تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 

 

 

سپاس آغوش گرمت را که جایگاه حضور بدان بخشیدی تا ره گم کرده ایی ، دامنی مهربانتر از نام مقدس " مادر " بیابد .

 

 و شکر از این هم اغوشی . حسی محسوس برای نابینایی که باید تنها لمس کند تا اطمینان یابد حضورت را

 

 و تو ، حضورت را چه زیبا معنا کردی . هزاران هزار بار در گوشه گوشه  و در نکته نکته و در ذره ذره و اینجا اوج این معنا است .

 

حسی از سر انگشتان که در هر لحظه ، بند بند آن را می پیماید تا به بالا برود و تو را تنگ  در آغوش بگیرد و تو از این هم آغوشی گرم می شوی .

 

 گرمایی مطبوع که تا به امروز تجربه نکردی و این تجربه هر لحظه بیشتر،  پیش می رود تا بدانجا که برایت نادیده است و ناشناخته و تو با این گرما وجودت را حس می کنی و می شناسیش .

 

حلاوت عشق ، تنها چیزی که زبانی قاصر می تواند ان را معنا کند .

 

 و در این حلاوت تنها حلاوت عسل در ذهنت تجلی می یابد . البته چیزی بالاتر و بهتر از حلاوت عسل است چرا که انگبین ازار رسان ذائقه ات می شود و ان را آنقدر شیرین می سازد که دلت را می آزرد .

 

 ولی این حلاوت چیز دیگریست . حسی منفی در انتهای این چشیدن راه ندارد . ولی ، ولی مصداقی بهتر نمی یابی .

 

پس آن را حلاوت عشق می نامیم . عشقی عارفانه ، عشقی خالصانه ، عشقی که الوده نیازهای جسمانی تو نشده ، عشقی که شکست ، غم ، درد و غصه ندارد و تنها طعم خوش آن است .

 

عشقی که رویاست و تو در رویاهایت غوطه می خوری . خود را رها می کنی . سبک می کنی و تنها می نشینی و می نگری . چرا که دیدار چهر معشوق نیز خود اوج این نرد عشق است .

 

سیر نمی شوی . اندازه اینجا معنا ندارد . تمامی معیارهای اندازه گیری را به دور می افکنی و تنها قدم در جایگاه خوبان می گذاری . به جایگاه تاریخ .

 

تاریخ هجر . دامنی سیاه که خاستگاه سفیدی هاست و مقدس ترین خاک برای دو رکعت نماز عشق .

 

نمازی که در آن هزاران قبله داری و تو می توانی هر لحظه سر بر گوشه ایی دیگر فرود آوری . تنها جایی که وحدت در کثرت معنا پیدا می کند .

 

و تو در مقابل رو انتها را داری و در زیر پاهایت ابتدا را . ابتدای آفرینش ، آفرینش انسان .

 

انسانی رها شده در طول تاریخ ، رها شده در عرصه نا دانسته ها ، انسانی عاصی که برای عصیان خود سالیانی  سال گریسته  . سالیانی که در شمار انگشتانمان نمی آید .

 

انسان گم شده ، انسان دور شده از اصل و اساس خویش ، انسانی که اینجا خود را می یابد و اینک تو به خود بازمی گردی .

 

به کودکی رها شده در عرصه حیات و دیگر از گذشت زمان چیزی نمی خواهی . تنها بمانی .

 

 

 

                               تنها در لحظه ماندن ، انتهای این حلاوت عشق است .

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس