيست تا وجود غير، آشكاركننده جمال تو باشد؟

تو كي پنهان بوده‏اي كه براي اثبات و عيان ساختنت نياز به دليلي باشد؟

 كي دور بوده‏اي كه كاينات، در راه رسيدن به تو باشند؟
كور باد چشمي كه تو را نگاهبان خود نبيند. و چه‏ زيانبار است، معامله بنده‏اي كه از محبت تو وي را بهره‏اي نيست.

خدايا،

خواري و پستي‏ام در برابر تو هويداست و احوال من بر تو پوشيده نيست.  

وصالت را از تو مي‏طلبم و به ياري وجود شريفت، بر هستي تو گواهي مي‏دهم.

مرا با نور خود به ذات پاكت، راهنمايي فرماي و با صدق عبوديت در پيشگاهت‏ بر پاي دار.

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .

با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد .

در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن  نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او و اين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد

 

خدا را بد آيد كه مردم در خواهش از يكديگر اصرار ورزند، ولى اصرار را در سؤال از خودش دوست دارد، همانا خداوند ـ كه يادش بزرگ است ـ دوست دارد كه از او سؤال شود و آنچه نزد اوست طلب گ ردد 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

با تو   نـــگاهــــــي تــــا ژرفــــــــــــا ،   بي تو   نگاهــي تا دم مــــــرگ

 

با تو   نفس هايي تا عمـــــــق گرما ،   بي تو   آهــــــي ســـــــــــوزان

 

با تو   شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــبنم ،   بي تو   اشــــــــــــــــــــــــــــك

 

با تو   لباني بسته زير بوسه اي نرم ،   بي تو   لبانـــي لــــرزان از غــم

 

با تو   پـــــــــــناه دســــتاني ســـرد ،   بي تو   تنـــها ســــرد ســــــرد

 

با تو   صداي چكاوكي ســـــر خوش ،   بي تو   ناقـــــوس بلنــــد مــرگ

 

با تو   قطــــــــره قطـــــره بــــــــاران ،   بي تو   آبي سخت و بي امــان

 

با تو   تــــــا اوج آســــمان آبــــــــي ،    بي تو   در تنگ قفــــس تاريــك

 

با تو   طلـــــوع صبـــــح يك زنــدگي ،    بي تو   غــــــروب آن زنـــدگــي

 

با تو   امـــــــيد تا اوج بي نهايـــــت ،    بي تو   دريـــــغ از لحــــظه بعـد

 

با تو   فــــــــروغ فـــــــــــــرداهــــــا ،    بي تو   تاريكي و ســــياهي ها

 

با تو   تپش و فــــــرود و فـــــــــــراز ،    بي تو   سكون و يك خــط صــاف

 

با تو   بــــــــــودن و بــــــــــــــودنها ،     بي تو   نبـــــــــــود بــودنـــــــها

 

با تو   تا انتــــــــــــــــــــــــــــــــــها ،     بي تو   هــرگــــــــــــــــــــــــــز

 

                                                                                  
                            
 
 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس