هرگز عاشق مشو مگر آنكه بتواني همه عيب هاي آدمي را تحمل كني
ديروز به پا بوست آمدم . خيلي وقت بود كه هواتو كرده بودم ولي فرصتي دست نمي داد . ديروز به زور و قهر اين فرصت را به دست آوردم و چه مشتاقانه به دنبال پاهاي روانم كشيده شدم .
مي خواستم قلب سفيدت را ببينم . مي خواستم در اوج طبيعتي بكر و زيبا كه جايگاهي ابدي برايت ساخته بود ، عبادتت كنم .
و من الان اينجايم . در مقابل كاخ سفيدت . چه زيبا ، چه استوارو چه رها ايستاده ايي . غرورش مرا به ياد غروري انداخت كه داشتيم . بادي به غبغب انداختم . پشت خميده از روزگار را صاف كردم . درد داشتم ولي در مقابل شكوهت ، سكوت كردم . آمدم ، با افتخار ، با حسرت ، با خاطره .
روبروي نيم تنه ات مي ايستم . فاتحه ايي نثار خاك پاكت مي كنم . جايگاه ابديت بهشت برين خواهد بود . اين را مي داني 40 نفر برايت آمرزش خواستند . 40 نفر!! چه مي گويم . 40000 نفر نه 40 ميليون نفر . پس آبهاي گواراي بهشت نوش جانت باد .
از فاتحه فارغ مي شوم . به فرزندم مي گويم با احترام در مقابلت بياستد . خود نيز اداي احترام مي كنم . به پاس تمام تهمت هايي كه به تو زدند و چوب خدايي بر سرشان فرود آمد . و چه بدبخت بود نسل من كه تمامي آن دروغها را در كتاب اجتماع خواند .
يادته در كتابها نوشتند كه تو با اسكان عشاير مي خواهي آنها را نابود كني ولي حالا حرف اسكان مي زنند .
يادته مي گفتند تو با تغذيه رايگان داري دزدي مي كني ولي تا سالها كه آن تغذيه هم نبود و حالا كج دار مريض پيش مي رود . پس اينها هم دزدي تو را كردند و هم دزدي مضاعف .
يادته بهت تهمت زدند كه تو خاندانت عامل اعتياد جوانان هستيد و وارد كننده عمده آن به شمار مي روي ولي حالا كه تو نيستي .
يادته ، تو با ايجاد كارخانه هاي وابسته و مونتاژ كه هزاران صفحه در موردش سياه شد روستائيان را به شهرها كشاندي و حاشيه نشين كردي . خوب شد كه نيستي كه قلب سفيدت با ديدن حلبي آباد ها به درد آيد .
صنايع وابسته را ديگر نمي گويم .
يادته تو شده بودي مبلغ كالاهاي خارجي و تبليغ آدامس و ....
يادته من ، زن ايراني كه به زور چادر از سرم كشيدي ، چه عزت و احترامي داشتم ، چه امنيتي در زندگيم حاكم بود . كاباره ها باز بود . سر كوچه مان مشروب فروشي بود ولي كسي جرات نداشت چپ نگاهم كند ولي پدر عزيزم ، حالا كه نيستي ، ببيني سر راه دخترت كه حجاب اسلامي دارد چقدر ماشين مي ايستد . چه چيزها مي شنود !!
فرصت گفتن نيست . كاركنان موزه اجازه نمي دهند بيشتر از اين بياستم . ولي فقط يك جمله . يادته به ما نويد دروازه هاي تمدن را مي دادي و چقدر به تو خنديدند . آن موقع ما داشتيم با عزت و احترام از انرژي هسته ايي بهرمند مي شديم ولي حالا اين حق مسلم را به ما نمي دهند چرا كه ما سراسر دروغيم .
و چه بدبخت بود نسل من كه در كتابهايي كه بايد عشق و مستي را مي خواند سراسر دروغ و تهمت خواند .
يادش بخير پشت نيمكت هاي شكسته ، پشت درهاي بسته كلاس ، پشت ديوارهاي بلند مدرسه از اجتماع
مي خوانديم !!!
اجتماعي كه برايمان محدود به ديوارها مي شد و ما ماهيان درون تنگ آنجا را چه بزرگ مي ديديم و ما هر چه بزرگتر شديم ، اجتماع مان بزرگ و بزرگتر شد و ما ماهيان درون تنگ در ميان دريايي گم بوديم . دانشگاه بود و در آن نمادي از ايران . كرد ، ترك ، بلوچ ، شمالي و .... دختر بود و پسر .دو آهن ربا و بين شان ديواري . ما همزيستي را نياموخته بوديم .
تنها در گوشمان مي خواندند كه كه اقيانوس پر خطرتر است و شما پيروان راه اجتماع بايستي اين جامعه را حفظ كنيد و ما خود شيفته غرق شدن در اقيانوس بوديم .
از هجوم ماهواره ها خوانديم و به عشقش تحقيق كرديم . گفتند شما بايد مبارزه كنيد و ما خود زماني مي شد كه خود باخته اين مبارزه بوديم .
ما خود باوري خوانديم جامعه داري درهاي باز قاچاق را به رويمان گشود و اين خود باوريمان را زير سوال برد . چرا كه باوري نداشتيم كه با بادي خزان شد .
ما دروغها شنيديم ، دروغها خوانديم . غافل از تربيتمان كه دروغ را امري زشت مي پنداشت .ما تاريخ خوانديم . از خوبها و بدها و آنها سراسر دروغ بود .
ما تضادها ديديم ، ظلمها حس كرديم و انسانيت انسان را به انكار كشيديم . اعتقاداتمان دچار يك زلزله هشت ريشتري شد . فهميديم كه مي توان خيلي از اصول را تغيير داد . . تنها حكمي
و ما رها شده از بندهايي كه ما را نگاه مي داشت . اعتقاداتي كه روزگاري همه زندگيمان بود و ما باخته آنها بوديم فهميديم كه حالا مي توانيم كمي دروغ بگوئيم ، كمي دزدي كنيم ، كمي ناحقي كنيم ،كمي نامردي كنيم ، كمي به ناموس ديگري نگاه كنيم ، كمي در دين دست برد ، چون كمي از خيلي ، خيلي بهتر است و ما ماهيان آب نديده چنان شيرجه در اقيانوس دهكده جهاني مي زنيم كه دست مريزاد دارد .
در حق من لبت اين لطف كه مي فرمايد
سخت خوبست وليكن قدري بهتر از اين
روزي روزگاري كه خوش زماني بود و ايام به كــــام اميـري بر وجودها فرمان مي راند . شيـر مردي فرمانده ، كه كاخ عمارتش را بر سرها نهاده بود و چون تاجي مي درخشيد . جلوه اش ، جلوه مان شده بود و تلالواش ، برق چشمانمان . نورش رنگ رخساره مان بود و سبزي تاج مرصعش ، رنگ سبز نگاه ها يمان . و ما به پاس اين بزرگي كه به اندازه دنيا دنيا بود و به پاس فروغي كه وجودش در چشمانمان به زبانه كشيده بود و به پاس غروريي كه هويت هزاران ساله مان بود ، تك به تك سلولهاي خاكستريمان را به پيشكشش فرستاده بوديم و خود فرمانبـــــــــــــــري بوديم كه رها شده ، از اميريش لذت مي برديم . ما غرق شادي بوديم . مست بوديم ، مست شراب ناب و سرمست اين غرور .
آن روزها فراموشي چون ديويي به سراغمان آمد و پرده جهلمان را بر پاهاي زشتمان كشيد و ما طاووسي گشتيم كه در بازار مكاره ايي ، بر عالم و آدم فخر فروختيم . فراموش كرديم كه اميرمان ما را امير بود . و هر آنچه ما را بود ، زاده دستان تواناي او بود .
ماه و خورشيد سرزمينمان نيز رنگ رخسار اميــــــر را داشت . نور نگين زمردينش بود كه در چشممان درخشيدن كرد و چشم ديگران را شكار كرد . در شكارگاه دلم امير حاكم بود و ما خورشيد سيمايي خود باخته بوديم و ندانستيم ، يعني دانستيم ولي سرمست باده ايي بوديم كه امير با دستانش ذره ذره در جسم زنجير شده مان ريخت .
گذشت گذشت و برگها فرو ريخت تا ما نيز فرو افتاديم . و كوس رسوايي مان عالم گير شد . و ما در لجنزاري فرو مي رفتيم . خور تابان ديگر نتابيد . فروغ چشمانمان رنگ سياهي مي گرفت . حرف حرف ناممان كه چون ستون خيمه ايي ما را سراپا نگه مي داشت ، شكست و ما گوژ پشتي شديم كه نگاه به لجن هايي زير پا دوختيم . و ما بت پيكراني كه سنگتراش چون سرو بوستاني تراشيده بود ، رها شده از اميــــــــــــر ، با تلنگري كه بر چين دل خورد شكستيم و تكه تكه بر زمين سفت افتاديم .
ولي زيستن حكممان بود و ديگر توان حكم اعدام نفس را نداشتيم . دخمه ايي ساختيم و به ياد روزي كه اميـر بر آن نهاديم ، به ياد بهار رميده ، زرد گل هاي زمانه را به كناري نهاديم و با دودهاي رها شده بر بالاي سرمان حلقه ايي مي سازيم تا ارباب بر آن نشيند . انديشه را وسعت مي دهيم آنقدر تا تاريكي از گيتي بر آيد و نورش اميـرمان را وهم سازد و اين وهم را جشن مي گيريم و نام فجر بر آن مي نهيم .
وهم فجر مبارك

