تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

قلب سفید

هرگز عاشق مشو مگر آنكه بتواني همه عيب هاي آدمي را تحمل كني

 

ديروز به پا بوست آمدم . خيلي وقت بود كه هواتو كرده بودم ولي فرصتي دست نمي داد . ديروز به زور و قهر اين فرصت را به دست آوردم و چه مشتاقانه به دنبال پاهاي روانم كشيده شدم .

 مي خواستم قلب سفيدت را ببينم . مي خواستم در اوج طبيعتي بكر و زيبا  كه جايگاهي  ابدي برايت ساخته بود ، عبادتت كنم .

و من الان اينجايم . در مقابل كاخ سفيدت . چه زيبا ، چه استوارو چه رها ايستاده ايي . غرورش مرا به ياد غروري انداخت كه داشتيم . بادي به غبغب انداختم . پشت خميده از روزگار را صاف كردم . درد داشتم ولي در مقابل شكوهت ، سكوت كردم . آمدم ، با افتخار ، با حسرت ، با خاطره .

روبروي نيم تنه ات مي ايستم . فاتحه ايي نثار خاك پاكت مي كنم . جايگاه ابديت بهشت برين خواهد بود . اين را مي داني 40 نفر برايت آمرزش خواستند . 40 نفر!! چه مي گويم . 40000 نفر نه 40 ميليون نفر . پس آبهاي گواراي بهشت نوش جانت باد .

از فاتحه فارغ مي شوم . به فرزندم مي گويم با احترام در مقابلت بياستد . خود نيز اداي احترام مي كنم . به پاس تمام تهمت هايي كه به تو زدند و چوب خدايي بر سرشان فرود آمد . و چه بدبخت بود نسل من كه تمامي آن دروغها را در كتاب اجتماع خواند .

يادته در كتابها نوشتند كه تو با اسكان عشاير مي خواهي آنها را نابود كني ولي حالا حرف اسكان مي زنند .

يادته مي گفتند تو با تغذيه رايگان داري دزدي مي كني ولي تا سالها كه آن تغذيه هم نبود و حالا كج دار مريض پيش مي رود . پس اينها هم دزدي تو را كردند و هم دزدي مضاعف . 

يادته بهت تهمت زدند كه تو خاندانت عامل اعتياد جوانان هستيد و وارد كننده عمده آن به شمار مي روي ولي حالا كه تو نيستي .

يادته ، تو با ايجاد كارخانه هاي وابسته و مونتاژ كه هزاران صفحه در موردش سياه شد روستائيان را به شهرها كشاندي و حاشيه نشين كردي . خوب شد كه نيستي كه قلب سفيدت با ديدن حلبي آباد ها به درد آيد .

صنايع وابسته را ديگر نمي گويم .

يادته تو شده بودي مبلغ كالاهاي خارجي و تبليغ آدامس و ....

يادته من ، زن ايراني كه به زور چادر از سرم كشيدي ، چه عزت و احترامي داشتم ، چه امنيتي در زندگيم حاكم بود . كاباره ها باز بود . سر كوچه مان مشروب فروشي بود ولي كسي جرات نداشت چپ نگاهم كند ولي پدر عزيزم ، حالا كه نيستي ، ببيني سر راه دخترت كه حجاب اسلامي دارد چقدر ماشين مي ايستد . چه چيزها مي شنود !!

 

فرصت گفتن نيست . كاركنان موزه اجازه نمي دهند بيشتر از اين بياستم . ولي فقط يك جمله . يادته به ما نويد دروازه هاي تمدن را مي دادي و چقدر به تو خنديدند . آن موقع ما داشتيم با عزت و احترام از انرژي هسته ايي بهرمند مي شديم ولي حالا اين حق مسلم را به ما نمي دهند چرا كه ما سراسر دروغيم .

 

و چه بدبخت بود نسل من كه در كتابهايي كه بايد عشق و مستي را مي خواند سراسر دروغ و تهمت خواند  .

+ نوشته شده در ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط کاملـیا |
علوم اشتباهی

 

 

 

 

يادش بخير پشت نيمكت هاي شكسته ، پشت درهاي بسته كلاس ، پشت ديوارهاي بلند مدرسه از اجتماع

مي خوانديم !!!

اجتماعي كه برايمان محدود به ديوارها مي شد و ما ماهيان درون تنگ آنجا را چه بزرگ مي ديديم و ما هر چه بزرگتر شديم ، اجتماع مان  بزرگ و بزرگتر شد و ما ماهيان درون تنگ در ميان دريايي گم بوديم . دانشگاه بود و در آن نمادي از ايران . كرد ، ترك ، بلوچ ، شمالي و .... دختر بود و پسر .دو آهن ربا و بين شان ديواري . ما همزيستي را نياموخته بوديم .

 تنها در گوشمان مي خواندند كه كه اقيانوس پر خطرتر است و شما پيروان راه اجتماع بايستي اين جامعه را حفظ كنيد و ما خود شيفته غرق شدن در اقيانوس بوديم .

از هجوم ماهواره ها خوانديم و به عشقش تحقيق كرديم . گفتند شما بايد مبارزه كنيد و ما خود زماني مي شد كه خود باخته اين مبارزه بوديم .

ما خود باوري خوانديم جامعه داري درهاي باز قاچاق را به رويمان گشود و اين خود باوريمان را زير سوال برد . چرا كه باوري نداشتيم كه با بادي خزان شد .

ما دروغها شنيديم ، دروغها خوانديم . غافل از تربيتمان كه دروغ را امري زشت مي پنداشت .ما تاريخ خوانديم . از خوبها و بدها و آنها سراسر دروغ بود .

ما تضادها ديديم ، ظلمها حس كرديم و انسانيت انسان را به انكار كشيديم . اعتقاداتمان دچار يك زلزله هشت ريشتري شد . فهميديم كه مي توان خيلي از اصول را تغيير داد . . تنها حكمي

و ما رها شده از بندهايي كه ما را نگاه مي داشت . اعتقاداتي كه روزگاري همه زندگيمان بود و ما باخته آنها بوديم فهميديم كه حالا مي توانيم كمي دروغ بگوئيم ، كمي دزدي كنيم ، كمي ناحقي كنيم ،‌كمي نامردي كنيم ، كمي به ناموس ديگري نگاه كنيم ، كمي در دين دست برد ، چون كمي از خيلي ، خيلي بهتر است و ما ماهيان آب نديده چنان شيرجه در اقيانوس دهكده جهاني مي زنيم كه دست مريزاد دارد .

 

در حق من لبت اين لطف كه مي فرمايد

سخت خوبست وليكن قدري بهتر از اين

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط کاملـیا |
فجر درون

 

 

 

 

روزي روزگاري كه خوش زماني بود و ايام به كــــام اميـري بر وجودها  فرمان مي راند . شيـر مردي فرمانده ،‌ كه كاخ عمارتش را بر سرها  نهاده بود  و چون تاجي مي درخشيد . جلوه اش ، جلوه مان شده بود و تلالواش ، برق چشمانمان . نورش رنگ رخساره مان بود و سبزي تاج مرصعش ، رنگ سبز نگاه ها يمان . و ما به پاس اين بزرگي كه به اندازه  دنيا دنيا بود و به پاس فروغي كه وجودش در چشمانمان به زبانه كشيده بود و به پاس غروريي كه هويت هزاران ساله مان بود ، تك به تك  سلولهاي خاكستريمان را به پيشكشش فرستاده بوديم و خود فرمانبـــــــــــــــري بوديم كه رها شده ،  از اميريش لذت مي برديم .  ما غرق شادي بوديم . مست بوديم ، مست شراب ناب و سرمست اين غرور .

 

 آن روزها فراموشي  چون ديويي  به سراغمان آمد و پرده جهلمان را بر پاهاي زشتمان كشيد و ما طاووسي گشتيم كه در بازار مكاره ايي ،  بر عالم و آدم فخر فروختيم . فراموش كرديم كه اميرمان ما را امير بود .  و هر آنچه ما را بود ،  زاده دستان تواناي او بود .

 

 ماه و خورشيد سرزمينمان  نيز رنگ رخسار اميــــــر را داشت . نور نگين زمردينش بود كه در چشممان درخشيدن كرد و چشم ديگران را شكار كرد . در شكارگاه دلم امير حاكم بود و ما خورشيد سيمايي خود باخته بوديم  و ندانستيم ، يعني دانستيم ولي سرمست باده ايي بوديم كه امير با دستانش ذره ذره در جسم زنجير شده مان ريخت .

 

 گذشت گذشت و برگها فرو ريخت تا ما نيز فرو افتاديم . و كوس رسوايي مان عالم گير شد . و ما در لجنزاري فرو مي رفتيم . خور تابان ديگر نتابيد . فروغ چشمانمان رنگ سياهي مي گرفت . حرف حرف ناممان كه چون ستون خيمه ايي ما را سراپا  نگه مي داشت ، شكست و ما گوژ پشتي شديم كه نگاه به لجن هايي زير پا دوختيم . و ما  بت پيكراني كه سنگتراش چون سرو بوستاني تراشيده بود ، رها شده از اميــــــــــــر ، با تلنگري كه بر چين دل خورد شكستيم و تكه تكه بر زمين سفت افتاديم .

 

ولي زيستن حكممان بود و ديگر توان حكم اعدام نفس را نداشتيم . دخمه ايي ساختيم و به ياد روزي كه اميـر بر آن نهاديم ، به ياد بهار رميده ، زرد گل هاي زمانه را به كناري نهاديم و با دودهاي رها شده بر بالاي سرمان حلقه ايي مي سازيم تا ارباب بر آن نشيند . انديشه را وسعت مي دهيم آنقدر تا تاريكي از گيتي بر آيد و نورش اميـرمان را وهم سازد و اين وهم را جشن مي گيريم و نام فجر بر آن مي نهيم .

 

 

وهم فجر مبارك

+ نوشته شده در ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا