تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده
 

 

 

در برهوتي تشنه از باران ، تشنه از كاريزي در عمق صحرا ، تشنه از بهار زندگي ، تشنه از جاويد شدن و جاويد ماندن ، تشنه رها شدن از غبار تنهايي ، در پشت تلي از شن هاي بياد مانده از درد گذشته . شن هائيكه هر لحظه بيشتر دامن خاك را مي سايد و به زير مي رود و اين كم رمق را هر چه بيشتر به بازي مرگ خود فرا مي خواند بدنبال ...چيزي...دستي...كسي...و يا شايد معجزه ايي چشمان كم فروغم را مي گشايم . شنها امان از من گرفته اند . در مقابل چشمانم چنان رژه مي روند كه پنداري قصد جنگ و گرفتن جانم را دارند . بدتر از آن لبان فرو بسته ام كه هيچگاه باز شدن را نياموخته اند . دم بستن ملكه ذهن شان گشته و زيور وجودشان .

 

آن سو سرابي است در دور دستها . صداي آبش را مي شنويي . لطافت جنگلش را حس مي كني . نوازش نسيمش رگه هايي از آرامش را در تو يافت مي كند . باز هم همه مي گويند سرابي است و خيالي .همه مي گويند خواب است و باورش ندار . آن را زشت مي كنند و غافلند از نسبي بودن زشتي و زيبايي . زيرا بر اين باورند كه زنجير طلايي گردنت ، اين غرور مردمان ! اين هستي دهنده حيات مادي ! هيچگاه باز نشود .

 

طوق اسارت را بر گردن گرفتيم و مي گوئيم آزادگي !! قلم شكسته را در دست گرفتيم و مي نويسيم آزادگي !! دهان بسته مان را باز مي كنيم و داد مي زنيم آزادگي !! زنجير پايمان را در دست گرفتيم و مي دويم و باز هم مي ناليم آزادگي !! در زير لاك خود فرو مي رويم و مي گوييم در اوج قله آزادگي ايستاده ايم . ديگران را به تمسخر مي گيريم ، نعره فاتحانه سر مي دهيم و به تمام مقدسات عالم مي خنديم ، زيرا خود  مقدس تريم !!

 

زيرا ما چون طفلي پاك در دنياي خيالمان پيروزيها را براي خود رقم مي زنيم . خود را در چها ديواري پنهان ساختيم و از سوراخي به دنياي اطراف مي نگريم و باز هم مي گويم آزادگي . اين است دنياي ما . اين است حديث آزادگي ما و. آزاد ساختن ديگري . آزادگي از غفلت و به سر بردن در جهالت ، همچون ما .

 

و ما اين رسالت را به جهانيان خواهيم گفت !! ما اين رسالت را تا به قلب سياه ديگران خواهيم برد و با قلم شكسته خود رسالت آزادگيمان را حك خواهيم كرد .

 

 

باشد تا ديگران نيز بسان ما شاهد آزادگي را در آغوش گرفته و نعره فاتحانه خويش را سر دهند . 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

 

 

زمستان بود . زمستاني سرد . زمستاني يخ زده . با آسماني گرفته و ابري . با آسماني منتظر . انتظاري كشنده در هر لحظه . انتظار بارش . بارش سفيدي . بارشي كه شب سياه را به سفيدي تبديل كند . بارشي كه زمستان را بركت دهد . بارشي كه تا عمق هستي را لبريز از آب حيات كند . بارشي كه دانه هاي نهفته در دل خاك را قوت دهد . بارشي كه به ريشه هاي خشكيده اميد بودن بدهد . بارشي كه آينده را رقم بزند . آينده ايي پر بار . آينده ايي .....

 

دانه دانه برف شروع به باريدن كرد . نرم و آرام . در سكوتي زيبا . تنها صداي كودكاني شاد بود كه پشت پنجره هاي بسته با ذوقي كودكانه به دانه هاي برف مي نگريستند و فريادي شاد سر داده بودند .

خانه گرم بود . چراغ روشن بود . توي سفره نان داغ سنگك بود . پنجره بسته بود . بسته بسته . بسته به روي سرما . بسته به روي ابرها . روزني براي سوز نبود . چرا كه همه جا بسته بود . دلها هم بسته بود . چرا كه پرو بود . پر از شادي ، پر از مهر و پر از انتظار . جايي براي سرد شدن نبود . روزني كه سرما نفوذ كند ، وجود نداشت و برف زيبا بود . تنها زيبا . زيباي زيبا .

 زمستان زيبا بود . زمستان شاد بود . زمستان چشم انتظار بود .انتظار يك زايش . انتظار يك ستاره . انتظار يك حيات . انتظار يك گرما بخش . انتظار يك پايان براي انتظار و اين لحظه آغاز شد .

آغازي با در جانكاه . اغازي با  فرياد و داد .آغازي با هول و هراس . آغازي با بيم و تشويش . آغازي با يك  گريه و زندگي شروع شد .

نوزاده ايي از پنهان خارج شد . ستاره بختش بر اوج آسمان درخشيدن كرد . يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره . اين كودك نوزاده سه ستاره داشت . سه ستاره در امتداد يكديگر . او كودكي بود با خواستهاي عظيم . او دنياها را مي خواست . او به يكي قانع نبود . دو را نمي خواست او هر سه را با هم مي خواست . دست هايش را بالا برد . بالا و بالاتر . دست هايش باز بود . دست هايش خالي بود . بيهوده به هوا چنگ مي زد . ولي باز مي خواست . او از خواستنش دست بر نداشت و فردا كه خورشيد بر آسمان درخشيدن كرد ، او.عاشق رنگ زرد خورشيد شد . آن را نيز خواست ، براي روزهايش . خواستنش پاياني نداشت .

او كودكي توانمند بود . چون مي خواست . مي خواست تا جمع دورش از وجودش شاد باشند . مي خواست تا بودنش همه را راضي نگهدارد تا آنجا كه رهگذري اورا در بن بست ديد .  جسمي گم شده در بن بست كه از داشتنش شادند و از داشتنش خوشبخت . و همين كافيست .

او پايان زايش بود و آغازي زيبا . او پايان درد بود و آغازگر راهي طولاني . او پايان چشم انتظاري بود و آغازي براي بالا رفتن به سوي آسمان . او دورترين نقطه را مي خواست . روزها به عشق خورشيد گام بر مي داشت و شبها به عشق ستاره هايش و او شب و روز رفت . رفت و رفت ولي فاصله هايش با خواست هايش همچنان دست نيافتني بود .

خيـــــــــــــــــــــــــــــــالي نيست . اميدي هست هر چند دور ولي هست . كودك خنديد .

 

 

     تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك

 

 

 

 

دلا نـــزد كسي بنشين كه او از دل خـــــــبر دارد           به زير آن درخـتـي رو كه او گل هاي تـــــــر دارد

در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بـي كاران           به دكان كسي بنشين ، كه در دكان شــــــــكر دارد

ترازو گر نداري پس ترا ، زوره زنـــــد هر كس           يكي قلبي بـــــيارايد ، تو پـــــــــنداري كه زر دارد

ترا بر در نشاند او به طــــــــراري كه مي ايـــــم           تو منشين منتظر بر در ، كه آن خـــانه دو در دارد

به هر ديگي كه مي جوشد مياور و كاسه و منشين          كه هر ديگي كه مي جوشد درون چـيزي دگر دارد

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيــــري زبر دارد          نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد

بنال اي بلبـــــل دستـــــان ، ازيرا ناله مســـــــــتان         ميان صــــــــــخره و خــــــارا ، اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمي گنـــــــجي ، كه اندر چشمه سوزن          اگر رشته نمي گـــــنجد ، از آن باشــد كه سر دارد

چراغ اســت اين دل بيدار ، به زير دامــنش مي دار        از اين باد و هوا بگـــذر ، هوايش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشـــــتي ، مقيم چشمه اي گشـــــتي        حريف همــــدمي گشتــــي كه آبي بر جـــــگر دارد

                                      چو آبت بر جگر باشد ، درخت ســــــــبز را ماني

                                      كه ميوه نو دهد دايــــم ، درون دل ســـــــفره دارد

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

 

 

دلم صد پاره و بر هر پاره آن نقشي است از درد . دلم همچون لاله خودرويست كه دور از بهاران خود مي شكفد . در هر جا ، در سايه كوه ، در سر خار ، در فرق چمن ، بدور از ياران خويش .

 

دلي صد چاك دارم كه در هر چاك ان داغي تازه و بسان دل پاره پاره خويش آرزويي پاره زين چرخ نيلوفري دارم . آرزويي كه دور است و در آن سوي فلك منزلگهي والا دارد و بين من و او حجابي است از سياهي ها و آلام دل .

 

فلك آن سوي افق هر روز خبري با باد برايم مي فرستاد كه بخند تا به رويت بخندم و دلم خون ز اميد كه روزي ببيند خنده زارم . ولي آن چه به گوش فلك رسيد خنده بلند ظلم بود و او نيز بر مراد آن چرخيد و مرا در پشت تاريكيها محو نمود .

 

چرخيد و چرخيد تا ستاره بختم افول كرد و نور همچون شمعم ديگر نتابيد و از آن پس در گلستان چشمم هميشه باز ماند تا شايد روزي ، روزگاري در مقابل دو ديده خون فشانم خنده فلك را ببينم . اين دو گل باغ آشنايي را همواره باز گذاشتم تا بي خبر از كنارم نگذرد و براي وصال ان يگانه ارزوي دل بدون حرف و گفت مي نواختم در درون ني تا شايد درد فراق را با سوز نواي خويش بگويد ولي ، ولي آنچه برايم ماند حسرتي بود و سوز و گدازيي

 

 

خاطره همچون دفتريست كهنه كه هرگز پاره نمي شود و مانند كوچه هاي شهر ما هميشه با ماست .

 

 

خاطره قصه تلخ و شيرين است كه در گورستان قلب جاودانه مي ماند .

 

 

اي بي همتا مرا در درياي وجودت غرق ساز تا در صدف سينه در پرورم . دري ز صفا و وفا ، دري عاري از كين و ريا ، دري از مهر درون ، دري از عشق وجود .

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

 

 

 

 

 

براي چشمهايت . براي آن نگاه گرمت . براي آن نگاه سبزت . براي آن تلالو اشكت . براي آن بغض فرو خورده ات . براي آن غمهايت . براي آن خاطراتت تلخ ات . براي آن ، براي آن چشمهايت . تنها براي آن چشمهاي زيبايت ، دلم تنگه . براي آن چشمهاي سبزت كه همه جا را سبز مي ديد . براي آن سبزي نگاهت كه به گلها حيات مي داد . براي آن چشمهاي سبزت كه گلها را رنگ به رنگ مي ديد و مي خواست همه جا رنگ به رنگ باشد .

ديگر نگاه سبزت را نخواهم ديد . ديگر نگاه مهربانت را نخواهم ديد ، ديگر ......... ديگر تو نيستي .

باور ندارم . كوچ ناگهاني ات در باورم نمي گنجد . تنها دلي پر درد برايم باقي ماند كه ضجه زد ، براي تمامي غمهايت  . براي آن تنهايي هايت اشكها ريخت چرا كه ديگر تو فرصتي براي گريستن بر آنها نداري . ولي من مي گريم ، مي گريم برايت . به جاي تو ، شايد كوه غصه هايت آب شود . من هق هق فرو خورده ترا فرياد مي كنم ، شايد آئينه دق ات بشكند .

عزيزم ، عزيزتر از جانم برو ، برو به ابديت برس . ما هستيم تا هزاران بوسه بر قلب هزار تكه ات بزنيم . برو ديگر ، برو . برو وقت رفتن است . بقاي عمرت وفا نكرد . دست اجل رهايت نكرد . ديگر برو . پس چرا نمي روي . چرا ما را ترك نمي كني . چرا نمي گذاري زودتر ديدگانم به نبودنت عادت كند . چرا نمي گذاري خاك سرد ، كه بايد فاصله بين من و تو باشد بر رويت پاشيده شود . پس چرا نمي روي .

طاقت ديدن جسم بي روحت را در مقابلم ندارم . طاقت ديدن جسم نازنينت را بر روي سنگ سرد ندارم . طاقت اينكه كفن جدايي بين من و تو از باد و سرما بلرزد را ندارم . طاقت اينكه باشي و نگاهي مهربان بر من نداشته باشي را ندارم . ديگر برو .

من كه هزاران بوسه  فرش  راهت كردم . من كه هزاران نوازش بر دست گرمت كشيدم . من كه هزاران دست بر پاهاي خسته ات كشيدم . من كه با هزاران قطره اشك  ، تن خسته ات را شسته ام . من كه با تو وداع كردم . منكه هزاران لايي لايي برايت خوانده ام . پس چرا دل كندت ممكن نيست . پس چرا دل از اين كره خاكي نمي كني . پدربزرگ منتظر است . آمده به استقبالت . ترا مي خواهد . طاقت دوريت را ندارد . مي بيني چقدر دوستت دارد .

نگذاشت چند ماهي بيشتر از او دور باشي . تازه از عده اش خارج شده بودي . ولي باز ترا مي خواهد در ميان هزار حوري و پري باز به دنبال تو آمده . نگاه سبزش را مي خواهد . برو . دست در دست هاي پدربزرگ بده و برو . پدربزرگ ريشه هايش را مي خواهد .

تو ريشه هاي عميق اين درخت تنومند بودي . تو ريشه هاي پدربزرگ بودي و پدربزرگ يك تنه محكم بود و همه تنه را ديدند ولي نمي دانستند پدربزرگ با ريشه هاي تو زنده است . تو در خاك بودي . در عمق هستي مان و هيچ كس ترا نديد . تنها شاخه ها و برگهاي اين درخت را ديدند . تنها در سايه سار آن لميدند . ولي حالا ، حالا كه اين ريشه عميق خشكيده ، فيهميده ايم كه تو در كجا بودي .

مادر بزرگ ، مادر بزرگ عزيز براي دل كندنت ، براي رفتن ات ، براي پاهاي خسته ات ، باز هم مي خوانم .

 

 

منيم نازلي آنام لاي لاي

           منيم گزل آنام لاي لاي

                      منيم چيچك آنام لاي لاي

                                    منيم گوچك آنام لاي لاي

                                                   منيم دردلي آنام لاي لاي

                                                                 منيم اورك يانان ، آنام لاي لاي

 

 

 

 

گـــوزل آنا ، غريـــب آنـــا ، جان آنا ، چيـــــــچك آنا

گجــــــه لر صبحه كيمي منـــه لاي لاي چالماســـان

آي آنا قوربـــــــان اولــــــــــوم يامان قوجالـــمسان

سنسيز اولور گونوم قارا ، سينيچ سازيم گلمز شورا

سندن آيري دوشــــــــدوم آنا ، غربت مني چكير دارا

ســني اوره گيــــــــــــمده گــــــــز ديريـــرم هــــر آن

اوره گيـــــــــم آي آنا جان بولاگورمســــــين هيجران

آي آنــا ســــــــــــنه نغــــــــــــــمه لريــــازاجـــاغا م

شــــــــــــــــــــــيرين مـــاهني چالاجاغــــــــــــام

ائللـــــــــره آديـــــني ســــــــنين ياياجــــاغـــــام

بيرگــــول كيــمي سولاجــاغام الـــماسان آي آنا

چكدين اورهكدن آهي ، چالدين مـــــنه لاي لايي

حيات و ئردي نفسين ، قولاغميـــــدادير سسين

قلـــــــــم بئلـــــــه يــــازير آنـــالاريـــن آديــــن

دونـــــــــــــيادان دويسان آنا اولاددن دويمادين

قلم بئله يازير آنانين آدين ، بال داوره بيلمز بالانين دادين

ســـن دونــــيا دان دويــــــدون منـدن دويمادين

شيرين لاي لاينا ، آغاران ساچي نا  قوربانام آنا

 

 

 

حالا ديگر برو . برو كه ديگر طاقت ماندن ندارم . بوسه بوسه بر قلب شكسته ات. بوسه بوسه بر قلب سنگ صبورت . بوسه بوسه بر جايگاه ابديت . بوسه بوسه بر عطر خوشت . بوسه بوسه بر نگاه مهربانت همراه با خاك كردم و دانه دانه خاك بر جسم ات مي ريزم . چرا كه مي خواهم سنگيني خاك را ذره ذره حس كني . نمي خواهم به يكباره فشاري بر آن قلب تكيده بياورم .

و ديگر تو نيستي . يعني هستي ولي در جاي جديد . در منزل نو .

 

 

پس

 

 

                  منزل ابديت مبارك

                          آرامش ابديت مبارك

                                     آسايش ابديت مبارك

                                               خواب ابديت مبارك

                                                         دوستت دارم تا به ابديت

                                                                       دوستت دارم تا به ابديت

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس