ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما
صداي زنگ يكسره مي آمد . هر كسي بود تا در باز نمی شد ، ول كن نبود . يه كم ترسيدم . خبر بد . از اين فكر حسابي دست پاچه شدم . آيفن را برداشتم . قبل از بله من صدای اميرتوی گوشی پیچید و با شوقي كودكانه گفت : " زود باش ماهرخ باز كن . "
امير قرار بود جواب آزمايشم را سر راهش بگيرد و حالا حامل خبرهايي بود. نگاه گرمش همه چي را به من فهماند . ايستادم و نگاهش كردم . به كنارم آمد و بي هيچ كلامي دستانم را در دست گرفت . نگاه از چشمانم بر نمي گرفت . حرارت نگاهش يادم آورد كه چقدر با وجود او خوشبختم . و حال داشت اين خوشبختي با وجود حياتي تازه كه در وجودم شكل مي گرفت به اوج خود مي رسيد .
امير دستانم را بالا برد . به لبانش نزديك كرد و بوسه ايي بر پشت آن نهاد . اشكي داغ تمام چشمانم را در برگرفت . و قطره ایی چنان گستاخ شد که راه گونه ام را در پیش گرفت . سر مست بودم از گرمای محبتی که وجودم را داشت به آتش می کشید ، و طمع واقعي خوشبختي را قطره قطره به مذاقم می ریخت .
دستور مدير برنامه را كه آقاي رمضاني روي ميزم گذاشت منو از فكر بيرون آورد . تو فكر بعد از ظهر و خريد براي نوزادي بودم كه داشت شكل مي گرفت . در انتخاب رنگ مانده بودم . بين دختر و پسر بودنش مانده بودم . بين اسم هاي انتخابي مانده بودم كه عنوان برنامه يادم آورد كه الان موقع ماندن بين راه نيست بايد حركت كرد .
فاجعه ايي در راه بود و يا نه گذشته بود بايد مي نوشتم بايد در موردش تحقيق مي كردم . بايد نمايشنامه ايي راديويي بر اساس آن تنظيم مي كردم . زودتر بايد دست به كار مي شدم . بايد روي آنتن مي رفت . بايد به گوش همه مي رسيد . بايد هشياري در پشت بلند گوها جار زده مي شد .
كارواني از دختران فريفته به پاكستان سرازير بود . به عنوان ازدواج ، به اميدي تازه ، به عنوان رهايي از فقر ، به عنوان رهايي از خانواده به عنوان گريز . گريز از خود ، از سر گرداني هاي دوران نوجواني ، به دوران انقلاب . خاطرات مرا با خود برد . به دوران نوجواني .
زماني كه شاد و خرم در كويري خشك و تشنه ، منتظر رها شدن قطرات باران از پناه ابر . ابرهايي كه در جنگ افكار و قدرت پايتخت حق سبز شدن را از او گرفته بودند ، و خشم و قهر خود را بر زندگي ما انداختند .
جنگ و جدال پدر و مادرم را هر وقت مي شنيدم ، بيشتر در خود فرو مي رفتم . كتابهايم را جلويم پهن مي كردم و مي خواندم . مي خواندم از عشق و دلداگي . از حافظ و سعدي ، از مولانا ولي هيچگاه معناي واژه واژه آن را نمي فهميدم .
همچون سياهي كه جايي براي سفيدي ها ندارد . ذهن سياه من نيز فقط فقط رو خواني مي كرد . سعي مي كردم اشعاري را به ذهن بسپارم بلكه با سرودن آنها زشتي هاي حك شده در ضميرم را بيارايم . بياني شيوا داشتم و با بيان من اين اشعار زيباتر از هميشه در ذهن هر شنونده ايي مي نشست . ولي تنها خواندن بود . معناي آن در سنگ قلبم حك نشد تا اين كه دست روزگار راه پدر و مادرم را از هم جدا كرد و مرا با پدرم راهي شهري غريب نمود . دو برادرم با مادر در زاهدان ماندند . در دل خاك . بزرگ شده خاك بودند و كوير . پس راحت نمي توانستند با پدري كه در نزدشان گناهي بزرگ بر گردن داشت و آن آزار و اذيت مادر بود ، همراه شوند .
پدر و مادر هر دو خود خواه بودند . هر دو لجباز بودند . موجوداتي كه يك جا جمع نمي شوند و اين جمع اضداد چه جوري ممكن شده بود ، خود داستاني بود از ناف برون و نامزدي هاي دوران جنيني و نوزادي . در هر صورت پدرو مادر هر دو زندگي باخته بودند . و من نوجواني كه به دنبال چيزهاي جديد و نو به دور از سر و صدا كه روح حساس و لطيف مرا بيازارد ، همراه پدر به تهران آمديم و چند وقتي را منزل عمو ساكن شديم تا پدر براي خود كار و زندگي جديدي دست و پا كند .
عمو بر خلاف پدر زندگي خوبي داشت . زن عمو زني مومن و پاك بود و در دامن او محسن بزرگ شده بود . محسن جوان بود و داغ و حسابي در گير و دار انقلاب و بسيج و بسيار مهربان .
تا به استقلال رسيدن پدر و تشكيل يك زندگي ، نهايت لطف و محبت را به ما داشتند . بويژه به من كه دختري بي پناه بودم و سعي مي كردند با مهرباني و محبت هاي بي دريغ جالي خالي مادرم را برايم پر كنند .
