تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

صبح بخیر

 

 

 

 

زيباترين صبح بهاري آغاز شد .  نه آغازي  آفتابي و نه آغازي  سوزان كه عميق ترين قسمت هاي وجودت را نشانه بگيرد .بلكه  با نسيمي كه موهايت را به دستش بسپاري تا نوازشگري جادويي بيابد و با قطره ايي كه با اولين قدمت  ، با اولين جلوه ات  بر لبانت بوسه ايي ساختند تا صبح را بخير گويند . و با شكوه ترين صبح خدايي بخير شد . و من نه گريزان از آب و باد و باران ، نه با چتر و كلاه و ايمن بل  سبك و خالي از هر چيز آغوشت را بار ديگر تجربه مي كنم . و براي لمس تجربه ام به معياد مي آيم . معياد صبحگاهي مان . و در اين خلوت  قدم به قدم پيش مي روم  به گذشته .  به گذشته ايي كه يادها را زنده كند . با قطره قطره ياد مي آورم . بارانهايي كه پيوند داد نگاهت را در نگاهم . نگاهم انتها بود و ترا نيز تا انتها كشاند و تو چه زيبا به انتهايم آمدي . آن روز كه عاشق شدي  باراني بود و تو اسير باراني شدي كه  تند به سرعتي چون باد مهرم را به عميق ترين بخش قلبت رساند و تو درماندي از ، از طعم بوسه ايي كه رنگ و رخ هستي را يافت . و آنگاه اسارتت تكميل شد . و من سرمست از اسارت آهوي خرامان ، تيز پايي رونده و عقابي تيز چنگ كه آسمانها را در نورديد تا اسير زمينيان گردد . و من باده باده نوشيدم  ولي نه از جام نگاهت ، نه از عطش لبانت  ، نه از آب حياتت  . من ميوه ممنوعه را خوردم . سيبي زهر آلوده را گازي زدم و همچون مادرم  حوا جايگاهم را ، ميعاد گاهم را براي هميشه ترك گفتم . و امروز و هر روز ديگر كه باران ببارد به زيرش پناه مي يابم تا اشكهايم در پناه اشكهاي آسماني جلا يابد تا جلايش صفا ي  دلم گردد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
پیمان سبز

 

 

 

 

 

 

سلام

 

سلامي از سر دلتنگي ، سلامي از سر روزهاي سخت جدايي ، سلامي از سر دوري .

 دوري از نگاهت ، دوري از نفس هاي گرمت ، دوري از عشقت .

 عشق ديدن گلهاي رنگ به رنگ ، بو كشيدن هواي پاك بهاري ، شنيدن نغمه هاي خوش بلبلان عاشق .

مي خواستي بيشتر ببيني ، مي خواستي بيشتر ببويي ، مي خواستي بيشتر بشنويي ولي افسوس .

افسوس كه روزي ، نه . ساعتي ، باز هم نه . دقيقه ايي ، نه نه كمتر كمتر از اين . ثانيه ايي ترا با خود برد . قصد رفتن نداشتي . مي خواستي تمامي باغچه ها را سبز كني . مي خواستي عطر گلها را همه جا بپاشي ، مي خواستي پرنده ها  فقط و فقط در شاخسار هاي حيات زندگي تو بخوانند . گفتي آنقدر گلهاي زيبا اينجا قلمه مي زنم تا باغي بسازم براي تمامي پرندگان عاشق . ولي ، ولي ثانيه اماني به تو نداد . لحظه ها دست به دست هم دادند تا كوچ هميشگي را زودتر آغاز كني . حكم تو حكم اجبار بود و تو بايد مي رفتي و تو چه زيبا به رفتنت رضا دادي و ما نيز رضايمان را به رضاي تو دلبسته كرديم و تو نيز رضايت را در گرو رضايي برتر نهادي .

 

پس

 

به يادت ، به نامت ، با خاطراتت ، به حرمت قطرات خوني كه از تو در من به وديعه گذاشته شده است ، من چشمت خواهم شد . هر چند سبزي نگاهت را ندارد ولي قولت مي دهم تا از نگاه سبز تو بنگرم . سوگند ياد مي كنم صبح كه طلوعي دوباره را حس كنم به زير درخت اقاقيــــــا  روم تا وقتي گلهايش است سرمست از عطرش شوم و پس از آن لطافت برگهايش را بستايم . من از اين پس تنها به گلهاي سرخ ، زرد ، بنفش و ... مي نگرم و سفيدي گلها را خط مي زنم چرا كه تو فقط رنگها را مي ستودي .

سفيدي را تنها به ياد سفيدي توشه راهت پاس مي دارم . سفيدي را تنها در رنگ رفتنت معنا مي كنم  .

و آنقدر در سبزي طبيعت مي نگرم تا سبزيش چشمهايم را به رنگ چشمانت در آورد تا خدايم در وراي رنگ سبز نگاهم سبزتر از هميشه گردد .

 

 

 

پس عزيز تر از جانم قرارمان فردا و فرداهاي ديگر در كنار باغچه زيباي خانه

 

 

 

حال كه زندگي اجبار است و تحمل بيائيد اجبار را رنگ قرمز

 

 بزنيم تا همچون كودكان به سر شوق در آئيم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا