تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

شب

شب،‌ در سكوت سبز درختان نشسته بود
اما هنوز،‌ باد
لحني پر از خروش و خشونت داشت
با شاخه ها مشاجره مي كرد
با كوه، آمرانه سخن مي گفت
وز اوج صخره ها
بي اعتنا به قهقهه ي كودكان موج
سيلي به گوش ساحل خاموش مي‌نواخت
وز لحظه‌ي نخست
در گفتگوي دائم خود با پرندگان
لفظ تو را به لفظ شما چيره كرده بود
گويي كه جز تو واژه‌ي ديگر نمي‌شناخت
اما همين كه همهمه ي او فرو نشست
دريا چنان برهنه در آغوش خاك خفت
كز خود خبر نيافت مگر در سحرگه‌ان
آري تمام شب
درياي عاشق از تب شوريدگي گداخت
وان گاه زير چشم هوسناك آسمان
خود را برهنه كرد
تن را در آفتاب طلايي برشته ساخت

+ نوشته شده در ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
مهتاب شبانگاه

مي‌روي اما گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي‌آرام نتواند نهفت
مي‌روي خاموش و مي‌پيچد به گوش خسته‌ام
آنچه با من لرزش لب‌هاي بي‌تاب تو گفت
چيست اي دلدار اين اندوه بي‌آرام چيست
كز نگاهت مي‌تراود نازدار و شرمگين؟
آه مي‌لرزد دلم از ناله‌اي اندوه بار
كيست اين بيمار در چشمت كه مي‌گريد حزين؟
چون خزان‌آرا گل مهتاب رويا رنگ و مست
مي‌شكوفد در نگاهت راز عشقي ناشكيب
وز ميان سايه‌هاي وحشي اندوه رنگ
خنده مي‌ريزيد به چشمت آرزويي دل فريب
چون صفاي آسمان در صبح نمناك بهار
مي‌تراود از نگاهت گريه پنهان دوش
آري اي چشم گريز آهنگ سامان سوخته
بر چه گريان گشته بودي دوش؟ از من وامپوش
بر چه گريان گشته بودي؟ آه اي چشم سياه
از تپيدن باز مي‌ماند دل خوش باورم
در گمان اينكه شايد شايد آن اشك نهان
بود در خلوت سراي سينه ات ياد آورم

+ نوشته شده در ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
خط موازی

خط موازي  یک زندگي پر تلاطم

 

روز ازلي پديدار شد و دو خط موازي  در کنار هم زائيده شدند.

هميشه از بودنشان در كنار هم سرگردان و حيران ماندم و درمانده كه چه

برهاني اين دو را در كنار هم قرار داد و يا اينكه اصل بوجود آمدنش به چه سان بود.

اما دو خط موازى زاييده شده بودند. شايد در كلاس درسي آنها را روى كاغذي كشيده بودند.

در گرمترين بعداز ظهر دو ‏خط موازى چشمشان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشان تپيد.

و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند.

خط اولى غرق در روياهاي از دست داده‌ط مي‌گفت:

ما مى‌توانيم در كنار هم با فكر و انديشه‌ هم زندگي شادي را براي هم رقم بزنيم.

و خط دومي كه اسمش را به عناوين مختلفي ياد مي‌كنيم ‏از هيجان لرزيد.

خط اولي گفت: بيا مامني در يك صفحه دنج كاغذ براي هم بسازيم .

من توانايي همراهي هيچ خطوطي را ندارم شايد فقط بتوانم خط كنار يك جاده‌اي سرگردان و دور افتاده و متروك باشم،

يا خط كنار ‏يك نردبام. جايي كه هيچ حس عاشقانه‌اي را دوباره تجربه نكنم.

خط دومي كه پرستويي عاشق بود و پر از انرژي و هيجان گفت:

من هم مي‌توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم، حرف‌هايش،‌ كلامش، حركاتش همه اميد به زندگي پر نشاط را مي‌داد

او مي‌گفت مي‌توانم خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت باشم .

خط اولي گفت: چه درك و انديشه‌اي شاعرانه‌اى.

تو يگانه خط جهان خواهي بود كه من توانايي حركت در كنارت را خواهم داشت.

من با حركت در كنار تو هست كه به آرامش خواهم رسيد

و حتمأ زندگي خوشي را خواهيم داشت .

در همين لحظه معلم كلاس‌ كه نه.....

كل جهان به يكباره فرياد برآوردند: دو خط موازي هرگز به هم نمي‌رسند

و مغ‌بچه‌گان كه در قالب شاگردان كلاس در آمده بودند تكرار ‏كردند:

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي‌رسند .

حالا من و تو بوديم كه مي‌لرزيديم. نگاه‌هايمان در هم گره خورده بودند.

و اين كبوتر بود كه عاشقانه گريه مي‌كرد .

خط اولي پشت سر هم مي‌گفت: نه اين امكان ندارد. حتمأ يك راهي پيدا خواهم كرد. من همه معادلات جهان را به هم خواهم زد.

خط دومي مي‌گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد.

ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. حكم جهان است، اين خطوط در هيچ نقطه‌اي به هم نرسند.

و دوباره ‏زد زير گريه.

خط اولي گفت: نبايد نا اميد شويم. من و تو بايد از اين صفحه كاغذ خارج شويم و ‏دنيا را زير پا بگذاريم.

بالاخره كسي پيدا مي‌شود كه مشكل ما را حل كند.

خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند.

از زير در كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.

آنها از دشت‌هاي سرسبز ‏گذشتند ..... ،

از صحراهاي سوزان ..... ،

از كوههاي بلند و يخبندان..... ،

از دره هاي عميق .......،

‏از درياها ....... ،

از شهرهاي شلوغ .....

روزهايي گذشت كه هر ثانيه‌هايش به اندازه تمام هستي زمان داشت؛

و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند.

رياضيدانان به آنها مي‌گفتند: اين محال است. هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند.

شما همه چيز را خراب مي‌كنيد.

فيزيكدانان مي‌گفتند: ‏بگذاريد از همين الآن نااميدتان كنم.

اگر مي‌شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت.

پزشك مي‌گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي‌‏درمان است.

شيمي‌دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد،

همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

ستاره‌شناس ‏گفت: شما خودخواه‌ترين موجودات روي زمين هستيد.

رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي‌شود.

سيارات از مدار خارج مي‌شوند. كرات با ‏هم تصادم مي‌كنند. نظام دنيا از هم مي‌پاشد. چون شما يك قانون بزرگ را مي‌خواهد نقض كنيد.

فلاسفه مي‌گفتند: متاسفيم... جمع نقيضين محال است .

و بالآخره به كودك درونشان كه نمودش در خط اولي بيشتر بود رسيدند.

كودكانشان فقط سه جمله گفتند: شما به هم مي‌رسيد. اما نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد......

دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي‌گرفت. ‏

‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست مي‌دادند.»

يك روز به يك دشتي رسيدند.

دشتي پر از گل و سبزه .و سوسن بود. همه وجود خط ‌ها با هم بود ولي همديگر را نمي‌ديدند.

مقصدشان يكي بود هدفشان يكي بود ولي در دنياي مادي گم شده بودند. و اين ذره‌اي از علاقه‌اي آنها كم نكرده بود.

ياد گرفته بودند كه باشند و اما نباشند. دل‌هايشان با هم بود ولي جسماً فاصله‌اي به اندازه دو جهان داشتند.

خط اولي گفت براي نجات از اين آوارگي فقط يك راه‌حل بيشتر نداريم. و آن رسيدن به يگانه معشوق جهان هست.

هر دويمان اگر عاشق او باشيم و تلاشمان و هدفمان را رسيدن به او ببينيم. در وجود اوست كه به هم خواهيم رسيد.

او همان حرفي را زد كه ماهتاب چندين هزار سال پيش گفته بود.

مهتاب رسيدن را در اعمال فيزيكي مي‌دانست. دوست داشت در يك لحظه به عبادت پروردگار مشغول شوند تا در كنار هم آرام بگيرند.

خط دومي ‌‏گفت: مطمئنا در آن نقطه به آرامش خواهيم رسيد.

و بدينسان بود كه آنها در اين دشت به عروج رسيدند. تنها نقطه تلاقي كه مي‌توانست آنها را به هم برساند.

ابتداي حركتشان همراه با غروب خورشيد سرخ بود كه ‏پايين مي‌رفت، و آن دو را به عبادتگاه معشوق پرواز داد. .

سر دو خط موازي عاشقانه در برابر يزدان پاك به هم رسيد‏

+ نوشته شده در ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط کاملـیا |
معنای بودن تو

باز کن چشمهایت که تنها روزن تابش نورت از آن میان می گذرد .

نور بر وجودم ریز که سایه تاریکی ، ترسی مبهم بر دلم چنگ انداخته .

خورشیدم باش و نور  را بر  سیاهی شبم بتابـان تا روزم آغاز شود

پیچکم باش و بر من بپیچ تا بپوشانی مرا از هر چه کمی و نقصان است .

آب حــیات را جــرعـه جـرعــه بــه پــــایــم ریـــز تــا ریشـــه کنم .

شوق بــودنم بــاش ، بــودن در روز و شـــب ، در تــــکرار تــکرارهـا .

هدفی در انتها باش ، در دور دستها که به شوق رسیدن به تو ، قدری شتاب کنم .

                                                           و

و انگیزه رفتنم باش ، رفتنی گام به گام ، به اوج ، به بالا ، رشد و بالندگی

و در یک کــلام عشقم باش

عشقی که جایگاه والا می بخشد عاشقش را و خود سرمست این بالندگی است .

و تو معنای واقعی عشقم باش

تا ابد ....

+ نوشته شده در ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
پیچک وحشی

پیچکم ، پیچک وحشی این سرو چمان که  تنگ در آغوشم گرفته ایی ، انگشتانت را قدری بگشا تا روزنی از نور بیابم .

و تو بمن گفتی من خود نورم

گفتم برگهایت را قدری بتکان تا قطره ایی یا جرعه ایی نوشدارو بر تنم ریزی

و تو گفتی من خودم آب حیاتم

گفتم ریشه هایم یک به یک خشکیده اند ، ریشه در ریشه ام زن تا قوت ایستادن بیابند

و تو گفتی تو بر ریشه من ایستاده ایی

گفتم لااقل  پنجه در پنجه برگهایم کش تا رقص باد بیاموزند

و تو گفتی ما مدتهاست رقص سماع می کنیم

پیچکم ، پیچک وحشی من که حیات از من می گیری و زینت تن عریانم گشتی ،

و تو گفتی ، نه هیچ ، تنها سکوت و یک نگاه

و من گفتم پوشاندی آنچه در نگاهت زیبنده ، زییائیهایت  بود و من ترا دوست می دارم

+ نوشته شده در ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط کاملـیا |
هم پیمان

دومین داشتنی بود که وجودم را سراپا ذوق و خوشی کرد.

ذوقی کودکانه همچون کودکی کودک که خیالی واهی زندگی و دورنمای آنرا درخشان و درخشانتر می‌کند.

ولی همچون رویاهای کودکی کودکی،  که سراب بود و حبابی که با نیشی اندک بر بالای سرت ترکیده می‌شود، ترکید و تمامی آبهای خیالش را بر فرق سرم فرود آورد و من بیادم آوردم که پیمان با هم پیمانم را به فراموشی سپردم.

پس بار دیگر با هم پیمانم آغاز می کنم فقط باید مثل دفعات قبل متذکر شوم که من پای ماندن ندارم.

بر پیشه‌ام نیست و فکر در اختیارم.

پس شرایطم را عفو فرما و بیاد آر که هم پیمانی سست داری.

پس به سستی‌هایم یادآور شو که بیراه ام هرچند دلفریب است و زیباترین‌ها را یدک می‌کشد ولی تلنگرهایش برای نحیفی چون من زیاد است.

+ نوشته شده در ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا