تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

حلاوت عشق

 

 

 

 

سپاس آغوش گرمت را که جایگاه حضور بدان بخشیدی تا ره گم کرده ایی ، دامنی مهربانتر از نام مقدس " مادر " بیابد .

 

 و شکر از این هم اغوشی . حسی محسوس برای نابینایی که باید تنها لمس کند تا اطمینان یابد حضورت را

 

 و تو ، حضورت را چه زیبا معنا کردی . هزاران هزار بار در گوشه گوشه  و در نکته نکته و در ذره ذره و اینجا اوج این معنا است .

 

حسی از سر انگشتان که در هر لحظه ، بند بند آن را می پیماید تا به بالا برود و تو را تنگ  در آغوش بگیرد و تو از این هم آغوشی گرم می شوی .

 

 گرمایی مطبوع که تا به امروز تجربه نکردی و این تجربه هر لحظه بیشتر،  پیش می رود تا بدانجا که برایت نادیده است و ناشناخته و تو با این گرما وجودت را حس می کنی و می شناسیش .

 

حلاوت عشق ، تنها چیزی که زبانی قاصر می تواند ان را معنا کند .

 

 و در این حلاوت تنها حلاوت عسل در ذهنت تجلی می یابد . البته چیزی بالاتر و بهتر از حلاوت عسل است چرا که انگبین ازار رسان ذائقه ات می شود و ان را آنقدر شیرین می سازد که دلت را می آزرد .

 

 ولی این حلاوت چیز دیگریست . حسی منفی در انتهای این چشیدن راه ندارد . ولی ، ولی مصداقی بهتر نمی یابی .

 

پس آن را حلاوت عشق می نامیم . عشقی عارفانه ، عشقی خالصانه ، عشقی که الوده نیازهای جسمانی تو نشده ، عشقی که شکست ، غم ، درد و غصه ندارد و تنها طعم خوش آن است .

 

عشقی که رویاست و تو در رویاهایت غوطه می خوری . خود را رها می کنی . سبک می کنی و تنها می نشینی و می نگری . چرا که دیدار چهر معشوق نیز خود اوج این نرد عشق است .

 

سیر نمی شوی . اندازه اینجا معنا ندارد . تمامی معیارهای اندازه گیری را به دور می افکنی و تنها قدم در جایگاه خوبان می گذاری . به جایگاه تاریخ .

 

تاریخ هجر . دامنی سیاه که خاستگاه سفیدی هاست و مقدس ترین خاک برای دو رکعت نماز عشق .

 

نمازی که در آن هزاران قبله داری و تو می توانی هر لحظه سر بر گوشه ایی دیگر فرود آوری . تنها جایی که وحدت در کثرت معنا پیدا می کند .

 

و تو در مقابل رو انتها را داری و در زیر پاهایت ابتدا را . ابتدای آفرینش ، آفرینش انسان .

 

انسانی رها شده در طول تاریخ ، رها شده در عرصه نا دانسته ها ، انسانی عاصی که برای عصیان خود سالیانی  سال گریسته  . سالیانی که در شمار انگشتانمان نمی آید .

 

انسان گم شده ، انسان دور شده از اصل و اساس خویش ، انسانی که اینجا خود را می یابد و اینک تو به خود بازمی گردی .

 

به کودکی رها شده در عرصه حیات و دیگر از گذشت زمان چیزی نمی خواهی . تنها بمانی .

 

 

 

                               تنها در لحظه ماندن ، انتهای این حلاوت عشق است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا