تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر  یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما 

 

صداي زنگ يكسره مي آمد . هر كسي بود تا در باز نمی شد ، ول كن نبود . يه كم ترسيدم . خبر بد . از اين فكر حسابي دست پاچه شدم . آيفن را برداشتم . قبل از بله من صدای اميرتوی گوشی پیچید  و با شوقي كودكانه گفت : " زود باش ماهرخ باز كن . "

 

امير قرار بود جواب آزمايشم را سر راهش بگيرد و حالا  حامل خبرهايي بود. نگاه گرمش همه چي را به من فهماند . ايستادم و نگاهش كردم .  به كنارم آمد و بي هيچ كلامي دستانم را در دست گرفت . نگاه از چشمانم بر نمي گرفت . حرارت نگاهش يادم آورد كه چقدر با وجود او خوشبختم . و حال داشت اين خوشبختي با وجود حياتي تازه كه در وجودم شكل مي گرفت به اوج خود مي رسيد .

 

امير دستانم را بالا برد . به لبانش نزديك كرد و بوسه ايي بر پشت آن نهاد . اشكي داغ تمام چشمانم را در برگرفت . و قطره ایی چنان گستاخ شد که راه گونه ام را در پیش گرفت . سر مست بودم از گرمای محبتی که وجودم را داشت به آتش می کشید ، و  طمع واقعي خوشبختي را  قطره قطره به مذاقم می ریخت .

 

دستور مدير برنامه را كه آقاي  رمضاني روي ميزم گذاشت منو از فكر بيرون آورد . تو فكر بعد از ظهر و خريد براي  نوزادي بودم كه داشت شكل مي گرفت . در انتخاب رنگ مانده بودم . بين دختر و پسر بودنش مانده بودم . بين اسم هاي انتخابي مانده بودم كه عنوان برنامه   يادم آورد كه الان موقع ماندن بين راه نيست بايد حركت كرد .

 

فاجعه ايي در راه بود و يا نه گذشته بود بايد مي نوشتم بايد در موردش تحقيق مي كردم  . بايد نمايشنامه ايي راديويي بر اساس آن تنظيم مي كردم . زودتر بايد دست به كار مي شدم . بايد روي آنتن مي رفت . بايد به گوش همه مي رسيد . بايد هشياري در پشت بلند گوها جار زده مي شد .

 

 كارواني از دختران فريفته به پاكستان سرازير بود . به عنوان ازدواج ، به  اميدي تازه ، به عنوان رهايي از فقر ، به عنوان رهايي از خانواده به عنوان گريز . گريز از خود ، از سر گرداني هاي دوران نوجواني ، به دوران انقلاب . خاطرات مرا با خود برد . به دوران نوجواني .

 

زماني كه شاد و خرم در كويري خشك و تشنه ، منتظر رها شدن  قطرات باران از پناه ابر . ابرهايي كه در جنگ افكار و قدرت پايتخت حق سبز شدن را از او گرفته بودند   ، و خشم و قهر خود را بر زندگي ما انداختند .

 

جنگ و جدال پدر و مادرم را هر وقت مي شنيدم ، بيشتر در خود فرو مي رفتم . كتابهايم را جلويم پهن مي كردم و مي خواندم . مي خواندم از عشق و دلداگي . از حافظ و سعدي ، از مولانا   ولي هيچگاه معناي واژه واژه آن را نمي فهميدم .

 

همچون سياهي كه جايي براي سفيدي ها ندارد . ذهن سياه من نيز فقط فقط رو خواني مي كرد . سعي مي كردم اشعاري را به ذهن بسپارم بلكه با سرودن آنها زشتي هاي حك شده در ضميرم را بيارايم . بياني شيوا داشتم و با بيان من اين اشعار زيباتر از هميشه در ذهن هر شنونده ايي مي نشست . ولي تنها خواندن بود . معناي آن در سنگ قلبم حك نشد تا اين كه دست روزگار راه پدر و مادرم را از هم جدا كرد و مرا با پدرم راهي شهري غريب نمود . دو برادرم با مادر در زاهدان ماندند . در دل خاك . بزرگ شده خاك بودند و كوير . پس راحت نمي توانستند با پدري كه در نزدشان گناهي بزرگ بر گردن داشت و آن آزار و اذيت مادر بود ، همراه شوند .

پدر و مادر هر دو خود خواه بودند . هر دو لجباز بودند . موجوداتي كه يك جا جمع نمي شوند و اين جمع اضداد چه جوري ممكن شده بود ، خود داستاني بود از ناف برون و نامزدي هاي دوران جنيني و نوزادي . در هر صورت پدرو مادر هر دو زندگي باخته بودند . و من نوجواني كه به دنبال چيزهاي جديد و نو به دور از سر و صدا كه روح حساس و لطيف مرا بيازارد ، همراه پدر به تهران آمديم و چند وقتي را منزل عمو ساكن شديم تا پدر براي خود كار و زندگي جديدي دست و پا كند .

 

عمو بر خلاف پدر زندگي خوبي داشت . زن عمو زني مومن و پاك بود و در دامن او محسن بزرگ شده بود . محسن جوان بود و داغ و حسابي در گير و دار انقلاب و بسيج و بسيار مهربان .

تا به استقلال رسيدن پدر و تشكيل يك زندگي ، نهايت لطف و محبت را به ما داشتند . بويژه به من كه دختري بي پناه بودم و سعي مي كردند با مهرباني و محبت هاي بي دريغ جالي خالي مادرم را برايم پر كنند .

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس