تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

گمشده

 

 

 

 

 

سكانس اول

 

دخترك سر به هوا همچنان مي دويد . تمامي حواسش را به قاصدكي داده بود كه معلق در آسمان به دست باد به هر سويي روان بود و دخترك بدنبالش دوان . در هر حر كتي به هوا جستي مي زد ولي آنچه نصيبش مي شد مشتي هوا بود كه در دستانش پوچ مي شد . او تنها به ارزوي كوچولويي فكر مي كرد كه تنها اين قاصدك پيام آورش خواهد بود و تمام سعي اش اين بود كه قاصد به دست دختري ديگر نرسد تا حباب آرزوهايش در بلنداي سرش نتركد . پيراهن سفيدش او را فرشته ايي كوچك ساخته بود . و شايد قاصدك تنها بالي بود كه به او اميد پرواز مي داد . روي پاهاي كوچكش بلند شد . كفش هاي سفيدش هم به تق تق و تكاپو افتاده بود . باد موهايش را هم به بازي گرفته بود . مژگان بلندش روي چشماني نافذ او زيباترين دختر كوچولويي ساخته بود كه آن حوالي مي توانستي بيابي . و دخترك غافل شد . قاصدك به بالاترين ها رفت و نگاه دخترك را به بالاها برد و او از راه رفته اش غافل و گم گشت و او حالا گمشده بود . كمي به مغازه هاي و خيابانهاي نا آشنا نگريست . كمي به آدمهاي دور برو نگاه كرد هيچكدام برايش آشنا نبود . بغض خود را فرو خورد . مضطرب شد . چند گام به جلو برداشت تا به سر كوچه بعدي برسد ولي ...ديگر بغض را نگه نداشت . تنها حربه اش گريه بود كه با صداي بلند گريست و اينها از نگاه مجيد پنهان نبود . مجيد پسركي 18 ساله كه در باجه تلفن عمومي مشغول دلدادگي بود . با عجله خداحافظي كرد و با مهرباني به سوي دخترك شتافت . مقابلش نشست و با مهر نگاهش كرد . لبخندي زيبا بر گوشه لب نشاند و دستان دخترك را در دستش گرفت .

" خانم كوچولوي ما چرا گريه مي كنه . خودم برات يه قاصدك خوشگل مي گيرم . قاصدكي كه ده تا از آرزوهاي خوشگل تو را بر آورده كنه . "

مجيد با انگشتانش صورت چون گل دخترك را پاك كرد . اخمي دلنشين ساخت و لبهايش را همچون كودكان به شكلي مضحك در آورد و گفت : " حالا بخند . "

دخترك آشنايي يافته بود كه نرمي صدايش بوي نزديكي مي داد . گريه اش بند آمده بود . لبخندي به لب هاي زيبايش نشاند و آرامش بر وجودش به گل نشست .

مجيد : " خانم خوشگله ما اسمش چيه . "

دخترك به آرامي و نرمي پاسخ گفت . پاسخي كه در فاصله قد بلند مجيد و پاهاي كوچك دخترك گم شد . مجيد سرش را كم پايين  آورد . : " گفتي چي ؟؟"  دخترك اين بار بلندتر گفت : " ياسي ،  ياسمن ولي مامان اينا صدام مي كنند ياسي . "

مجيد نگاهي به دخترك كرد و گفت : " اسمت هم به زيبايي چشمات است . بوي خوش ياسمن هم مي دي . حالا دستت را بده به من تا تو را ببرم خونه تان .

و مجيد ياسي را پيدا كرد .

 

 

سكانس دوم

 

سال 1385 يعني درست  15 سال بعد . اردبيهشت  ماه ، ماه عطر خوش گلها و بوي نم باران و گاه گداري خشم طبيعت و بعد دوباره تلالو خورشيد و گرماي دلچسبش . ياسي روي يك نيمكت  توي پاركي نشسته . كدام پارك ، اصلاً  برايش مهم نيست . اينكه باران بر سرش مي بارد نيز  برايش مهم نيست . اينكه چند پسر آنطرفتر ايستاده اند و با  حرفها و متلك هايشان  سر به سرش مي گذارند  ، برايش مهم نيست . از اينكه پرايد مشكي در خيابان انتظارش را مي كشد ،  اصلاً برايش مهم نيست . ديگران چه فكر مي كنند و چه مي گويند برايش مهم نيست . سخت آشفته است و در گير . فكرش اصلاً متمركز نمي شود .  گمشده . گم كرده  ، ولي نه آدرس خانه  و يا آغوش گرم پدر و مادرش را . او خودش را گم كرده . عقايدش ، آرمانش ، هدفش ، انگيزه اش  ، راهش ، آينده اش ، خوشبختي اش . او هر چه بيشتر فكر مي كند تا ردي را براي خود بيابد ناتوان تر از قبل مي ماند . درمانده است . نمي تواند از افكارش نتيجه ايي مطلوب را بيابد .  او خدايش را هم گم كرده . قبله اش  ، آمال اش چيزي كه تمام وجودش را شاد كند و به آينده اميدوار . بلند شد . تحمل گزافه گويي پسرها را نداشت  . تحمل نگاهي هرز مردك پرايد سوار را نداشت . در كنار پارك شروع به قدم زدن كرد . نگاهي به آسمان كرد ولي نه به دنبال قاصدكي كه تمام خواسته هايش را بر آورده كند . نگاهش به دنبال قطره ايي بود كه به صورتش خورد درست در جايي كه قطره ايي اشك سرگردان بود و اينها از نگاه مردي كه پشت فرمان زانتياي نقره ايي رنگ نشسته بود و با موبايل مشغول صحبت  بود ، پنهان نماند . ياسي به كنار ماشين رسيده بود . مرد پياده شد . مردي  بود حدود 30 سال . با موهايي كه  لابلاش سفيدي به چشم مي خورد . نگاهش نافذ بود و گرم . جذاب بود و گيرا . اين نگاه مانع از آن شد كه ياسي سر پايين بياندازد . مسخ شد . احساسي  پيدا كرد  آشنا كه از تير نگاه مرد به دلش راه يافت . مرد لبخند زيبايي به لبانش نشست . لبخندي كه احساس امنيت و آرامش را در دل ياسي انداخت .  نگاهي كه گرمايش به دل يخزده ياسي  نفوذ كرد .  مرد سلامي گفت . ياسي مردد بود بود و تنها زير لبي كلمه ايي نامفهموم را گفت . مرد ادامه داد : " چشمان شما به نظرم خيلي آشنا مي آيند . " ياسي ايستاد . چون نگاه مهر مرد نيز آشناترين چيزي بود كه آن لحظه يافت . مرد دقيق تر شد . لبخندش نيز عميق تر . جرقه ايي در ذهن مرد زده شد و با خوشحالي فرياد كشيد : " تو ياسي هستي مگه نه ، دختركي بازيگوش كه حالا خانمي برازنده شد . " ياسي  سوار ماشي مرد شد . ديگه از ذهنيت آشفته اش فرار نمي كرد . ديگه  ترسي از دوروبر نا آشنايش نداشت . ديگه به راه فكر نمي كرد چه برسه به اينكه بداند راه را بلده يا نه . قرص ايكسي  كه از دست مرد خورده بود او را شاد كرده بود و ديگر هيچ فكري او را ازار نمي داد .  مجيد بار ديگر ياسي را پيدا كرده بود . 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
سکوت

 

 

 

 

...و خدای باریتعالی آدم و حوا را آفرید . هابیل و قابیل را . هابیلیان و قابلیان را . انسانهای ظالم و انسانهای مظلوم را . انسانهایی که ظلم می کنند و انسانهایی که ظلم می بینند . انسانهایی که ساکتند . می فهمند و بعضاً نمی فهمند و در این فهمیدنها و نفهمیدنها  ، در این سکوت و ندیدنها ظلم جاری می شود . ظالم برنده می شود . از امکانات بیشتری بهره می برد . سوار بر بهترین ها می شود . بهترین لباسها را می پوشد و بهترینها را می خورد و سوز بر دل ریش مظلوم می گذارد و مظلوم تنها آه می کشد . می بیند ، حقش را که بر تن ظالم می درخشد ، ولی هیچ نمی گوید . چرا ؟؟ ....تربیت اش ، سادگی اش ، ذاتش ، شخصیت اش ، پاکی اش ، ایده آل هایش  و .... هزاران هزار دلیل خاص خود را دارد . ولی تمامی اینها به یک نتیجه منتج می شود . ظالمی که،  تکیه بر غرور خود زده و ادعای عقل بیشتر ، توانایی بیشتر ، محبوبیت بیشتر و هزاران هزا بادمجانهای دور قاب چین که سجده اش می کنند .و بر این اندیشه اش صحه می گذارند .

 

مظلوم بخاطر خصوصیات خاص خود ساکت می ماند . جواب های با های نمی دهد و در مقابل من ، نیم می شود و در نهایت تمامی افسردگی ها  را به جان می خرد . تمامی اضطرابها ، هراسها و تمامی تشویشها را به درون فرو می برد و او پایین و پایین تر و ظالم بالا و بالاتر می رود و در همه جا هم احترام ظالم واجب است . احترام صاحب قدرت و پول واجب واجبات . ولی آخرش چی ؟!

 

مظلوم که این دنیا را از دست داده ولی آیا  دنیای  دیگر را دارد ؟؟  بهش نمی گویند ، در مقابل ظلم سکوت  کردی و این گناه توست ؟ ظالم با توجیه ، فتوی و با اعتقاد خود آیا تبرئه نمی شود !؟ .......و آیاهای دیگر و تنها یک چیز

 

مرگ زودتر از آنچه که فکرش را می کنیم به سراغمان خواهد آمد . عدالت پنهان جاری است  . از هر دست که دادی از همان دست پس خواهی گرفت . باید صبر داشت ولی نه سکوت که سکوت صحه گذاشتن بر ظلمی است که پذیرفتی .

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا