تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

سر به پایین می اندازم. با نگاهم گل‌های قالی را دنبال می‌کنم، همه با خطوط منحنی دور هم تنیده شده‌اند و نگاه مرا نیز در دایره خود سرگردان رها می‌کنند. نگاهم آواره است در پایین دست، چرا که سر در مقابلش فرود آوردم. قدرت گفتن کلامی که در ذهنم می‌چرخد را ندارم . بارها بارها آن را تا نوک می‌رانم و بعد با قطره‌ایی که راه بجایی ندارد به اعماق فرو می‌فرستم، ولی باید بگویم. باید آزو بخواهم، چاره‌ایی ندارم، این تنها خواستنم خواهد بود از موجودی غیر و من بدو کافر خواهم شد. مطمئن هستم که کفرم را می‌بخشد چرا که نیتم پاک است و نیت پاک مستوجب پاداش است.

پس

پس تنها، تنهای تنها برای یک لحظه چشمانت را بمن ده. تنها برای چشم هم زدنی. همان چشم هم زدن مرا بس. نگاه نو آنقدر عمیق است و زلال که در آن چشم هم زدن من به مقصود خواهم رسید. من می‌خواهم با نگاه تو بنگرم. از عمق چشمان تیز بین تو. نگاه تمام عمرم را از من بگیر و در عوض لحظه‌ایی نگاه از چشمانت را بمن ده که در آن لحظه دیدار، مرا تا پایان عمر جهان بس. چرا که در آن نگاه خود را خواهم یافت، و من می‌خواهم خود گمشده‌ام را از ورای نگاه زیبایت بیابم. پس من با تو معامله کردم. لحظه‌ایی نگاه از چشمانی که عریان می‌نگرد در مقابل چشمانت که حجاب‌ها بر چهره زده. پس من پرده فرو افتاده می‌خواهم. پرده‌ها فرو افتادند. تصویری عریان در مقابلم قد برافراشته و من به سجده افتادم.

 ولی، ولی اندیشه مرا یاری نمی‌دهد. پاسخی نمی‌یابم. حرفی، سخنی، فکری، نمی‌توانم عمق را معنا کنم. نمی‌توانم روح را اندیشه کنم. قدرت اندیشه‌ام کشش نگاهت را ندارد خواهشی دارم، تا ذهن آشفته‌ام از فرط بی اندیشه‌ایی هزاران تکه نشده‌، تا کفر و ایمانم یکی نگشته، سلولی به قرض ده. می‌خواهم معنا کنم‌. می‌خواهم کج اندیشی‌ام را رسوا کنم. سلولی از خاکستری‌ترین قسمت وجودت را بمن ده تا سیاه و سفید با هم ببینم.

آه

سپاسگزارم، تا پایان عمر هستی. لحظه‌ام داشت به ابدیت پیوند می‌خورد و تو گره از کار خسته‌ام گشودی. حالا ضربان قلبم با آنچه که می‌بینم یکی گشته. می‌توانم هضم کنم آنچه که نباید از نگاه تو می‌دیدم. خواهشی پر بیراه کردم. هر کسی را توانی است. ندیدن نا دیده‌ها نعمتی است برای نابینایان که دیدنش بار شانه‌ها را سنگین‌تر می‌کند ولی تو باز این دعای حقیر را لبیک گفتی. دیدنش، درک کردنش چه فایده که زبان گفتنش را ندارم، شرم دارم ولی دو چیز دادی بی‌نتیجه ، پس قدرت بیانت را نیز بده. قدرتی که همچون تو کلمات را در کنار هم بچینم تا آنچه را که تجربه کردم زکات دهم و من زکات را با دستانی که سویت به گدایی آمده خواهم داد و من با تو مشرک شده ام و شرکم را با تو به آخر خواهم رساند . به آخر یقین

پس هم شرکم

       من با تو از سطح به عمق خواهم رسید

                  من با تو از ماده به معنا خواهم رسید

                             من با تو از جسم به روح خواهم رسید

                                         من با تو از پنهان به آشکار خواهم رسید

                                                         من با تو از قطره به دریا خواهم رسید

                                                                    من با تو از شرک به ایمان خواهم رسید

                                                                                                                   با من بیا

                                                                                                       وقت رفتن فرا رسیده... 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |

سلامي به گرمي رنگ‌هاي كامليا و به استواري صداي گل كامليا

... دستم بگير؛

دستم را تو بگير

التماس دستم را بپذير...؛

درماني باش

پيش از آنكه بميرم.!

آوازي باش

پرواز اگر نهي

همدردي باش

همراز اگر نهي

آغازي باش

تا پايان نپذيرم...؛

گلداني باش

گلزار اگر نهي

دلبندي باش

دلداراگر نهي

سبزينه باش

با فصل و بد و پيرم...؛

از بوي تو

چون پيراهن تو

آغشته شد

جانم با  تن تو

آغوشي باش

تا بوي تو بگيرم...؛

لبخندي باش

در روز و شب من

در هم شكست از

گريه لب من

باراني باش

در اين تشنه كويرم...؛

آهنگي باش

در اين خانه بپيچ

پژواكي باش

از بگذشته كه هيچ

آهنگي نيست

در ناي‌اي كه اسيرم...؛

 

 التماس دستم را فقط تو بگير... فقط تو

 

به ياد همه روزهاي بد و خوبي كه گذشت...؛

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس