مي ايستم ...
نفسی تازه می کنم . از راهی دور آمدم . از زمانهای گذشته . از دل تاریخ . نفسي عميق مي كشم. مي خواهم عطر سالیانم دوری از اینجا را به يكباره به روح خسته ام بدمم و جلايي هزار باره دهم. سالها از اينجا دور بودهام.
راه باريكي كه درختان سر به فلك كشيده اش درهم مي تنيدند، و راه باران و خورشيد را به يكباره بسته بودند، جاي خود را به بلواري دست ساز دادند.
از طبيعت وحشي خبري نيست. طبيعتي است زيبا و پرورده شده. چشم فرو مي بندم. مي خواهم سالهاي گذشته را در خاطر بياورم. مي خواهم طبيعت بكر اينجا را مجسم كنم و من در حاشيه درختان و راه باريك اينجا گام بر مي دارم.
چشمانم هنوز بسته است. راه را خوب مي شناسم. به ماگنوليا مي رسم. عطرش به مشام مي رسد . لحظهايي كوتاه توقف مي كنم تا به عبادت خالق بپردازم.
به راه ادامه مي دهم. كوچه ها را يكي يكي پشت سر مي گذارم. كوچه هاي اينجا همگي معطرند. همگي عاشقند و زيبا. همه رنگ به رنگند. همگي سبزند و تازه.
گلايل، ميخك، اركيده، نسترن، .... کاملیا. به کاملیا كه مي رسم. دلم هواي عطر دل انگيزش را مي كند. همان كه ساعت ها زيرش مي نشستم تا فوران انفجار درون را بیابم . كامليا ...
تك درختي كه يكه و تنها زينت باغچه زيبايمان بود. با گلهاي سفيد و صورتي. صداي از دور دست مي رسد. صداي تلاطم و طغيان رودخانه است.
بوسه ايي بر جاي بوسه هاي هميشگي ام بر كامليا مي نشانم و راه را در پيش مي گيرم. دسته اي از گلهاي رازقي را مي چينم تا عطرش راهنمایم باشد و راهي مي شوم. از شهرك خارج مي شوم. از راه باریکه خبری نیست . راه سنگلاخي شده.
به روستا مي رسم از آن نيز مي گذرم. به جنگل مي رسم. به بستر رودخانه. بستري كه جايگاه آرامش است و ديدن شبي مهتابي.
ديدن طلوع خورشيد و لذتي شبانه.
اين بستر، خلوت من است . كفش از پاي مي كنم چرا كه بايد لخت و عريان در بستر روم گام بر ميدارم تا نوازش رود را حس كنم. رود چون موجي به پس مي رود و پيش به دور پاهايم ميچرخد و ميچرخد. نوازشش مرا قلقلكي مي دهد. سرما تنها احساسي كه مرا در آغوشش ميفشارد.
روي تخته سنگي مي نشينم تا رود برايم بخواند. او دلداده است و عاشق. او قهر است و مهر. خروش است و سكون. رود ميخروشد طاقت دوري ندارد و در خروشش هيجان ميگيرد و ارتفاع، بلندتر بلندتر. ترسيدم. بدجوري و طغيان رود را اينگونه نديد بودم. قصد فرار دارم. پايم به تخته سنگي گير مي كند. تعادل از دست مي دهم. نزديك افتادن است كه دستي مرا مي گيرد.
در اين خلوت چه كسي ميتواند باشد. جرات برگشتن ندارم ولي بايد بدانم چه كسي خلوتم را برهم زده. به عقب بر ميگردم. دستم در دستان آب است. در مقابل، رودخانه را مي بينم و خروشش را كه در قالب و هيبت مردي در آمده. انساني از جنس بلور. انساني شيشه اي. انساني از آب كه تنها حجم دارد. در مقابلم ايستاده. شانه به شانه من. نگاه در نگاه من دارد.
ولي از كجا فهميدم. صورتش نقشي ندارد. ولي گرماي وجودش را مي شود از نبض نگاهش فهميد. قلبم لحظه ايي از دويدن نمي ايستد.
مي خواهد مرا با خود ببرد ولي محو نگاه مرد آبي شدهام. صورتش به پيش مي آيد. به لبانم ميخورد. بوسه ايي از آب لبانم را تر مي كند. بوسه اش ادامه مي يابد آنقدر تا صورتش نقشي تازه مي گيرد. موهاي به رنگ شب با رگه هايي از سفيدي روز. دست در موهايش مي برم. ابروانش شكل ميگيرد. ابرواني پر پشت و مشكي. حدس مي زنم چشماني نيز شبگشته داشته باشد. منتظرم تا چهره اين مرد را شناسايي كنم.
لبانم را به دست لبان آبي اش سپردم و دستانش كمرم را خيس كرده و با دست ديگر آب بر موهايم مي ريزد. و من منظرم تا در راه بوسه ايي كه دارم خيس مي شوم و سيراب، چه خواهم ديد.
مردم در حال جان گرفتن است. لبهايم داغي لبهايش را حس مي كند. لعل لبانش تنها بر روي لبانم نقش مي بندد. دستهايش كمكم گرما را به بدنم منتقل مي كند
ولي چشمانش. چشمانش هنوز پيدا نيست. آب است و خيال. تمام جسمش مردي مي شود و در آغوشم گرمتر و گرمتر. ولي چرا چشمانش را نمي بينم. بي چشم هيچ راه ارتباطي نيست و من گمگشته راه ارتباطم. مثل هميشه. كلافه ميشوم و با نزديكتر شدن مرد آبي كلافگي ام بيشتر و بيشتر مي شود. شب از راه مي رسد . همه جا تاريك تاريك است. هيچ روزني، نوري و شمعي در جايي نمي تابد. خانه ايي از دور هم پيدا نيست. هر چه هست تاريكي است و تاريكي.
و من همچنان در آغوشش نرد عشق مي بازم. ديگر فرصت كلافگر نيست. ديگر عقل و منطق زايل شده. ديگر اسير احساس هر جا بخواهد مي روم. ديگر از خود هيچ ندارم.
تا اينكه مهتاب نوري بر سياهي ها ميتابد. نور مهتاب چشمان مرد را نيز رنگ مي دهد. و تو مردي مي بيني با چشماني مهتابي.


