پاييز است . دگرگوني است . تغيير رنگ است . رنگ به رنگ شدن است . بايد با طبيعت يكي گردم . بايد كودكي گمشده درونم را بيابم . من بايد بروم . صدايي مرا به سوي خود مي خواند . وسوسه ايي آتشي بر جانم مي اندازد . من الان بايد آنجا باشم .اما چگونه ؟؟
طبيعت خود راهنماست . آن قدر آلودگي بر آلودگي انباشت مي كند تا اين فرصت طلايي را بهت بده و من در شكار اين فرصت با شتابي صد چندان رهسپار خانه عشق مي شوم .
اينجا تلار است
قلب جنگل . روح زيباي هستي . نقطه پيوند با درون . سكوي پرواز بر فراز درختان . ديدن تمامي رنگها ، قرمز ، زرد ، نارنجي ...و اينها چه زيبا در كنار يكديگر قرار گرفتند . هارموني رنگها . زيباترين سمفوني است كه در طبيعت نواخته مي شود .
و من از راه و در تلار بيزارم . به نا شناخته هايش مي روم . آنجا كه ديگر رد پايي نباشد . آنجا كه ديگر دستي علف هايش را هرس نكرده باشد . آنجايي كه وحشي است همچون كودكي . رها و آزاد همچون درونت و من به اينجا تعلق دارم . پس مي ايستم .
خوب مي نگرم . آنقدر كه نگاهم سير شود . بعد چشم فرو مي بندم .و تنها مي شنوم . صداي بلبلي بر شاخسار است . مي شنوم . آنقدر مي شنوم كه شنوايي پايان يابد . دست مي گشايم و آنقدر به هوا چنگ مي زنم تا آغوشي پر كنم . نفس مي كشم . نفسي ديگر . نفس هايي ديگر . دم و باز دم . آنقدر كه تمامي آلودگي ها از ريه هايم رخت بر بندد و آنقدر هواي جنگل را فرو مي دهم تا ديگر هوايي باقي نماند .
چك چك ، . دوباره چك چكي ديگر . چشم نمي گشايم . گوش فرا نمي دهم . دست هايم را پايين مي اندازم . صورت به آسماني مي گيرم كه سقفش برگ است و خزان . برگ ، برگ ، برگ . دهان مي گشايم تا قطرات از روي برگها را بچشم . يك قطره ، يك قطره ديگر و باز هم يكي ديگر . دهانم را از آب حيات پر مي كنم و قطره قطره فرو مي فرستم . مي خواهم ذره ذره بچشم . آنقدر بچشم تا سلولي چشم انتظار باران نباشد . چشمهايم همچنان بسته است . رو سوي آسمان دارم . تمامي صورتم خيس از قطرات باران است . باراني كه به واسطه برگها بر جسم مي بارد . موهايم آشفته است و وحشي ، همچون جنگل . بكر است و به هر سمتي روان شده .
در دم و باز دم هايم .غرق شده ام . فرق مي گشايم . جسمم را تماماً در اختيار بارش قرار مي دهم . ذره ذره ، سلول سلول از فرق سرم با قطره يكي مي شود . آنقدر يكي كه خود نيز قطره ايي مي شود . قطره قطره بر جسم فرو مي ريزد . شسته مي شوم . غبار راه از بر مي گيرم . چشمهايم را مي شويم . و باز قطره قطره مي شوم . از سر چيزي ندارم . از درونش نيز تهي مي شوم . انباشتي از اطلاعات داده شده به مغزم تبديل به آب باريكه هايي مي شود و بر روي بدنم روان مي گردد .
و اين پايان كار نيست . ذوب شدن ادامه دارد . با قطره يكي شدن به انتها نرسيده . امتداد اين راه جان باختن است . به قلب مي رسد . كشاكشي در مي گيرد . ضربان بالا مي رود . تسليم نمي شود . ولي اينجا جاي تسليم شده نيست . بايد يكي گردي . بايد لباس احرام بر تن كني . بايد غرق طواف گردي . بايد جاري گردي . اينجا تلاطم نيست . اينجا حيات ساكن نيست . اينجا قفس نيست . اينجا محدوده نيست . اينجا عرض و طولي و حركت در آن ابعاد نيست . اينجا رفتن است . همه رفتند و تنها تو ماندي .
قلبم آخرين ضربه را زد . تاپ ، توپ . از توپ افتاد . از هاي افتاد . از هوي افتاد . از بالا افتاد و قطره شد . يك قطره ، دو قطره ، هزاران قطره . خود دريا دلي بود و جاري شد . پس ديگر جاري شدن آسان شد .مانعي نبود . دست ها يارا بودند . پاها همقدم شدند و ديگر وقت ماندن نبود .
ايهاالعشاق ، آتش گشته ، چون استاره ايم ............لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ايم
تا بود خورشيد حاضر ، هست استاره ستيز.........پي رخ خورشيد ما مي دان كه ما آواره ايم
الصلا اي عاشقان ، هاي ، الصلا اي كاريان .......باده كاري است اينجا ، زان كه ما اين كاره ايم
هر سحر پيغام آن پيغامبر خوبان رسد.......كالصلا ، بيچارگان ! ما عاشقان را چاره ايم
نعره لبيك لبيك از همه برخاسته......مصحف معني توي ، ما هر يكي سي پاره ايم
خون بهاي كشتگان چون غمزه خوني اوست.......در ميان خون خود ، چون طفلك خون خواره ايم
كوه طور از باده اش بيخود شد و بد مست شد.......ما چه كوه آهنيم ؟ ! آخر چه سنگ خاره ايم
يك جو از سرش نگوييم ، ار همه جوجو شويم .......گرد خرمنگاه چرخ ار چه كه ما سياره ايم
همچو مريم حامله نور خدايي گشته ايم.......گر چه عيسي بسته اين جسم چون گهواره ايم
از درون باره اين عقل خود ما را مجو ........زان كه در صحراي عشقش ما برون باره ايم
عشق ديوانه است و ، ما ديوانه ديوانه ايم.....نفسي اماره است و ، ما اماره اماره ايم
و ما مي رويم در دل خاك . خاكي مرطوب با بوي بودن .
خاك را در مي نورديم و پاداشمان درياست . دريا بودن با ديگران . غرق شدن در وجودشان . دريايي شور و من شيريني ام را فداي بودنها مي كنم و در اين ميان به بالا و پايين مي روم . و در بالا و پايين رفتن هايم ، دختركي شيطان و بازيگوش تركه ايي خشك را به سويت پرتاب مي كند . و تركه كه خود زماني جزيي از چرخه حيات بود اين زمان جسمي خالي است . پس از خود مي راني اش . جسم و روح را سازگاري نيست . از دنياي تو به دنياي او فاصله بسيار است . تو جاري شدن را تجربه كردي و او ايستادگي را تحمل نكرد تو ذوب شدن را آموختي و او تنها افتادن را آموخت . تو غرق شدن را آموختي و او بريده شدن را فرا گرفت . تو در دريايي و او عضوي نا پيوند كه پس زده مي شود
پس
مي گويي : " تركه برو ، اينجا جاي تو نيست . "
تركه :" بگذار بمانم . "
مي گويي : " اينجا جاي ماندن نيست . "
تركه: " بگذار ريشه كنم . "
مي گويي : " اينجا خاك نيست . ريشه در كجا خواهي كرد . "
تركه : " ريشه در آب داشته باشم . "
مي خندي . بازهم ، خنده ايي بلندتر
تركه فهميده كه چقدر بي راه سخن گفته .
مي گويد : " بگذار در ساحل ات ريشه كنم . تا ترا ببينم و تو مرا سيراب سازي "
مي گويي : "سيرابي از دريا . از آبي شور . از آبي عقيم ، از مرده ايي حيات مي خواهي . "
تركه : " مي خواهم بمانم ، مي خواهم باشم . "
مي گويي : " چگونه با لجاجتي بچگانه . "
دريا طغيان مي كند و تركه را براي هميشه به ساحل انتظار پرتاب مي كند .
رسيدم ، مي ايستم . نفسي عميق مي كشم . تا بلكه با رسيدن موج هواي تازه ، قدري قلبم از تلاطم بياستد . يك دقيقه ايي مي گذرد تا در نبرد سخت و بي امان ، گنجشكك قلبم كه مي خواهد تمامي دنده ها را شكسته و در آسمان آبي به پرواز در آيد ، آرامش برقرار شود . گنجشككم خوب مي داند كه رهايي ممكن نيست . بايد همچون گذشته بماند و تنها به چهچهه ايي از راه دور قناعت كند .
لحظه ها و ثانيه ها نزديكتر مي شود . چشم هايم را مي بندم . مي شمارم . شمارشي معكوس 9، 8 ، 7 ، 6 ، 5 ، 4 ، 3 ، 2 ، 1 ، ساعت مي نوازد . 1 ، 2 ،3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 به 7 كه مي رسد مي ايستد . زمان مي ايستد . زمان در كل گيتي مي ايستد و چشمهايم هنوز بسته هستند . من زمان و مكان را در مي نوردم . دست راستم را به بالا مي برم . انگشت اشاره به دنيا را به سمت لبانم مي برم . در كنارش مي نشينند . بند بر خاك مي نهد . به سجده مي نشيند . چقدر و تا به كي نمي دانم . زمان اينجا معنا ندارد . بند بندهاي انگشتانم بلند مي شوند . مي چرخند و مي چرخند تا اين ميعادگاه عشق را عبادت كنند .
جايگاره گل بوسه ايي به رنگ نسترن است . مي پيچد و مي پيچد از دو سو . از بالا تمامي فكرم را تنگ در آغوش مي گيرد و از پايين قلبم را نشانه مي رود ، و من در بند عطر نسترن هايي هستم كه مرا در بر گرفته اند . مست مي شوم . مست مست و در اين مستي آهسته چشم مي گشايم . با سه شماره . 1 ، 2 ، 3 ، حيرانم ، گنگم ، دقايقي مي نگرم تا ببينم كجايم . ميعادگاهم نيست . چراغ مهتاب ، شمشادها و اقاقي ها ، هيچكدام نيستند . مه غليظي است . چشمم جز سفيدي چيز ديگري نمي بيند . قدمي به جلو مي گذارم . باز هم قدمي ديگر ، قدمهايم را سرعت مي بخشم . صداي آب مي آيد . موج نيست ، جريان آبي است . رودي است . قدم نزديكتر مي گذارم . حالا ديگر در كنار رودي آرام هستم . در امتدادش به راه مي افتم . چشم از رود بر نمي گيرم . صداي مرغان مي آيد . مرغان دريا . به دريا رسيدم . انتهاي اين رود دريا بود . دريايي در ميان مه . دريا ترا به سوي خود مي خواند . بايد تني به آب بزني .
بايد دل به دريا بزني ، تا حس كني . و من مست تر از هميشه گامي به جلو مي نهم . در هواي سرد پاييزي ، آبي گرم به پايت مي خورد . نرم ترا در بر مي گيرد و مي رود . قدري خمار مي شوي . گرمايش را مي خواهي و دريا بخشنده تر از اين حرفهاست كه خماريت را بيشتر كند ، باز مي آيد و اين بار بيشتر ، تا ساق پايت را در بر مي گيرد و تو جان گرفته از نوك انگشتانت را به ساق پايت منتقل مي كني . گرما يواش يواش به بالا مي رود و تو من اش يواش به جلو مي روم . دريا دلفريب است و تو دلداده . دريا گرمت مي كند و مي رود . بادي ترا به لرز مي اندازد . بيشتر مي خواهي به دريا پناه ببري . اعماقش گرم است . قدمي ديگر مي نهم . قدمي بزرگتر از قبل . زانو در آب دارم .
زانوانم ديگر نمي لرزند . موجها ديگر نمي روند . ديگر خمارم نمي كنند . كاملاً در برم گرفته اند . تنها نوازشي است . دريا گستاختر شده . موج در كمرم انداخته و مي خواهد گرمتر كند . مه را همچنان حس مي كنم . تك تك سلولهايم رفع عطش كردند ، سيراب شدند . سيراب تر از هميشه . بوي شاليزارهاي شمال را مي دهند . آنقدر سيراب كه وقتي آخرين موج بر لبانم نشست ديگر نفهميدم . بوسه ايي آتشين بود . لبهايم قدرت رهايي نداشتند . طعمش را حس كردم . شوري نداشت . بوي بهار نارنج داشت . شهدش شيرين بود . به شيريني ... نه ، شيرين نبود . مزه ، مزه شراب بود . طعمش خاطرم نيست . چرا كه با آخرين بوسه موج ديگر نبودم . به روي آب آمدم . سبك ، سبك تر از هميشه . نيازي به دست و پا زدن نبود كاملاً روي آب قرار گرفته بودم و با هر موجي ، آرام به بالا و پايين مي رفتم . موجها با موهاي پريشانم بازي مي كردند و برايم لالايي مرگ مي خوانند و من روحم را تقديم كردم . به پاي بوسه ايي ريختم .
صداي زنها باز آمد . 1 ، 2 ، 3 ، 4 ،5 ، 6 ،7 ، 8 ، زمان ايستاد . اين بار روي ساعت 8 . چشمهايم را در آن باز كردم . به دور و برم نگاه كردم . درست وسط كوچه بودم . زير درخت اقاقي . جسمي سنگين با روحي جاي گذاشته در جايي كه زمان و مكان ندارد . راه مي افتم با دستي روزمرگي هايم را در دست مي گيرم و با دستي ديگر زنگ را مي فشارم . مي روم تا چهاري ديگر را با هفتي ديگر به انتظار بنشينم تا بار ديگر جان دهم .
در وفـاي عشق تو مشهور خوبانم چو شــــمع
شب نشــين كوي سربازان و رندانم چو شــــمع
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرسـت
بس كه در بيماري هجر تو گريـــانم چــو شمع
در دل كوه بود ، نه ، كمي پايين تر
در دامنه كوه ، نه باز هم پايين تر .
در زير پاهاي استوار كوه بنا شده بود .
دره ايي بود ولي نه تنگ و تاريك . سبز بود ، سبز سبز . پر بود از درختان تنومند گردو . زيبا بود از درختان به گل نشسته بادام . لبريز بود از فندق هايي دو تايي كه تنگ هم بر شاخسارها آويخته بودند . . بالا و پايين داشت همچون زندگي . شيب داشت تا بدوي و خود را رها كني ، همچون شيب كودكي . رود داشت خروشان و پر صدا همچون خروش جواني . پله داشت تا تو به بالاي بام اين طبيعت برسي . و تو چقدر با احتياط بالا مي رفتي . مي گفتي از بلندي مي ترسي و چرايش را من نفهميدم . در دلت آرزو ديدن آنچه بود را از بالا داشتي . در حسرت بودي . نمي دانم شهامتت را در كجاي زندگي جا گذاشته بودي و من اصرار داشتم هر طور شده تو را به بالا ببرم .
گفتم : " مي خواهم مهتاب را از آنجا نشانت بدهم . "
ولي گفتي : " نه "
گفتم : " دراز مي كشيم و با هم ستاره ها را مي شماريم . "
قدم به عقب گذاشتي .
گفتم : " ستاره هايت را نمي خواهي . آن سه تا ستاره را مي گويم كه هميشه با هم بودند . تو به جاي يك ستاره هميشه سه تا ستاره داشتي . "
و تو لبخند زدي . لبخندي تلخ ."
گفتم : " يادت مي آيد هر شب قبل از خواب ، قبل از پايان روياهاي آن روزت ، پرده را كنار مي زدي و تمام آن روز را با ستاره هايت مرور مي كردي . "
و تو سر پايين انداختي .
گفتم با هم زير بلندترين درخت گردو دراز مي كشيم و با هم گردوهايش را مي شماريم و تو ...
تو اخم كردي . و من نفهميدم چرا . كمي عصباني شده بودم . از دست تو ، از دست خودم . كلافه بودم . نگاهت كردم ، التماست كردم .
گفتم : " سردم شده . دارم مي لرزم . ديگر طاقت ايستادن در مقابل لرز دندانهايم را ندارم . گرما بخشي مي خواهد تا طاقت بياورد . بوسه ايي در دل تاريكي شب مي خواهد تا لرز دندانهايم را بگيرد . دستانم نوازش دستانت را مي خواهد تا بار ديگر خون در آنها به جريان افتد . "
شريانهاي حياتي ام داشت يك به يك قطع مي شد و من محتاج تنها يك بوسه بودم و تو دلت به حالم سوخت كه ترست را جا گذاشتي . بلند شدي ، بلند شدم . نگاهم كردي . مهربان بود . جريان ملايمي از آب در درونش موج مي زد ، موجي بود بود كه آتش كلامم در چشمانت به بار گذاشته بود . لبخند زدي و من مسخ شده به دنبالت راه افتادم . و تو تمامي پله ها را بالا رفتي چون من پشتت بودم . اگر مي خواستي بيفتي قامت استوار من بود و تو چه خوب بالا رفتي .
آن شب زيباترين شب بودن هايمان بود . و تو سر بر بازوهايم نهادي و تو چقدر اين بازوها را دوست داشتي . مي گفتي هميشه به من امنيت مي دهد . هميشه به من گرمي مي ده و تو تازه فهميدي كه گرما نه در بازوان من نيست بلكه در سر لبهايم نهفته است و آن روز تو از بالا بودن نترسيدي . خاطرت آمد .
اين خاطرات آمد آمد تا به امروز رسيد . امروز سالياني است كه از آن روزها گذشته و من نفهميدم تو چرا امروز ترسيدي ؟
من چه گفتم كه تو رها شدي . تو گفتي : " از بالاي بام پرت شدم . "
تو گفتي : " به دره سقوط كردم . "
تو گفتي : " تنها شدم ."
ولي من بودم . دستهايم ، بازوانم . لبهايم تمامي آن چيزهايي كه به تو اعتماد مي داد . تمام هستي من بود . ولي چرا ؟ چرا كارگر نيفتاد ؟ چرا بي ثمر بود ؟ چرا بي فايده بود ؟ من بودم ولي چرا تو تنهايي .
وجودم تنها يك شبح شده . يك خيال خام . من تهي شدم . من خالي شدم . از نقشي كه براي تو داشتم . و تو ديگر مرا نمي بيني . و من و تو هر دو فنا شديم . . مني كه در بالاي بامي تنها ايستادم و تويي كه رها شده اين اوج هستي .
حال چطور من و تو باز بهم برسيم . در كجا ي اين دنيا راه من و تو باز يكي خواهد شد . ما سايه هاي اين شهر تا به كي سايه خواهيم ماند . اي سايه گستر فردا بگذار فردا تمامي 24 ساعت خورشيد بر فرق سرمان باشد تا سايه هايمان درست در وجود خودمان تلاقي كند .
بوستاني است كه تا به دلگشايي فاصله ايي بس طولاني دارد . ولي اين مردم اسير در قفسهاي آپارتماني و كودكان گريزان از بكن ها و نكن ها و خسته از نابودي شورها و شرهايشان ، آمده اند تا خستگي بدر كنند .
نهال هاي كه سالياني را بايد پشت سر بگذارند تا شاخه هايشان سايه گستر دل خسته رهگذرانشان باشد . با اين وجود جمعيت است كه در ميان خاك و سنگش موج مي زند . بخشي نيز مختص اندكي حيوان است . در اين ميان نيز قفسي گرد است با سقفي بلند و ميله هايي كه براي اسيرانش هيچ راه فراري نمي گذارد . در وسط نيز حوضي و در اطراف آن چندين طاووس نر و ماده ديده مي شود كه از يك سو به سوي ديگر و از بالاي حوض به پايين آن دائم در رفت و آمدند .
در اين مـيـــان طاووسي زيبا به خود نمايي پرداخته . طاووسي است نر . تمامي پرهاي خود را گشوده . چتري به رنگ هاي زيبـــــاي رنگين كماني بر پشتـــــش گسترده است . و او چه تحملي دارد براي حمل اين بار سنگين .
نگاهش به دنبال ماده طاووسي است كه بي توجه به اين همه قدرت نمايي نرش بي تفاوت به دنبال دانه هايي در دل خاك به اين سو و آن سو مي رود و به تنها جايي كه توجه ندارد ، او مي باشد . ولي طاووس نر از تصميمي كه گرفته عقب نشيني نمي كند . آنقدر بهمان حال مي ماند تا بلكه نيم نگاه ماده اش را بخرد . همگان دور قفس جمعند و با تحسين زيبايي هاي طاووس نر مشغول و چه بي رحم است كه اين طاووس ماده كه بي توجه به او است .
طاووس نر دل هر بينده ايي را بدست آورده جز آنچه را كه مي خواسته . همه از پير و جوان ، زن و مرد و كودك در وصفش او چيزهايي مي گويند . كودكان ذوق زده و بزرگترها منتظر عكس العمل ماده طاووس ند .
و اما طاووس نر بر هدف يقين حاصل دارد و تمامي تلاش خود را بكار مي بندد .
بــــناگاه لرزشي تمام سراپاي وجودش را در بر مي گيرد . همگان مات اين صحنه اند . رگه هايي از با به صورتت مي خورد . خاكي به هوا بلند مي شود و طاووس نر با تمام وجود پرهايش را تكان مي دهــد . مي لرزانــد ، يكنواخت و با يك سرعت . حيرت آور است . او چه تلاشي مي كند و چه خود خواه است طاووس ماده كه هيچ ندارد . پرنده ايي معمولي كه پاهاي زشتش او را مي گريزاند . در عجبم همچون ديگران كه مبهوت مانده اند . ولي در ذهن من يك سوال شكل مي گيرد .
آيا خدا در خلقت نوع بشر دچار اشتباه نشده است ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آنقدر مي نويسم و مي نويسم تا حرفهاي يك عمر را برايت بگويم .
اينها تنها يادگاري است كه پس از مرگم برايت بر جاي خواهم گذاشت . فقط بايد كمي شانس بياورم و قبل از تو بميرم . ولي الان نمي توانم ، نمي توانم بميرم . كارهاي ناتــمامي دارم كه بايد تا به انتها برسانم . پس بمان . فعلاً بمان ، چون كه با رفتنت تـــمامي اين حرفــهايم به باد سپرده خواهند شد .
تو بايد بداني ، بايد روزي بخواني و مي دانم پس از خواندن تمامي اينها نه تاسف خواهي خورد و نه اشكي خواهي ريخت و چه ناتوان بودم من كه نتوانستم به آن دل سنگي نفوذ كنم . چـه ناتوان بودم كه اسير نيازهاي خداداديم شدم .
چقدر به خدا گله كردم ، كه خلقتم سراپاي ايراد اس . آري من به خدا نيز ايراد گرفتم . نا توانيم من را بر آن داشت كه تمامي تقصيرها را به او نسبت دهــم . زيرا او بزرگ است و بخشنده و مرا كه ماحصل كردگاري خودش هستم را آفريده و چهره حضور بهم داده . او درس خوانده مكتب توست . او درس مولا را از بر كرده . بارها و بارها خوانده " سخن در بند توست تا بر زبان نراني و چون گفتي اش تو در بند آني، پس زبانت را نگهدار همچون زر وسيمت ، چه بسا سخني كه نعمتي را ربود و نعمتي را جلب نمود .
" و او چه خوب زرو سيمش را نگاه داشت و تو نگفتي سيم و زري كه در پستو باشد ديگر چه كسي چهره گلگونش را ببيند . چه كسي از اين همه زيبايي لذت ببرد . تو به او نگفتي به وقت نياز دريچه سخن بگشايد . او مي ترسد اسير كامش به من شود.مي ترسيد اسير من شود. اسير مهر من .
ولي نمي دانست اسير امنيتي هستش كه برايش به ارمغان آوردم . بي وجود من اركانش به تلاطم مي افتد ولي از اسيري مهر من ترسيد . اسير كلام مهر به من شود .
خدايا چرا به او نگفتي اين اسارت ، بند محكم عشق است . خـــدايا من از تو گله دارم . من آتش چرايي هايم را بدست باران رحمت تو سپردم .
با توام ،
با توام اي همدم و همنشين من ،
اي همقدم با پوچي هايم ،
اي همنشين بي كلام ،
اي فرياد سكوت هايم ،
اي خسته راهم ،
اي هم سلولي از سكوتت خســته شدم . به انزجار رسيدم . لبريز از تنفر شدم.
از هر چـه سكوت است بيزارم .
من مي شكنم تـــــا سكوت بشكند . من درهـا را بهم مي كوبم تا كوبشش صدا توليد كند . من بـه سيم آخر مي زنم تا ديوار بلند سكوت شكسته شود .
من سوار بر تكنولوژي قرن اين ديوار صوتي را مــــي شكنــم . تمامي نـــاقوسها را به صدا در مي آورم . تمامي زنگها را مي نوازم تا تو بفهميي زنگها براي كه به صدا در مي آيند .
سوار بر تمامي كشتي هايي كه سوار بر موج پاكيها خودنمايي مي كنند ميشوم تا بــا صلابت سوتشان تلاطم به پا كنم و تايتانيكي گردم كه در زير تمامي پاكي ها مدفون مي گردد ،
چرا كه ديگر از پاكي ها هم خسته شدم . شايد ، شايـــــــد اين حضور نا همگون ، اين بودنـي منحوس ، اين آواره گم شده در دنياي خويش ، اين تنهاي تنهاتر از هميشه ، اين لب فرو بسـته اي كه گفتن نــــياموخته ، ايـــن وجود پر احساسي كه دريچه انفجار ندارد و بر سر آن هـمواره سوپاپ اطميناني خود نمايي مي كند كه تنها وظيفه اش انباشت بود . انباشتي از پنهاني ترين زواياي
يك بودن . يك شوق ، يك حس .
او ديد . فقط ديد مرگ عاشقاني كه بر سر اين خـفته زار مي زنند . بوسه هايي كه هيچــكدام طعم بوسه شاهزاده قصه هاي ما را نداشت . بنا گاه تمامي قصه ها پايان يافت .
سيندرلا ، زيباي خفته ، پري دريايي و .... و قـصه گر ، قــــصه ايي ديگر از سر گرفت . شرك ، غولي مهربان كه تمامي احساسهاي زيباي پرنسس فيونا را زنده كرد .
فيونا از تمامي قيدها و بند هايش ازاد شد . بــندهايي كه چون تارهاي عنكبوتي فقط نخــهايي نازك بودند كه تنها زشتي ظاهري داشتند ولي هــمه از آن در هراس بودند . و مي خواستند به هر طريقي از مامن خود ، از خانه هايشان برانند .
قصه ها تغيير كرد و حالا اين من و تو هستيم . بـا فاصله هايي بس دراز ، درازتــر از هميـشه، بس طولاني و تو هيچگاه نگفتي در اين راه طولاني كه مرا تنها مي گذاري با چه چيزهايي بايد برخورد كنم .
نگفتي ايا مي توانم به تنهايي از دهان شیر پلنگ و گرگ جنگل قصه كدو قلقله زن بگذرم . من نه پيرزن قصه بودم نه كدويي كه مرا پناه دهد .
نگفتي اين تنهايي ها اين جوان خام را از پا در مي آورد . نگفتي كه همه چيزش را مي دهد و جاي خالي آن همه چيزها را بــا چه چيزهايي پر مي كند . مرا درياب . تنهايي هايم را درياب . لحظه هاي اسير در زندان ماده را درياب .
نمي خواهم باز هم بزرگتر شوم . تا اين حد بزرگي مرا بس . ديدن بازيهاي اين چرخ گردون مرا بس . اين چرخ تا به كي خواهيد چرخيد . نمي بيند كه در زير چرخشش له شدم در اين سوراخ چندين بار بايد گزيده شوم تا بفهمم عاطل و باطل يـك نقطه ام . در بازي نقطه ها ، خـطم را گم كرده ام .
من به خط نرسيدم و در نقطه ايي در جا زدم . مني كــه در حسرت جايـــــگاه عقابي تيز پرواز بودم ، همچون آن كلاغ پاهايم در كـــــلاف سر درگم پشــمينيه گوسفندي گير كرده و من هرگز شكار نياموخته به شكارگاه زدم .
از طلا بودن پشيمان گشته ايم ............مرحمت فرموده ما را مس كنيد
