سپاس آغوش گرمت را که جایگاه حضور بدان بخشیدی تا ره گم کرده ایی ، دامنی مهربانتر از نام مقدس " مادر " بیابد .
و شکر از این هم اغوشی . حسی محسوس برای نابینایی که باید تنها لمس کند تا اطمینان یابد حضورت را
و تو ، حضورت را چه زیبا معنا کردی . هزاران هزار بار در گوشه گوشه و در نکته نکته و در ذره ذره و اینجا اوج این معنا است .
حسی از سر انگشتان که در هر لحظه ، بند بند آن را می پیماید تا به بالا برود و تو را تنگ در آغوش بگیرد و تو از این هم آغوشی گرم می شوی .
گرمایی مطبوع که تا به امروز تجربه نکردی و این تجربه هر لحظه بیشتر، پیش می رود تا بدانجا که برایت نادیده است و ناشناخته و تو با این گرما وجودت را حس می کنی و می شناسیش .
حلاوت عشق ، تنها چیزی که زبانی قاصر می تواند ان را معنا کند .
و در این حلاوت تنها حلاوت عسل در ذهنت تجلی می یابد . البته چیزی بالاتر و بهتر از حلاوت عسل است چرا که انگبین ازار رسان ذائقه ات می شود و ان را آنقدر شیرین می سازد که دلت را می آزرد .
ولی این حلاوت چیز دیگریست . حسی منفی در انتهای این چشیدن راه ندارد . ولی ، ولی مصداقی بهتر نمی یابی .
پس آن را حلاوت عشق می نامیم . عشقی عارفانه ، عشقی خالصانه ، عشقی که الوده نیازهای جسمانی تو نشده ، عشقی که شکست ، غم ، درد و غصه ندارد و تنها طعم خوش آن است .
عشقی که رویاست و تو در رویاهایت غوطه می خوری . خود را رها می کنی . سبک می کنی و تنها می نشینی و می نگری . چرا که دیدار چهر معشوق نیز خود اوج این نرد عشق است .
سیر نمی شوی . اندازه اینجا معنا ندارد . تمامی معیارهای اندازه گیری را به دور می افکنی و تنها قدم در جایگاه خوبان می گذاری . به جایگاه تاریخ .
تاریخ هجر . دامنی سیاه که خاستگاه سفیدی هاست و مقدس ترین خاک برای دو رکعت نماز عشق .
نمازی که در آن هزاران قبله داری و تو می توانی هر لحظه سر بر گوشه ایی دیگر فرود آوری . تنها جایی که وحدت در کثرت معنا پیدا می کند .
و تو در مقابل رو انتها را داری و در زیر پاهایت ابتدا را . ابتدای آفرینش ، آفرینش انسان .
انسانی رها شده در طول تاریخ ، رها شده در عرصه نا دانسته ها ، انسانی عاصی که برای عصیان خود سالیانی سال گریسته . سالیانی که در شمار انگشتانمان نمی آید .
انسان گم شده ، انسان دور شده از اصل و اساس خویش ، انسانی که اینجا خود را می یابد و اینک تو به خود بازمی گردی .
به کودکی رها شده در عرصه حیات و دیگر از گذشت زمان چیزی نمی خواهی . تنها بمانی .
تنها در لحظه ماندن ، انتهای این حلاوت عشق است .

