ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما
زن عمو حسابي مشغول پرس و جو بود و نديد كه محسن آن شب پيوند عشقش را با من ابدي كرد .
توي خانه تنها بودم . محسن براي خداحافظي آمد . مي گفت فردا رهسپار خط مقدم هستم . اين چند وقت محسن مرتباً در رفت و آمد بود ، هر بار هم يك خداحافظي معمولي ولي آن شب محسن در خلوت و تنهايي من بار سفر را مي خواست ببندد .
خيلي اون پا و اين پا كرد ، تو نمي آمد . خداحافظي هم نمي كرد . مستاصل مانده بودم . صداي چكه شير آب توي حوض در فضاي خانه مي يچيد و تمام آن را در بر مي گرفت . هيچگاه صداي قطراتت آب را اين همه بلند نشنيده بودم . صداي تيك تاك ساعت ديگر نمي آمد و اين نيز يكي از عجيب ترين حادثه آن لحظه بود . ساعتي كه در تمامي ساعات شبانه روز يك بند تيك و تاك مي كرد و همچون زني خسته هن هن كنان سر بالايي تندي را بالا مي رفت اين زمان سكوت كرده بود . همه منتظر بودند . حتي ثانيه شمار .
محسن لب باز كرد ولي كلامي از آن خارج نشد . نگاهم به دهانش خشك شده بود . برق نگاهش مرا متوجه خود كرد و به ناگاه سرم از شرم پايين افتاد . نمي دانم چه مسابقه ايي بين ضربان قلبم و چك چك شير آب برپا بود . مسابقه ايي نابرابر كه با شليك اولين كلام محسن به پايان رسيد .
" ببين ماهرخ ......هميشه سعي داشتم .....به چشم يه خواهر بهت نگاه كنم ......و دوستت داشته باشم .. ولي نمي دانم چرا هر چه ...سعي مي كردم ، نمي توانستم .....هميشه پايان اين تصور دلم مي خواست براي هميشه كنارم باشي ....و الان و در حال حاضر تنها آرزويي كه دارم همين است ....ولي كي مي تونم به ارزوم برسم نمي دانم ...ولي قول مي دم به محض تمام شدن اين عمليات قال قضيه رو بكنم ....فقط تو بگو بله تا من با اطمينان خاطر از اينجا برم ."
تمام لحظه هايم به اميد اين لحظه سپري كرده بودم ، ولي در اين لحظه نمي دانم چرا فكرم در آسمان سير مي كرد و حتي براي ثانيه ايي هم كه شده پايين نمي آمد تا من جوابي يافته و تحويل محسن بدهم . مي دانستم كه گونه هايم بدجوري قرمز است . لبخند روي لبم را هم هر چه مي كردم محو نمي شد . هيچ يك از اعضايم از من فرمان نمي بردند . محسن ادامه داد :" ماهرخ ، سكوت علامت رضاست . "
وقتي صدام مي كرد حاضر بودم هر چه جان در بدن دارم بدهم . مي خواستم بگويم چي كه دوباره بشنومم ماهرخ ، ولي دهانم باز نمي شد . درمانده ، مانده بودم ، نمي دانم چرا ولي مثل بچه ها زدم زير گريه . دستانم را پناه صورتم ساختم و رفتم كنار حوض نشستم . دوست نداشتم توي آن لحظه محسن مرا ببيند . فقط گفتم : " منتظرت مي مونم ، برو...فقط برو زودتر برو . "
محسن نزديك تر شده بود حالا ديگر درست بالاي سرم ايستاده بود . نمي خواستم نگاهم به نگاهش بيفتد . دلم بدجوري گرفته بود ، از آمدنش و رفتنش . درست لحظاتي كه او مال من شده بود ، داشت مي رفت و از اين رفتن هايش متنفر بودم . و اين بار با تنفر بيشتر . نمي خواستم كلامي ازش بشنوم ، نمي خواستم خداحافظي سختري داشته باشم . نمي خواستم از اشكهاي بي دليلم بگويم .
گفتم : " محسن ، خواهش مي كنم زودتر بروو زود برگرد كه منتظرت هستم . "
پاي رفتن نداشت . نمي خواستم اينجوري از هم جدا شويم ، ولي نمي دانم چرا مثل بچه ها شده بودم . دلم خيلي گرفته بود و منتظر بودم تا با رفتن محسن با صداي بلند بگريم . صداي در را كه شنيدم ، اشكهايم تبديل به هق هق شد . دلم براي خودم ، محسن ، پدرم ، حميد پسر همسايه كه ديروز خبر مفقودالاثر شدنش را آوردند ، براي مادرش ، براي محمد و هزاران هزار ديگري مي سوخت . مي ترسيدم ، از آنچه كه ممكن است در پيش رو داشته باشم . ساعتي گذشت تا سبك شدم . بغض محسن مانع از آن شد كه خداحافظ بگويد و تنها صداي در پايان عشق من و محسن بود ....
ادامه دارد.
ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما
قسمت دوم
تهران غوغا بود و هياهو . در گيري عقايد بود و انواع و اقسام كتاب و گروه ها و انديشه هايشان .ماترياليسم بود و توده ، مجاهدين بودند و اقليت ها و اكثريت ها . دختران و پسران جوان بودند كه در گروه هاي مختلف از ديكتاتوري مي گفتند و ساختن جهان شمول و محسن از حزب الله مي گفت و امام . پسري پاك بود و پاكي و مهرباني اش روي عقايد من بي تاثير نبود . بحث هايمان تمامي نداشت . من از كتابهاي ديالكتيكي كه خوانده بودم مي گفتم و او از دين و خدا . سعي داشت اسلام را نه از طريق ارث بلكه از راه شناخت وارد شريان حياتم كند و بدين گونه بود كه خدايم را با محسن شناختم و شهادتينم را با قلبم يكي كردم و محسن را نيز شريك آن ساختم . يه ديدنش ، به بحث هاي دلنشينش ، به شعرهايش ، به مولانا و حافظ خواني هايش دل باخته بودم .
پدر توانست كاري براي خود دست و پا كند . خانه ايي هم نزديك عمو اجاره كرد و زندگي مستقلي را شروع كرديم . زن عمو خيلي كمكم بود ، ولي جالي خالي يك زن در خانه مان احساس مي شد . هر چند تلاش بي وقفه و شبانه روزي من بود ولي تنها بودم . كه زن عمو با تلاش سعي مي كرد اين خلوت را پر كند . البته اين تلاش زن عمو نبود كه مرا به درس ، كار و آينده اميدوار مي كرد . گرماي نگاه پاك محسن بود .
سي و يك شهريور بود خودم را براي سال جديد تحصيلي آماده مي كردم . بعد از پيروزي انقلاب ، ديگر زندگي ما مردمان معمولي روند عادي به خود گرفته بود كه ناگهان صداي يك انفجار مهيب همه اهالي محل را روي پشت بام كشاند .
بچه ها فريادي از خوشحالي كشيدند : " آخ جون ، باز مدارس تعطيل است . " چي مي فهميديم كه چيه . فقط تعطيلي مدارس در دوران انقلاب خيلي بهمان مزه كرده بود . فكر مي كرديم باز هم تعطيلات است و دوران خوش انقلاب ، خيابان ريختن ، شعار دادن ، صف نفت ايستادن و روزهايي كه يكنواخت نبود . ولي اين بار ديگر جنگ بود . راديو خبر حمله عراق را به كشورمان داد . و اين يعني شروع بدبختي .
باز هم نمي دانستيم . جوانها يكي يكي لباس رزم پوشيدند . آموزش هاي عمومي اسلحه ، شليك ، جنگ و نابودي و يك هدف مقدس . آهنگران بود و سرودهاي حماسي اش و خيل جوانان و نوجوانان پاك كه خود را به آغوش گلوله مي سپارند . عشق هاي جنگ بود . دامادهايي كه فرداي شب زفاف به خط مقدم رهسپار مي شدند تا به ديدار دوست نايل گردنند و يادگارهايي از اين پيوند مبارك !! و عروس هايي كه بايستي اين افتخار را به انتها برسانند . در آن شرايط بود كه عشق من و محسن نيز به اوج خود رسيد . و در اين شرايط بود كه خبر ازدواج مادر به گوشمان رسيد . پدر مثل شير مي غريد و نعره مي كشيد . قبول اين شرايط برايش سخت بود ، با اينكه پيوند قيم گسسته بود ولي باز هم خود را مالك مادر مي دانست ، و يا شايد نگران برادرهايم بود كه زير دست ناپدري مي افتادند و يا اينكه او هنوز ازدواج نكرده شايد به اميد اينكه مادر پشيمون و نادم برگردد . كمتر مي توانستم آنچه كه در مغز پدرم مي گذرد را تجزيه و تحليل كنم ، فقط از رفتارهايش مي ديدم و سيگارهاي دم بدم او را .
پدر بارها و بارها از برادرها خواست كه پيش او بيايند ولي هر كدام از آنها بهانه هايي داشتند . آنقدر درگير و دار كارهاي خود بودند كه مادر و پدر دو گزينه جداي از آنها بودند . محمد كه دائماً در گير جنگ و جهاد بود و گاه گداري در مرخصي هايش به تهران مي آمد كه آنهم يا با محسن بود يا دنبال كارهاي تداركات .
ميثم هم از طرفي ديگر افتاده بود . درگير مواد ، حمل ، خماري و نشئگي بود . عملاً مادر مانده بود و شوهر تازه اش و احتمالاً فرزنداني كه در آينده خواهند داشت .
پدر فهميد كه تنها كسي كه مونس و همدمش مي تواند باشد ، من هستم و مي ديد كه چگونه با ناراحتي هايش و اخلاق تندش عرصه را به من تنگ كرده . صحبت هاي ديگران و پيشنهاد هاي زن عمو و ازدواج مادر او را در تصميم ازدواج مجددش راسخ تر كرد و سفارش كرده بود تا زن عمو برايش همسري بيابد تا بتواند با پدر و من زندگي كند . وجود من يكي از شرط هاي اساسي پدر بود .
ادامه دارد
ماهرخ قصه ای است واقعی از دختری در دل این شهر یا آن شهر چه فرقی می کند قصه ای دختری است در کنار ما مثل من مثل تو و یا هر دختر دیگر مثل ما
صداي زنگ يكسره مي آمد . هر كسي بود تا در باز نمی شد ، ول كن نبود . يه كم ترسيدم . خبر بد . از اين فكر حسابي دست پاچه شدم . آيفن را برداشتم . قبل از بله من صدای اميرتوی گوشی پیچید و با شوقي كودكانه گفت : " زود باش ماهرخ باز كن . "
امير قرار بود جواب آزمايشم را سر راهش بگيرد و حالا حامل خبرهايي بود. نگاه گرمش همه چي را به من فهماند . ايستادم و نگاهش كردم . به كنارم آمد و بي هيچ كلامي دستانم را در دست گرفت . نگاه از چشمانم بر نمي گرفت . حرارت نگاهش يادم آورد كه چقدر با وجود او خوشبختم . و حال داشت اين خوشبختي با وجود حياتي تازه كه در وجودم شكل مي گرفت به اوج خود مي رسيد .
امير دستانم را بالا برد . به لبانش نزديك كرد و بوسه ايي بر پشت آن نهاد . اشكي داغ تمام چشمانم را در برگرفت . و قطره ایی چنان گستاخ شد که راه گونه ام را در پیش گرفت . سر مست بودم از گرمای محبتی که وجودم را داشت به آتش می کشید ، و طمع واقعي خوشبختي را قطره قطره به مذاقم می ریخت .
دستور مدير برنامه را كه آقاي رمضاني روي ميزم گذاشت منو از فكر بيرون آورد . تو فكر بعد از ظهر و خريد براي نوزادي بودم كه داشت شكل مي گرفت . در انتخاب رنگ مانده بودم . بين دختر و پسر بودنش مانده بودم . بين اسم هاي انتخابي مانده بودم كه عنوان برنامه يادم آورد كه الان موقع ماندن بين راه نيست بايد حركت كرد .
فاجعه ايي در راه بود و يا نه گذشته بود بايد مي نوشتم بايد در موردش تحقيق مي كردم . بايد نمايشنامه ايي راديويي بر اساس آن تنظيم مي كردم . زودتر بايد دست به كار مي شدم . بايد روي آنتن مي رفت . بايد به گوش همه مي رسيد . بايد هشياري در پشت بلند گوها جار زده مي شد .
كارواني از دختران فريفته به پاكستان سرازير بود . به عنوان ازدواج ، به اميدي تازه ، به عنوان رهايي از فقر ، به عنوان رهايي از خانواده به عنوان گريز . گريز از خود ، از سر گرداني هاي دوران نوجواني ، به دوران انقلاب . خاطرات مرا با خود برد . به دوران نوجواني .
زماني كه شاد و خرم در كويري خشك و تشنه ، منتظر رها شدن قطرات باران از پناه ابر . ابرهايي كه در جنگ افكار و قدرت پايتخت حق سبز شدن را از او گرفته بودند ، و خشم و قهر خود را بر زندگي ما انداختند .
جنگ و جدال پدر و مادرم را هر وقت مي شنيدم ، بيشتر در خود فرو مي رفتم . كتابهايم را جلويم پهن مي كردم و مي خواندم . مي خواندم از عشق و دلداگي . از حافظ و سعدي ، از مولانا ولي هيچگاه معناي واژه واژه آن را نمي فهميدم .
همچون سياهي كه جايي براي سفيدي ها ندارد . ذهن سياه من نيز فقط فقط رو خواني مي كرد . سعي مي كردم اشعاري را به ذهن بسپارم بلكه با سرودن آنها زشتي هاي حك شده در ضميرم را بيارايم . بياني شيوا داشتم و با بيان من اين اشعار زيباتر از هميشه در ذهن هر شنونده ايي مي نشست . ولي تنها خواندن بود . معناي آن در سنگ قلبم حك نشد تا اين كه دست روزگار راه پدر و مادرم را از هم جدا كرد و مرا با پدرم راهي شهري غريب نمود . دو برادرم با مادر در زاهدان ماندند . در دل خاك . بزرگ شده خاك بودند و كوير . پس راحت نمي توانستند با پدري كه در نزدشان گناهي بزرگ بر گردن داشت و آن آزار و اذيت مادر بود ، همراه شوند .
پدر و مادر هر دو خود خواه بودند . هر دو لجباز بودند . موجوداتي كه يك جا جمع نمي شوند و اين جمع اضداد چه جوري ممكن شده بود ، خود داستاني بود از ناف برون و نامزدي هاي دوران جنيني و نوزادي . در هر صورت پدرو مادر هر دو زندگي باخته بودند . و من نوجواني كه به دنبال چيزهاي جديد و نو به دور از سر و صدا كه روح حساس و لطيف مرا بيازارد ، همراه پدر به تهران آمديم و چند وقتي را منزل عمو ساكن شديم تا پدر براي خود كار و زندگي جديدي دست و پا كند .
عمو بر خلاف پدر زندگي خوبي داشت . زن عمو زني مومن و پاك بود و در دامن او محسن بزرگ شده بود . محسن جوان بود و داغ و حسابي در گير و دار انقلاب و بسيج و بسيار مهربان .
تا به استقلال رسيدن پدر و تشكيل يك زندگي ، نهايت لطف و محبت را به ما داشتند . بويژه به من كه دختري بي پناه بودم و سعي مي كردند با مهرباني و محبت هاي بي دريغ جالي خالي مادرم را برايم پر كنند .
داستانی کوتاه
يکي از ملوک را مرضي هولناک بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولي.
طايفه حکماي يونان اتفاق کردند که مر اين رنج را دوايي نيست،
مگر زرداب آدمي به چندين صفت موصوف.
بفرمود تا طلب کردند.
پسر دهقاني را يافتند بدان صفت که حکما گفته بودند.
ملك، پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود کرد
و قاضي فتوي داد که خون يکي از آحاد رعيت ريختن سلامت نفس پادشاه را رواست.
جلاد قصد کشتن کرد.
پسر سر سوي آسمان کرد و تبسم کرد.
ملک پرسيد که در اين حالت چه جاي خنديدن است؟
گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکم و داوري بر قاضي برند و داد از پادشاه خواهند.
اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به کشتنم فتوي داد و پادشاه راضي شد به ريختن خونم.
در اين حال، جز خداي پناه نيست.
سلطان را از اين سخن دل به رحم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت: هلاک من اولي تر که خون بيگناهي ريختن.
سر و چشمش ببوسيد و در کنارش گرفت و نعمت بيکران داد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
وصال با خدا
بار الها،
توجه من به مخلوقات تو سبب ميگردد كه از مشاهده جمالت محروم بمانم؛
پس مرا در پيشگاه خويش به عبادتي بگمار كه به وصال تو رساندم.
چگونه براي اثبات وجود شريفت به چيزي دليل آورده شود كه در هستي خود محتاج توست؟
آيا براي غير تو ظهوري است كه براي تو نيست تا وجود غير، آشكاركننده جمال تو باشد؟تو كي پنهان بودهاي كه براي اثبات و عيان ساختنت نياز به دليلي باشد؟
كي دور بودهاي كه كاينات، در راه رسيدن به تو باشند؟
كور باد چشمي كه تو را نگاهبان خود نبيند. و چه زيانبار است، معامله بندهاي كه از محبت تو وي را بهرهاي نيست.خدايا،
خواري و پستيام در برابر تو هويداست و احوال من بر تو پوشيده نيست.
وصالت را از تو ميطلبم و به ياري وجود شريفت، بر هستي تو گواهي ميدهم.
مرا با نور خود به ذات پاكت، راهنمايي فرماي و با صدق عبوديت در پيشگاهت بر پاي دار.
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .
با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد .
در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او و اين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد
خدا را بد آيد كه مردم در خواهش از يكديگر اصرار ورزند، ولى اصرار را در سؤال از خودش دوست دارد، همانا خداوند ـ كه يادش بزرگ است ـ دوست دارد كه از او سؤال شود و آنچه نزد اوست طلب گ ردد
با تو نـــگاهــــــي تــــا ژرفــــــــــــا ، بي تو نگاهــي تا دم مــــــرگ
با تو نفس هايي تا عمـــــــق گرما ، بي تو آهــــــي ســـــــــــوزان
با تو شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــبنم ، بي تو اشــــــــــــــــــــــــــــك
با تو لباني بسته زير بوسه اي نرم ، بي تو لبانـــي لــــرزان از غــم
با تو پـــــــــــناه دســــتاني ســـرد ، بي تو تنـــها ســــرد ســــــرد
با تو صداي چكاوكي ســـــر خوش ، بي تو ناقـــــوس بلنــــد مــرگ
با تو قطــــــــره قطـــــره بــــــــاران ، بي تو آبي سخت و بي امــان
با تو تــــــا اوج آســــمان آبــــــــي ، بي تو در تنگ قفــــس تاريــك
با تو طلـــــوع صبـــــح يك زنــدگي ، بي تو غــــــروب آن زنـــدگــي
با تو امـــــــيد تا اوج بي نهايـــــت ، بي تو دريـــــغ از لحــــظه بعـد
با تو فــــــــروغ فـــــــــــــرداهــــــا ، بي تو تاريكي و ســــياهي ها
با تو تپش و فــــــرود و فـــــــــــراز ، بي تو سكون و يك خــط صــاف
با تو بــــــــــودن و بــــــــــــــودنها ، بي تو نبـــــــــــود بــودنـــــــها
با تو تا انتــــــــــــــــــــــــــــــــــها ، بي تو هــرگــــــــــــــــــــــــــز

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!
پوپکم !
پوپک شیرین سخنم !
این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر ،
این همه قصه ی شوم از کس و ناکس مشنو ،
غـــافــل از دام هـــوس
این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .
پوپکم ، پوپک شیرین سخنم !
تویی آن شبنم لغزنده ی گلبرگ امید ،
من از آن دارم بیم ،
کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند ،
اندرین دشت مخوف ،
که تو ازادی اش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل ،
لب هر جویه ی آب ،
پشت آن کهنه فسونگر دیوار ،
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن ،
پوپکم ! دامی هست ،
گرگ خونخواره ی بد کاره ی بد نامی هست .
سال ها پیش ، دل من که به عشق ایمان داشت ،
تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید ،
اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات ،
شاخ امیدی کاشت .
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی .
بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من ،
که تو کی می خوانی .
پوپگم یادت هست ؟
در دل آن شب افسانه یی مهتابی ،
که بر آن شاخه پریدی ،
لحظه یی چند نشستی ،
نغمه یی چند سرودی ،
گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است ،
همه رنگ است و ریا ،
همه افسون و فریب .
صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم ،
مرغ خوش خوان و خوش آوازم ،
به خدا آسان است .
این همه برق که روشنگر این صحرا است ،
پرتو مهری نیست ،
آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست ،
همه گرگ و همه دیو ،
در کمین تو و زیبایی تو ،
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .
مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری ،
همه دیواند کمین کرده نبینند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از دیده ی عشق ،
نفریب اند تو را .
دکتر علی شریعتی
نامی مقدس را یدک کشیدم، در حالیکه ترس در بند بند وجودم رسوخ کرده بود.
مرا ببخش که نام آسمانیت را با پاهایی فرو رفته در خاک پاسخ گفتم.
تنها نظارهگری شدم در کنار دریایی که وحشت رسیدن حتی قطرهایی از آن به انگشتهایم، مرا به لرز وا میدارد.
و ترا تنها تصویری ساختم ملکه ذهنم، کوچک دلی که در گیرودارها تنها به فرار میاندیشد و بن بست فرارش جایی جز ذهن و اندیشه نیست.
و من در آنجا با تو نرد عشق میبازم. در سرابی خود را غرق میسازم.
و فارغ از اشکها، منیت را لباس قهرمانی میپوشانم.
در انتظار لحظهایی برای بودن، به مسلخ گاه روزها و هفتهها میروم
تا
تا روزی در این قربانگاه گردن بر زمین بگذارم.
آیا روزی خواهد آمد که رویا حقیقی آشکار گردد و در دریای دنیایم غرق گردم.؟
آیا انتهای خوشبختی آنجاست.؟
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم.
و از آن شاخ بازیگر دور دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
شب، در سكوت سبز درختان نشسته بود
اما هنوز، باد
لحني پر از خروش و خشونت داشت
با شاخه ها مشاجره مي كرد
با كوه، آمرانه سخن مي گفت
وز اوج صخره ها
بي اعتنا به قهقهه ي كودكان موج
سيلي به گوش ساحل خاموش مينواخت
وز لحظهي نخست
در گفتگوي دائم خود با پرندگان
لفظ تو را به لفظ شما چيره كرده بود
گويي كه جز تو واژهي ديگر نميشناخت
اما همين كه همهمه ي او فرو نشست
دريا چنان برهنه در آغوش خاك خفت
كز خود خبر نيافت مگر در سحرگهان
آري تمام شب
درياي عاشق از تب شوريدگي گداخت
وان گاه زير چشم هوسناك آسمان
خود را برهنه كرد
تن را در آفتاب طلايي برشته ساخت
ميروي اما گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بيآرام نتواند نهفت
ميروي خاموش و ميپيچد به گوش خستهام
آنچه با من لرزش لبهاي بيتاب تو گفت
چيست اي دلدار اين اندوه بيآرام چيست
كز نگاهت ميتراود نازدار و شرمگين؟
آه ميلرزد دلم از نالهاي اندوه بار
كيست اين بيمار در چشمت كه ميگريد حزين؟
چون خزانآرا گل مهتاب رويا رنگ و مست
ميشكوفد در نگاهت راز عشقي ناشكيب
وز ميان سايههاي وحشي اندوه رنگ
خنده ميريزيد به چشمت آرزويي دل فريب
چون صفاي آسمان در صبح نمناك بهار
ميتراود از نگاهت گريه پنهان دوش
آري اي چشم گريز آهنگ سامان سوخته
بر چه گريان گشته بودي دوش؟ از من وامپوش
بر چه گريان گشته بودي؟ آه اي چشم سياه
از تپيدن باز ميماند دل خوش باورم
در گمان اينكه شايد شايد آن اشك نهان
بود در خلوت سراي سينه ات ياد آورم
خط موازي یک زندگي پر تلاطم
روز ازلي پديدار شد و دو خط موازي در کنار هم زائيده شدند.
هميشه از بودنشان در كنار هم سرگردان و حيران ماندم و درمانده كه چه
برهاني اين دو را در كنار هم قرار داد و يا اينكه اصل بوجود آمدنش به چه سان بود.
اما دو خط موازى زاييده شده بودند. شايد در كلاس درسي آنها را روى كاغذي كشيده بودند.
در گرمترين بعداز ظهر دو خط موازى چشمشان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشان تپيد.
و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند.
خط اولى غرق در روياهاي از دست دادهط ميگفت:
ما مىتوانيم در كنار هم با فكر و انديشه هم زندگي شادي را براي هم رقم بزنيم.
و خط دومي كه اسمش را به عناوين مختلفي ياد ميكنيم از هيجان لرزيد.
خط اولي گفت: بيا مامني در يك صفحه دنج كاغذ براي هم بسازيم .
من توانايي همراهي هيچ خطوطي را ندارم شايد فقط بتوانم خط كنار يك جادهاي سرگردان و دور افتاده و متروك باشم،
يا خط كنار يك نردبام. جايي كه هيچ حس عاشقانهاي را دوباره تجربه نكنم.
خط دومي كه پرستويي عاشق بود و پر از انرژي و هيجان گفت:
من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، حرفهايش، كلامش، حركاتش همه اميد به زندگي پر نشاط را ميداد
او ميگفت ميتوانم خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت باشم .
خط اولي گفت: چه درك و انديشهاي شاعرانهاى.
تو يگانه خط جهان خواهي بود كه من توانايي حركت در كنارت را خواهم داشت.
من با حركت در كنار تو هست كه به آرامش خواهم رسيد
و حتمأ زندگي خوشي را خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم كلاس كه نه.....
كل جهان به يكباره فرياد برآوردند: دو خط موازي هرگز به هم نميرسند
و مغبچهگان كه در قالب شاگردان كلاس در آمده بودند تكرار كردند:
دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند .
حالا من و تو بوديم كه ميلرزيديم. نگاههايمان در هم گره خورده بودند.
و اين كبوتر بود كه عاشقانه گريه ميكرد .
خط اولي پشت سر هم ميگفت: نه اين امكان ندارد. حتمأ يك راهي پيدا خواهم كرد. من همه معادلات جهان را به هم خواهم زد.
خط دومي ميگفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد.
ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. حكم جهان است، اين خطوط در هيچ نقطهاي به هم نرسند.
و دوباره زد زير گريه.
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شويم. من و تو بايد از اين صفحه كاغذ خارج شويم و دنيا را زير پا بگذاريم.
بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند.
از زير در كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.
آنها از دشتهاي سرسبز گذشتند ..... ،
از صحراهاي سوزان ..... ،
از كوههاي بلند و يخبندان..... ،
از دره هاي عميق .......،
از درياها ....... ،
از شهرهاي شلوغ .....
روزهايي گذشت كه هر ثانيههايش به اندازه تمام هستي زمان داشت؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند.
رياضيدانان به آنها ميگفتند: اين محال است. هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند.
شما همه چيز را خراب ميكنيد.
فيزيكدانان ميگفتند: بگذاريد از همين الآن نااميدتان كنم.
اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت.
پزشك ميگفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بيدرمان است.
شيميدان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد،
همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.
ستارهشناس گفت: شما خودخواهترين موجودات روي زمين هستيد.
رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون ميشود.
سيارات از مدار خارج ميشوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم ميپاشد. چون شما يك قانون بزرگ را ميخواهد نقض كنيد.
فلاسفه ميگفتند: متاسفيم... جمع نقيضين محال است .
و بالآخره به كودك درونشان كه نمودش در خط اولي بيشتر بود رسيدند.
كودكانشان فقط سه جمله گفتند: شما به هم ميرسيد. اما نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد......
دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت.
«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.»
يك روز به يك دشتي رسيدند.
دشتي پر از گل و سبزه .و سوسن بود. همه وجود خط ها با هم بود ولي همديگر را نميديدند.
مقصدشان يكي بود هدفشان يكي بود ولي در دنياي مادي گم شده بودند. و اين ذرهاي از علاقهاي آنها كم نكرده بود.
ياد گرفته بودند كه باشند و اما نباشند. دلهايشان با هم بود ولي جسماً فاصلهاي به اندازه دو جهان داشتند.
خط اولي گفت براي نجات از اين آوارگي فقط يك راهحل بيشتر نداريم. و آن رسيدن به يگانه معشوق جهان هست.
هر دويمان اگر عاشق او باشيم و تلاشمان و هدفمان را رسيدن به او ببينيم. در وجود اوست كه به هم خواهيم رسيد.
او همان حرفي را زد كه ماهتاب چندين هزار سال پيش گفته بود.
مهتاب رسيدن را در اعمال فيزيكي ميدانست. دوست داشت در يك لحظه به عبادت پروردگار مشغول شوند تا در كنار هم آرام بگيرند.
خط دومي گفت: مطمئنا در آن نقطه به آرامش خواهيم رسيد.
و بدينسان بود كه آنها در اين دشت به عروج رسيدند. تنها نقطه تلاقي كه ميتوانست آنها را به هم برساند.
ابتداي حركتشان همراه با غروب خورشيد سرخ بود كه پايين ميرفت، و آن دو را به عبادتگاه معشوق پرواز داد. .
سر دو خط موازي عاشقانه در برابر يزدان پاك به هم رسيد
باز کن چشمهایت که تنها روزن تابش نورت از آن میان می گذرد .
نور بر وجودم ریز که سایه تاریکی ، ترسی مبهم بر دلم چنگ انداخته .
خورشیدم باش و نور را بر سیاهی شبم بتابـان تا روزم آغاز شود
پیچکم باش و بر من بپیچ تا بپوشانی مرا از هر چه کمی و نقصان است .
آب حــیات را جــرعـه جـرعــه بــه پــــایــم ریـــز تــا ریشـــه کنم .
شوق بــودنم بــاش ، بــودن در روز و شـــب ، در تــــکرار تــکرارهـا .
هدفی در انتها باش ، در دور دستها که به شوق رسیدن به تو ، قدری شتاب کنم .
و
و انگیزه رفتنم باش ، رفتنی گام به گام ، به اوج ، به بالا ، رشد و بالندگی
و در یک کــلام عشقم باش
عشقی که جایگاه والا می بخشد عاشقش را و خود سرمست این بالندگی است .
و تو معنای واقعی عشقم باش
تا ابد ....
پیچکم ، پیچک وحشی این سرو چمان که تنگ در آغوشم گرفته ایی ، انگشتانت را قدری بگشا تا روزنی از نور بیابم .
و تو بمن گفتی من خود نورم
گفتم برگهایت را قدری بتکان تا قطره ایی یا جرعه ایی نوشدارو بر تنم ریزی
و تو گفتی من خودم آب حیاتم
گفتم ریشه هایم یک به یک خشکیده اند ، ریشه در ریشه ام زن تا قوت ایستادن بیابند
و تو گفتی تو بر ریشه من ایستاده ایی
گفتم لااقل پنجه در پنجه برگهایم کش تا رقص باد بیاموزند
و تو گفتی ما مدتهاست رقص سماع می کنیم
پیچکم ، پیچک وحشی من که حیات از من می گیری و زینت تن عریانم گشتی ،
و تو گفتی ، نه هیچ ، تنها سکوت و یک نگاه
و من گفتم پوشاندی آنچه در نگاهت زیبنده ، زییائیهایت بود و من ترا دوست می دارم
دومین داشتنی بود که وجودم را سراپا ذوق و خوشی کرد.
ذوقی کودکانه همچون کودکی کودک که خیالی واهی زندگی و دورنمای آنرا درخشان و درخشانتر میکند.
ولی همچون رویاهای کودکی کودکی، که سراب بود و حبابی که با نیشی اندک بر بالای سرت ترکیده میشود، ترکید و تمامی آبهای خیالش را بر فرق سرم فرود آورد و من بیادم آوردم که پیمان با هم پیمانم را به فراموشی سپردم.
پس بار دیگر با هم پیمانم آغاز می کنم فقط باید مثل دفعات قبل متذکر شوم که من پای ماندن ندارم.
بر پیشهام نیست و فکر در اختیارم.
پس شرایطم را عفو فرما و بیاد آر که هم پیمانی سست داری.
پس به سستیهایم یادآور شو که بیراه ام هرچند دلفریب است و زیباترینها را یدک میکشد ولی تلنگرهایش برای نحیفی چون من زیاد است.
الله اکبر و این یک شروع است . نه یک شروع بلکه تنها راه شروع با آغازگری است که بزرگ است و تو می گویی تا همیشه به یادت باشد که او بزرگتر است .
چندین و چند بار این را با خود تکرار می کنی تا هر گاه ، نه در ورد زبان تو ، بلکه زمانی که در اندیشه و عمل تو فراموش شد ، به یادت بیاوری این شروع را .
یک قدم ، قدمی دیگر و قدم بعدی و تو در هر قدم راسختر می شوی و قامت بیشتر راست می کنی . چرا که یادت است که او بزرگتر است و این بزرگی به تو نیرو می دهد . نیرو می دهد تا نه به چپ بنگری و نه به راست . نگاه سوی رفتن است و بس . تنها به جلو .
اینجا جای ایستادن و نظاره عقب سو نیست . اینجا هر چه هست قدم بالا گذاشتن است . قدم به قدم ، دور به دور و تو هر لحظه بالاتر پا می گذاری . پله پله بالا می روی . فرش نوری زیر پایت گسترانیده اند تا به عرش برسی و تو با کلید بزرگی حق ، این راه را می پیمائی .
لحظات اوج فریبنده ترین لحظات است و تو عجله ایی برای به پایان رساندن آن نداری . برای همین به حماقت شتاب کنندگان و طعنه زنان می خندی و بعد بر خود می لرزی ، نکند منیت بر تو غالب شود و تو نتوانی منیت خود را فرو گذاری و بالا روی . پس دیگر به شتاب کنندگان نظر نمی کنی ، بلکه سعی می کنی با وقار گام برداری و نجواکنان می گویی :
" و آنگاه که ترا می خوانم ، دعایم اجابت فرما و هر گاه ترا ندا کنم ، ندایم بشنو و چون با تو مناجات کنم ، بحالم توجه فرما که من به سوی تو گریخته ام ........و اگر من لایق رحمتت نیستم ، تو لایقی که بر من از فضل و کرم بی پایانت جود و بخشش کنی ..........."
آنقدر می گویی تا چشمهایت بر هم فرو بندد تا تمرکز بیش کنی . آنقدر می گویی تا پاهایت ، تا گامهایت سبک گردد تا تمرکز پر رنگ کنی . آنقدر می گویی تا دستهایت به یاریت آمده و به طرفین رها گردد تا سبک و سبک تر شوی و آنقدر می گویی تا بر بامی فرود می آیی نه فرود آخر بلکه شروع برای پرواز . اینجا سکوی پرواز است . نه انتها
سپاس آغوش گرمت را که جایگاه حضور بدان بخشیدی تا ره گم کرده ایی ، دامنی مهربانتر از نام مقدس " مادر " بیابد .
و شکر از این هم اغوشی . حسی محسوس برای نابینایی که باید تنها لمس کند تا اطمینان یابد حضورت را
و تو ، حضورت را چه زیبا معنا کردی . هزاران هزار بار در گوشه گوشه و در نکته نکته و در ذره ذره و اینجا اوج این معنا است .
حسی از سر انگشتان که در هر لحظه ، بند بند آن را می پیماید تا به بالا برود و تو را تنگ در آغوش بگیرد و تو از این هم آغوشی گرم می شوی .
گرمایی مطبوع که تا به امروز تجربه نکردی و این تجربه هر لحظه بیشتر، پیش می رود تا بدانجا که برایت نادیده است و ناشناخته و تو با این گرما وجودت را حس می کنی و می شناسیش .
حلاوت عشق ، تنها چیزی که زبانی قاصر می تواند ان را معنا کند .
و در این حلاوت تنها حلاوت عسل در ذهنت تجلی می یابد . البته چیزی بالاتر و بهتر از حلاوت عسل است چرا که انگبین ازار رسان ذائقه ات می شود و ان را آنقدر شیرین می سازد که دلت را می آزرد .
ولی این حلاوت چیز دیگریست . حسی منفی در انتهای این چشیدن راه ندارد . ولی ، ولی مصداقی بهتر نمی یابی .
پس آن را حلاوت عشق می نامیم . عشقی عارفانه ، عشقی خالصانه ، عشقی که الوده نیازهای جسمانی تو نشده ، عشقی که شکست ، غم ، درد و غصه ندارد و تنها طعم خوش آن است .
عشقی که رویاست و تو در رویاهایت غوطه می خوری . خود را رها می کنی . سبک می کنی و تنها می نشینی و می نگری . چرا که دیدار چهر معشوق نیز خود اوج این نرد عشق است .
سیر نمی شوی . اندازه اینجا معنا ندارد . تمامی معیارهای اندازه گیری را به دور می افکنی و تنها قدم در جایگاه خوبان می گذاری . به جایگاه تاریخ .
تاریخ هجر . دامنی سیاه که خاستگاه سفیدی هاست و مقدس ترین خاک برای دو رکعت نماز عشق .
نمازی که در آن هزاران قبله داری و تو می توانی هر لحظه سر بر گوشه ایی دیگر فرود آوری . تنها جایی که وحدت در کثرت معنا پیدا می کند .
و تو در مقابل رو انتها را داری و در زیر پاهایت ابتدا را . ابتدای آفرینش ، آفرینش انسان .
انسانی رها شده در طول تاریخ ، رها شده در عرصه نا دانسته ها ، انسانی عاصی که برای عصیان خود سالیانی سال گریسته . سالیانی که در شمار انگشتانمان نمی آید .
انسان گم شده ، انسان دور شده از اصل و اساس خویش ، انسانی که اینجا خود را می یابد و اینک تو به خود بازمی گردی .
به کودکی رها شده در عرصه حیات و دیگر از گذشت زمان چیزی نمی خواهی . تنها بمانی .
تنها در لحظه ماندن ، انتهای این حلاوت عشق است .
سر به پایین می اندازم. با نگاهم گلهای قالی را دنبال میکنم، همه با خطوط منحنی دور هم تنیده شدهاند و نگاه مرا نیز در دایره خود سرگردان رها میکنند. نگاهم آواره است در پایین دست، چرا که سر در مقابلش فرود آوردم. قدرت گفتن کلامی که در ذهنم میچرخد را ندارم . بارها بارها آن را تا نوک میرانم و بعد با قطرهایی که راه بجایی ندارد به اعماق فرو میفرستم، ولی باید بگویم. باید آزو بخواهم، چارهایی ندارم، این تنها خواستنم خواهد بود از موجودی غیر و من بدو کافر خواهم شد. مطمئن هستم که کفرم را میبخشد چرا که نیتم پاک است و نیت پاک مستوجب پاداش است.
پس
پس تنها، تنهای تنها برای یک لحظه چشمانت را بمن ده. تنها برای چشم هم زدنی. همان چشم هم زدن مرا بس. نگاه نو آنقدر عمیق است و زلال که در آن چشم هم زدن من به مقصود خواهم رسید. من میخواهم با نگاه تو بنگرم. از عمق چشمان تیز بین تو. نگاه تمام عمرم را از من بگیر و در عوض لحظهایی نگاه از چشمانت را بمن ده که در آن لحظه دیدار، مرا تا پایان عمر جهان بس. چرا که در آن نگاه خود را خواهم یافت، و من میخواهم خود گمشدهام را از ورای نگاه زیبایت بیابم. پس من با تو معامله کردم. لحظهایی نگاه از چشمانی که عریان مینگرد در مقابل چشمانت که حجابها بر چهره زده. پس من پرده فرو افتاده میخواهم. پردهها فرو افتادند. تصویری عریان در مقابلم قد برافراشته و من به سجده افتادم.
ولی، ولی اندیشه مرا یاری نمیدهد. پاسخی نمییابم. حرفی، سخنی، فکری، نمیتوانم عمق را معنا کنم. نمیتوانم روح را اندیشه کنم. قدرت اندیشهام کشش نگاهت را ندارد خواهشی دارم، تا ذهن آشفتهام از فرط بی اندیشهایی هزاران تکه نشده، تا کفر و ایمانم یکی نگشته، سلولی به قرض ده. میخواهم معنا کنم. میخواهم کج اندیشیام را رسوا کنم. سلولی از خاکستریترین قسمت وجودت را بمن ده تا سیاه و سفید با هم ببینم.
آه
سپاسگزارم، تا پایان عمر هستی. لحظهام داشت به ابدیت پیوند میخورد و تو گره از کار خستهام گشودی. حالا ضربان قلبم با آنچه که میبینم یکی گشته. میتوانم هضم کنم آنچه که نباید از نگاه تو میدیدم. خواهشی پر بیراه کردم. هر کسی را توانی است. ندیدن نا دیدهها نعمتی است برای نابینایان که دیدنش بار شانهها را سنگینتر میکند ولی تو باز این دعای حقیر را لبیک گفتی. دیدنش، درک کردنش چه فایده که زبان گفتنش را ندارم، شرم دارم ولی دو چیز دادی بینتیجه ، پس قدرت بیانت را نیز بده. قدرتی که همچون تو کلمات را در کنار هم بچینم تا آنچه را که تجربه کردم زکات دهم و من زکات را با دستانی که سویت به گدایی آمده خواهم داد و من با تو مشرک شده ام و شرکم را با تو به آخر خواهم رساند . به آخر یقین
پس هم شرکم
من با تو از سطح به عمق خواهم رسید
من با تو از ماده به معنا خواهم رسید
من با تو از جسم به روح خواهم رسید
من با تو از پنهان به آشکار خواهم رسید
من با تو از قطره به دریا خواهم رسید
من با تو از شرک به ایمان خواهم رسید
با من بیا
وقت رفتن فرا رسیده...
سلامي به گرمي رنگهاي كامليا و به استواري صداي گل كامليا
... دستم بگير؛
دستم را تو بگير
التماس دستم را بپذير...؛
درماني باش
پيش از آنكه بميرم.!
آوازي باش
پرواز اگر نهي
همدردي باش
همراز اگر نهي
آغازي باش
تا پايان نپذيرم...؛
گلداني باش
گلزار اگر نهي
دلبندي باش
دلداراگر نهي
سبزينه باش
با فصل و بد و پيرم...؛
از بوي تو
چون پيراهن تو
آغشته شد
جانم با تن تو
آغوشي باش
تا بوي تو بگيرم...؛
لبخندي باش
در روز و شب من
در هم شكست از
گريه لب من
باراني باش
در اين تشنه كويرم...؛
آهنگي باش
در اين خانه بپيچ
پژواكي باش
از بگذشته كه هيچ
آهنگي نيست
در ناياي كه اسيرم...؛

به ياد همه روزهاي بد و خوبي كه گذشت...؛
سكانس اول
دخترك سر به هوا همچنان مي دويد . تمامي حواسش را به قاصدكي داده بود كه معلق در آسمان به دست باد به هر سويي روان بود و دخترك بدنبالش دوان . در هر حر كتي به هوا جستي مي زد ولي آنچه نصيبش مي شد مشتي هوا بود كه در دستانش پوچ مي شد . او تنها به ارزوي كوچولويي فكر مي كرد كه تنها اين قاصدك پيام آورش خواهد بود و تمام سعي اش اين بود كه قاصد به دست دختري ديگر نرسد تا حباب آرزوهايش در بلنداي سرش نتركد . پيراهن سفيدش او را فرشته ايي كوچك ساخته بود . و شايد قاصدك تنها بالي بود كه به او اميد پرواز مي داد . روي پاهاي كوچكش بلند شد . كفش هاي سفيدش هم به تق تق و تكاپو افتاده بود . باد موهايش را هم به بازي گرفته بود . مژگان بلندش روي چشماني نافذ او زيباترين دختر كوچولويي ساخته بود كه آن حوالي مي توانستي بيابي . و دخترك غافل شد . قاصدك به بالاترين ها رفت و نگاه دخترك را به بالاها برد و او از راه رفته اش غافل و گم گشت و او حالا گمشده بود . كمي به مغازه هاي و خيابانهاي نا آشنا نگريست . كمي به آدمهاي دور برو نگاه كرد هيچكدام برايش آشنا نبود . بغض خود را فرو خورد . مضطرب شد . چند گام به جلو برداشت تا به سر كوچه بعدي برسد ولي ...ديگر بغض را نگه نداشت . تنها حربه اش گريه بود كه با صداي بلند گريست و اينها از نگاه مجيد پنهان نبود . مجيد پسركي 18 ساله كه در باجه تلفن عمومي مشغول دلدادگي بود . با عجله خداحافظي كرد و با مهرباني به سوي دخترك شتافت . مقابلش نشست و با مهر نگاهش كرد . لبخندي زيبا بر گوشه لب نشاند و دستان دخترك را در دستش گرفت .
" خانم كوچولوي ما چرا گريه مي كنه . خودم برات يه قاصدك خوشگل مي گيرم . قاصدكي كه ده تا از آرزوهاي خوشگل تو را بر آورده كنه . "
مجيد با انگشتانش صورت چون گل دخترك را پاك كرد . اخمي دلنشين ساخت و لبهايش را همچون كودكان به شكلي مضحك در آورد و گفت : " حالا بخند . "
دخترك آشنايي يافته بود كه نرمي صدايش بوي نزديكي مي داد . گريه اش بند آمده بود . لبخندي به لب هاي زيبايش نشاند و آرامش بر وجودش به گل نشست .
مجيد : " خانم خوشگله ما اسمش چيه . "
دخترك به آرامي و نرمي پاسخ گفت . پاسخي كه در فاصله قد بلند مجيد و پاهاي كوچك دخترك گم شد . مجيد سرش را كم پايين آورد . : " گفتي چي ؟؟" دخترك اين بار بلندتر گفت : " ياسي ، ياسمن ولي مامان اينا صدام مي كنند ياسي . "
مجيد نگاهي به دخترك كرد و گفت : " اسمت هم به زيبايي چشمات است . بوي خوش ياسمن هم مي دي . حالا دستت را بده به من تا تو را ببرم خونه تان .
و مجيد ياسي را پيدا كرد .
سكانس دوم
سال 1385 يعني درست 15 سال بعد . اردبيهشت ماه ، ماه عطر خوش گلها و بوي نم باران و گاه گداري خشم طبيعت و بعد دوباره تلالو خورشيد و گرماي دلچسبش . ياسي روي يك نيمكت توي پاركي نشسته . كدام پارك ، اصلاً برايش مهم نيست . اينكه باران بر سرش مي بارد نيز برايش مهم نيست . اينكه چند پسر آنطرفتر ايستاده اند و با حرفها و متلك هايشان سر به سرش مي گذارند ، برايش مهم نيست . از اينكه پرايد مشكي در خيابان انتظارش را مي كشد ، اصلاً برايش مهم نيست . ديگران چه فكر مي كنند و چه مي گويند برايش مهم نيست . سخت آشفته است و در گير . فكرش اصلاً متمركز نمي شود . گمشده . گم كرده ، ولي نه آدرس خانه و يا آغوش گرم پدر و مادرش را . او خودش را گم كرده . عقايدش ، آرمانش ، هدفش ، انگيزه اش ، راهش ، آينده اش ، خوشبختي اش . او هر چه بيشتر فكر مي كند تا ردي را براي خود بيابد ناتوان تر از قبل مي ماند . درمانده است . نمي تواند از افكارش نتيجه ايي مطلوب را بيابد . او خدايش را هم گم كرده . قبله اش ، آمال اش چيزي كه تمام وجودش را شاد كند و به آينده اميدوار . بلند شد . تحمل گزافه گويي پسرها را نداشت . تحمل نگاهي هرز مردك پرايد سوار را نداشت . در كنار پارك شروع به قدم زدن كرد . نگاهي به آسمان كرد ولي نه به دنبال قاصدكي كه تمام خواسته هايش را بر آورده كند . نگاهش به دنبال قطره ايي بود كه به صورتش خورد درست در جايي كه قطره ايي اشك سرگردان بود و اينها از نگاه مردي كه پشت فرمان زانتياي نقره ايي رنگ نشسته بود و با موبايل مشغول صحبت بود ، پنهان نماند . ياسي به كنار ماشين رسيده بود . مرد پياده شد . مردي بود حدود 30 سال . با موهايي كه لابلاش سفيدي به چشم مي خورد . نگاهش نافذ بود و گرم . جذاب بود و گيرا . اين نگاه مانع از آن شد كه ياسي سر پايين بياندازد . مسخ شد . احساسي پيدا كرد آشنا كه از تير نگاه مرد به دلش راه يافت . مرد لبخند زيبايي به لبانش نشست . لبخندي كه احساس امنيت و آرامش را در دل ياسي انداخت . نگاهي كه گرمايش به دل يخزده ياسي نفوذ كرد . مرد سلامي گفت . ياسي مردد بود بود و تنها زير لبي كلمه ايي نامفهموم را گفت . مرد ادامه داد : " چشمان شما به نظرم خيلي آشنا مي آيند . " ياسي ايستاد . چون نگاه مهر مرد نيز آشناترين چيزي بود كه آن لحظه يافت . مرد دقيق تر شد . لبخندش نيز عميق تر . جرقه ايي در ذهن مرد زده شد و با خوشحالي فرياد كشيد : " تو ياسي هستي مگه نه ، دختركي بازيگوش كه حالا خانمي برازنده شد . " ياسي سوار ماشي مرد شد . ديگه از ذهنيت آشفته اش فرار نمي كرد . ديگه ترسي از دوروبر نا آشنايش نداشت . ديگه به راه فكر نمي كرد چه برسه به اينكه بداند راه را بلده يا نه . قرص ايكسي كه از دست مرد خورده بود او را شاد كرده بود و ديگر هيچ فكري او را ازار نمي داد . مجيد بار ديگر ياسي را پيدا كرده بود .
...و خدای باریتعالی آدم و حوا را آفرید . هابیل و قابیل را . هابیلیان و قابلیان را . انسانهای ظالم و انسانهای مظلوم را . انسانهایی که ظلم می کنند و انسانهایی که ظلم می بینند . انسانهایی که ساکتند . می فهمند و بعضاً نمی فهمند و در این فهمیدنها و نفهمیدنها ، در این سکوت و ندیدنها ظلم جاری می شود . ظالم برنده می شود . از امکانات بیشتری بهره می برد . سوار بر بهترین ها می شود . بهترین لباسها را می پوشد و بهترینها را می خورد و سوز بر دل ریش مظلوم می گذارد و مظلوم تنها آه می کشد . می بیند ، حقش را که بر تن ظالم می درخشد ، ولی هیچ نمی گوید . چرا ؟؟ ....تربیت اش ، سادگی اش ، ذاتش ، شخصیت اش ، پاکی اش ، ایده آل هایش و .... هزاران هزار دلیل خاص خود را دارد . ولی تمامی اینها به یک نتیجه منتج می شود . ظالمی که، تکیه بر غرور خود زده و ادعای عقل بیشتر ، توانایی بیشتر ، محبوبیت بیشتر و هزاران هزا بادمجانهای دور قاب چین که سجده اش می کنند .و بر این اندیشه اش صحه می گذارند .
مظلوم بخاطر خصوصیات خاص خود ساکت می ماند . جواب های با های نمی دهد و در مقابل من ، نیم می شود و در نهایت تمامی افسردگی ها را به جان می خرد . تمامی اضطرابها ، هراسها و تمامی تشویشها را به درون فرو می برد و او پایین و پایین تر و ظالم بالا و بالاتر می رود و در همه جا هم احترام ظالم واجب است . احترام صاحب قدرت و پول واجب واجبات . ولی آخرش چی ؟!
مظلوم که این دنیا را از دست داده ولی آیا دنیای دیگر را دارد ؟؟ بهش نمی گویند ، در مقابل ظلم سکوت کردی و این گناه توست ؟ ظالم با توجیه ، فتوی و با اعتقاد خود آیا تبرئه نمی شود !؟ .......و آیاهای دیگر و تنها یک چیز
مرگ زودتر از آنچه که فکرش را می کنیم به سراغمان خواهد آمد . عدالت پنهان جاری است . از هر دست که دادی از همان دست پس خواهی گرفت . باید صبر داشت ولی نه سکوت که سکوت صحه گذاشتن بر ظلمی است که پذیرفتی .
زيباترين صبح بهاري آغاز شد . نه آغازي آفتابي و نه آغازي سوزان كه عميق ترين قسمت هاي وجودت را نشانه بگيرد .بلكه با نسيمي كه موهايت را به دستش بسپاري تا نوازشگري جادويي بيابد و با قطره ايي كه با اولين قدمت ، با اولين جلوه ات بر لبانت بوسه ايي ساختند تا صبح را بخير گويند . و با شكوه ترين صبح خدايي بخير شد . و من نه گريزان از آب و باد و باران ، نه با چتر و كلاه و ايمن بل سبك و خالي از هر چيز آغوشت را بار ديگر تجربه مي كنم . و براي لمس تجربه ام به معياد مي آيم . معياد صبحگاهي مان . و در اين خلوت قدم به قدم پيش مي روم به گذشته . به گذشته ايي كه يادها را زنده كند . با قطره قطره ياد مي آورم . بارانهايي كه پيوند داد نگاهت را در نگاهم . نگاهم انتها بود و ترا نيز تا انتها كشاند و تو چه زيبا به انتهايم آمدي . آن روز كه عاشق شدي باراني بود و تو اسير باراني شدي كه تند به سرعتي چون باد مهرم را به عميق ترين بخش قلبت رساند و تو درماندي از ، از طعم بوسه ايي كه رنگ و رخ هستي را يافت . و آنگاه اسارتت تكميل شد . و من سرمست از اسارت آهوي خرامان ، تيز پايي رونده و عقابي تيز چنگ كه آسمانها را در نورديد تا اسير زمينيان گردد . و من باده باده نوشيدم ولي نه از جام نگاهت ، نه از عطش لبانت ، نه از آب حياتت . من ميوه ممنوعه را خوردم . سيبي زهر آلوده را گازي زدم و همچون مادرم حوا جايگاهم را ، ميعاد گاهم را براي هميشه ترك گفتم . و امروز و هر روز ديگر كه باران ببارد به زيرش پناه مي يابم تا اشكهايم در پناه اشكهاي آسماني جلا يابد تا جلايش صفا ي دلم گردد .
سلام
سلامي از سر دلتنگي ، سلامي از سر روزهاي سخت جدايي ، سلامي از سر دوري .
دوري از نگاهت ، دوري از نفس هاي گرمت ، دوري از عشقت .
عشق ديدن گلهاي رنگ به رنگ ، بو كشيدن هواي پاك بهاري ، شنيدن نغمه هاي خوش بلبلان عاشق .
مي خواستي بيشتر ببيني ، مي خواستي بيشتر ببويي ، مي خواستي بيشتر بشنويي ولي افسوس .
افسوس كه روزي ، نه . ساعتي ، باز هم نه . دقيقه ايي ، نه نه كمتر كمتر از اين . ثانيه ايي ترا با خود برد . قصد رفتن نداشتي . مي خواستي تمامي باغچه ها را سبز كني . مي خواستي عطر گلها را همه جا بپاشي ، مي خواستي پرنده ها فقط و فقط در شاخسار هاي حيات زندگي تو بخوانند . گفتي آنقدر گلهاي زيبا اينجا قلمه مي زنم تا باغي بسازم براي تمامي پرندگان عاشق . ولي ، ولي ثانيه اماني به تو نداد . لحظه ها دست به دست هم دادند تا كوچ هميشگي را زودتر آغاز كني . حكم تو حكم اجبار بود و تو بايد مي رفتي و تو چه زيبا به رفتنت رضا دادي و ما نيز رضايمان را به رضاي تو دلبسته كرديم و تو نيز رضايت را در گرو رضايي برتر نهادي .
پس
به يادت ، به نامت ، با خاطراتت ، به حرمت قطرات خوني كه از تو در من به وديعه گذاشته شده است ، من چشمت خواهم شد . هر چند سبزي نگاهت را ندارد ولي قولت مي دهم تا از نگاه سبز تو بنگرم . سوگند ياد مي كنم صبح كه طلوعي دوباره را حس كنم به زير درخت اقاقيــــــا روم تا وقتي گلهايش است سرمست از عطرش شوم و پس از آن لطافت برگهايش را بستايم . من از اين پس تنها به گلهاي سرخ ، زرد ، بنفش و ... مي نگرم و سفيدي گلها را خط مي زنم چرا كه تو فقط رنگها را مي ستودي .
سفيدي را تنها به ياد سفيدي توشه راهت پاس مي دارم . سفيدي را تنها در رنگ رفتنت معنا مي كنم .
و آنقدر در سبزي طبيعت مي نگرم تا سبزيش چشمهايم را به رنگ چشمانت در آورد تا خدايم در وراي رنگ سبز نگاهم سبزتر از هميشه گردد .
پس عزيز تر از جانم قرارمان فردا و فرداهاي ديگر در كنار باغچه زيباي خانه
حال كه زندگي اجبار است و تحمل بيائيد اجبار را رنگ قرمز
بزنيم تا همچون كودكان به سر شوق در آئيم .
عشق گاهي خواهش برگ است ، در اندوه تاك
عشق گاهي رويش برگ است ، در تن پوش خاك
عشق گاهي ناودان گريه اشك بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است ، در بالاي دار
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه ، در ژرفاي تور
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهي شور رستن گياه
عشق گاهي غرقه خورشيد ، در افسون ماه
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياريست در مستي مي
عشق گاهي آبي نيلوفريست
قلك انديشه سبز خيال كودكيست
عشق گاهي معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي در برگ ريز
عشق گاهي شرم خورشيد است ، در قاب غروب
روزه اي با قصد غربت ، ذكر بر لب ، پايكوب
عشق گاهي هق هق آرام ، اما بي صدا
اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه شيرين وحدت مي دهد
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوســـت
عشق گاهي يك ســـفر در شط شب
عشق پاورچـــين نجواي دو لب
عشق گاهي مشق هاي كودكيست
حس بودن با خـــــــــــدا در سادگيست
عشق گاهي كيميا ي زندگيست
عشق در گل راز نا پــــــــژمردگيست
عشق گاهي هجـــرت از من ، ما شدن
عشق يعني با تو بودن ، ما شـــدن
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را سر مي دهد
عشق گاهي نغمه اي در گـــــوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
عشق گاهي مي نـــــــــــشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
عشق گاهي سر به روي شــــــــانه اي
اشك ريز آخر افسانه اي
عشق گاهي يك بــــغل دلواپــــسي
عطر مستي ساز شب بو اطلسي
عشق گاهي هم حـــــــــكايت مي كند
از جدائيها شـــــــكايت مي كند
عشق گاهي نو بهاري ، گاه پاييزي به رنگ سرخ ، زرد
گاه لبخندي به لب هاي تو ، گاهي كوه درد
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مكتوب ترا نا خوانده مي داند ز پيش
عشق گاهي راز پروانه است ، پيرامون شمع
گاه ، حس اوج تنهاييست ، در انبوه جمع
عشق گاهي بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه بن بست ياد مادري
عشق گاهي هم خجالت مي كشد
دستمال تر ، به پيشاني عالم مي كشد
عشق گاهي ناقه انديشه هارا پي كند
هفت منزل ، تا رسيد ن بي صبوري طي كند
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي صاحبخانه ، راهت مي دهد
عشق گاهي در عصا پنهان مي شود
گاه بر آتش گلستان مي شود
عشق گاهي رود را مي خواهد شكافت
فته نمروديان زو ، رنگ باخت
عشق گاهي خارج از ادراك هاست
طعنه لولاك بر افلاك هاست
عشق گاهي استخواني در گلوست
زخم مسماريست در پهلوي دوست
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي اشك ريز
عشق گاهي خاطر فرهاد شيرين مي كند
گاه ميل ليل اش با جام مجنون آن كند
عشق گاهي تار يك آه بر آينه اي
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
عشق گاهي موج دريا مي شود
گاه با ساحل هم آوا مي شود
عشق گاهي چاه را منزل مي كند
يوسفين دل را مطاع دل كند
عشق گاهي هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و همنشين لاله شد
عشق گاهي در فنا معنا شود
واژگان دفتركشف و تمناها شد
عشق را گو ، هر چه دلت مي خواهد شود
با تو اما عشق پيدا مي شود
بي تو اما عشق كي معنا شود
كيوان شاهبداغي
موفقيت 93
مي ايستم ...
نفسی تازه می کنم . از راهی دور آمدم . از زمانهای گذشته . از دل تاریخ . نفسي عميق مي كشم. مي خواهم عطر سالیانم دوری از اینجا را به يكباره به روح خسته ام بدمم و جلايي هزار باره دهم. سالها از اينجا دور بودهام.
راه باريكي كه درختان سر به فلك كشيده اش درهم مي تنيدند، و راه باران و خورشيد را به يكباره بسته بودند، جاي خود را به بلواري دست ساز دادند.
از طبيعت وحشي خبري نيست. طبيعتي است زيبا و پرورده شده. چشم فرو مي بندم. مي خواهم سالهاي گذشته را در خاطر بياورم. مي خواهم طبيعت بكر اينجا را مجسم كنم و من در حاشيه درختان و راه باريك اينجا گام بر مي دارم.
چشمانم هنوز بسته است. راه را خوب مي شناسم. به ماگنوليا مي رسم. عطرش به مشام مي رسد . لحظهايي كوتاه توقف مي كنم تا به عبادت خالق بپردازم.
به راه ادامه مي دهم. كوچه ها را يكي يكي پشت سر مي گذارم. كوچه هاي اينجا همگي معطرند. همگي عاشقند و زيبا. همه رنگ به رنگند. همگي سبزند و تازه.
گلايل، ميخك، اركيده، نسترن، .... کاملیا. به کاملیا كه مي رسم. دلم هواي عطر دل انگيزش را مي كند. همان كه ساعت ها زيرش مي نشستم تا فوران انفجار درون را بیابم . كامليا ...
تك درختي كه يكه و تنها زينت باغچه زيبايمان بود. با گلهاي سفيد و صورتي. صداي از دور دست مي رسد. صداي تلاطم و طغيان رودخانه است.
بوسه ايي بر جاي بوسه هاي هميشگي ام بر كامليا مي نشانم و راه را در پيش مي گيرم. دسته اي از گلهاي رازقي را مي چينم تا عطرش راهنمایم باشد و راهي مي شوم. از شهرك خارج مي شوم. از راه باریکه خبری نیست . راه سنگلاخي شده.
به روستا مي رسم از آن نيز مي گذرم. به جنگل مي رسم. به بستر رودخانه. بستري كه جايگاه آرامش است و ديدن شبي مهتابي.
ديدن طلوع خورشيد و لذتي شبانه.
اين بستر، خلوت من است . كفش از پاي مي كنم چرا كه بايد لخت و عريان در بستر روم گام بر ميدارم تا نوازش رود را حس كنم. رود چون موجي به پس مي رود و پيش به دور پاهايم ميچرخد و ميچرخد. نوازشش مرا قلقلكي مي دهد. سرما تنها احساسي كه مرا در آغوشش ميفشارد.
روي تخته سنگي مي نشينم تا رود برايم بخواند. او دلداده است و عاشق. او قهر است و مهر. خروش است و سكون. رود ميخروشد طاقت دوري ندارد و در خروشش هيجان ميگيرد و ارتفاع، بلندتر بلندتر. ترسيدم. بدجوري و طغيان رود را اينگونه نديد بودم. قصد فرار دارم. پايم به تخته سنگي گير مي كند. تعادل از دست مي دهم. نزديك افتادن است كه دستي مرا مي گيرد.
در اين خلوت چه كسي ميتواند باشد. جرات برگشتن ندارم ولي بايد بدانم چه كسي خلوتم را برهم زده. به عقب بر ميگردم. دستم در دستان آب است. در مقابل، رودخانه را مي بينم و خروشش را كه در قالب و هيبت مردي در آمده. انساني از جنس بلور. انساني شيشه اي. انساني از آب كه تنها حجم دارد. در مقابلم ايستاده. شانه به شانه من. نگاه در نگاه من دارد.
ولي از كجا فهميدم. صورتش نقشي ندارد. ولي گرماي وجودش را مي شود از نبض نگاهش فهميد. قلبم لحظه ايي از دويدن نمي ايستد.
مي خواهد مرا با خود ببرد ولي محو نگاه مرد آبي شدهام. صورتش به پيش مي آيد. به لبانم ميخورد. بوسه ايي از آب لبانم را تر مي كند. بوسه اش ادامه مي يابد آنقدر تا صورتش نقشي تازه مي گيرد. موهاي به رنگ شب با رگه هايي از سفيدي روز. دست در موهايش مي برم. ابروانش شكل ميگيرد. ابرواني پر پشت و مشكي. حدس مي زنم چشماني نيز شبگشته داشته باشد. منتظرم تا چهره اين مرد را شناسايي كنم.
لبانم را به دست لبان آبي اش سپردم و دستانش كمرم را خيس كرده و با دست ديگر آب بر موهايم مي ريزد. و من منظرم تا در راه بوسه ايي كه دارم خيس مي شوم و سيراب، چه خواهم ديد.
مردم در حال جان گرفتن است. لبهايم داغي لبهايش را حس مي كند. لعل لبانش تنها بر روي لبانم نقش مي بندد. دستهايش كمكم گرما را به بدنم منتقل مي كند
ولي چشمانش. چشمانش هنوز پيدا نيست. آب است و خيال. تمام جسمش مردي مي شود و در آغوشم گرمتر و گرمتر. ولي چرا چشمانش را نمي بينم. بي چشم هيچ راه ارتباطي نيست و من گمگشته راه ارتباطم. مثل هميشه. كلافه ميشوم و با نزديكتر شدن مرد آبي كلافگي ام بيشتر و بيشتر مي شود. شب از راه مي رسد . همه جا تاريك تاريك است. هيچ روزني، نوري و شمعي در جايي نمي تابد. خانه ايي از دور هم پيدا نيست. هر چه هست تاريكي است و تاريكي.
و من همچنان در آغوشش نرد عشق مي بازم. ديگر فرصت كلافگر نيست. ديگر عقل و منطق زايل شده. ديگر اسير احساس هر جا بخواهد مي روم. ديگر از خود هيچ ندارم.
تا اينكه مهتاب نوري بر سياهي ها ميتابد. نور مهتاب چشمان مرد را نيز رنگ مي دهد. و تو مردي مي بيني با چشماني مهتابي.

هرگز عاشق مشو مگر آنكه بتواني همه عيب هاي آدمي را تحمل كني
ديروز به پا بوست آمدم . خيلي وقت بود كه هواتو كرده بودم ولي فرصتي دست نمي داد . ديروز به زور و قهر اين فرصت را به دست آوردم و چه مشتاقانه به دنبال پاهاي روانم كشيده شدم .
مي خواستم قلب سفيدت را ببينم . مي خواستم در اوج طبيعتي بكر و زيبا كه جايگاهي ابدي برايت ساخته بود ، عبادتت كنم .
و من الان اينجايم . در مقابل كاخ سفيدت . چه زيبا ، چه استوارو چه رها ايستاده ايي . غرورش مرا به ياد غروري انداخت كه داشتيم . بادي به غبغب انداختم . پشت خميده از روزگار را صاف كردم . درد داشتم ولي در مقابل شكوهت ، سكوت كردم . آمدم ، با افتخار ، با حسرت ، با خاطره .
روبروي نيم تنه ات مي ايستم . فاتحه ايي نثار خاك پاكت مي كنم . جايگاه ابديت بهشت برين خواهد بود . اين را مي داني 40 نفر برايت آمرزش خواستند . 40 نفر!! چه مي گويم . 40000 نفر نه 40 ميليون نفر . پس آبهاي گواراي بهشت نوش جانت باد .
از فاتحه فارغ مي شوم . به فرزندم مي گويم با احترام در مقابلت بياستد . خود نيز اداي احترام مي كنم . به پاس تمام تهمت هايي كه به تو زدند و چوب خدايي بر سرشان فرود آمد . و چه بدبخت بود نسل من كه تمامي آن دروغها را در كتاب اجتماع خواند .
يادته در كتابها نوشتند كه تو با اسكان عشاير مي خواهي آنها را نابود كني ولي حالا حرف اسكان مي زنند .
يادته مي گفتند تو با تغذيه رايگان داري دزدي مي كني ولي تا سالها كه آن تغذيه هم نبود و حالا كج دار مريض پيش مي رود . پس اينها هم دزدي تو را كردند و هم دزدي مضاعف .
يادته بهت تهمت زدند كه تو خاندانت عامل اعتياد جوانان هستيد و وارد كننده عمده آن به شمار مي روي ولي حالا كه تو نيستي .
يادته ، تو با ايجاد كارخانه هاي وابسته و مونتاژ كه هزاران صفحه در موردش سياه شد روستائيان را به شهرها كشاندي و حاشيه نشين كردي . خوب شد كه نيستي كه قلب سفيدت با ديدن حلبي آباد ها به درد آيد .
صنايع وابسته را ديگر نمي گويم .
يادته تو شده بودي مبلغ كالاهاي خارجي و تبليغ آدامس و ....
يادته من ، زن ايراني كه به زور چادر از سرم كشيدي ، چه عزت و احترامي داشتم ، چه امنيتي در زندگيم حاكم بود . كاباره ها باز بود . سر كوچه مان مشروب فروشي بود ولي كسي جرات نداشت چپ نگاهم كند ولي پدر عزيزم ، حالا كه نيستي ، ببيني سر راه دخترت كه حجاب اسلامي دارد چقدر ماشين مي ايستد . چه چيزها مي شنود !!
فرصت گفتن نيست . كاركنان موزه اجازه نمي دهند بيشتر از اين بياستم . ولي فقط يك جمله . يادته به ما نويد دروازه هاي تمدن را مي دادي و چقدر به تو خنديدند . آن موقع ما داشتيم با عزت و احترام از انرژي هسته ايي بهرمند مي شديم ولي حالا اين حق مسلم را به ما نمي دهند چرا كه ما سراسر دروغيم .
و چه بدبخت بود نسل من كه در كتابهايي كه بايد عشق و مستي را مي خواند سراسر دروغ و تهمت خواند .
يادش بخير پشت نيمكت هاي شكسته ، پشت درهاي بسته كلاس ، پشت ديوارهاي بلند مدرسه از اجتماع
مي خوانديم !!!
اجتماعي كه برايمان محدود به ديوارها مي شد و ما ماهيان درون تنگ آنجا را چه بزرگ مي ديديم و ما هر چه بزرگتر شديم ، اجتماع مان بزرگ و بزرگتر شد و ما ماهيان درون تنگ در ميان دريايي گم بوديم . دانشگاه بود و در آن نمادي از ايران . كرد ، ترك ، بلوچ ، شمالي و .... دختر بود و پسر .دو آهن ربا و بين شان ديواري . ما همزيستي را نياموخته بوديم .
تنها در گوشمان مي خواندند كه كه اقيانوس پر خطرتر است و شما پيروان راه اجتماع بايستي اين جامعه را حفظ كنيد و ما خود شيفته غرق شدن در اقيانوس بوديم .
از هجوم ماهواره ها خوانديم و به عشقش تحقيق كرديم . گفتند شما بايد مبارزه كنيد و ما خود زماني مي شد كه خود باخته اين مبارزه بوديم .
ما خود باوري خوانديم جامعه داري درهاي باز قاچاق را به رويمان گشود و اين خود باوريمان را زير سوال برد . چرا كه باوري نداشتيم كه با بادي خزان شد .
ما دروغها شنيديم ، دروغها خوانديم . غافل از تربيتمان كه دروغ را امري زشت مي پنداشت .ما تاريخ خوانديم . از خوبها و بدها و آنها سراسر دروغ بود .
ما تضادها ديديم ، ظلمها حس كرديم و انسانيت انسان را به انكار كشيديم . اعتقاداتمان دچار يك زلزله هشت ريشتري شد . فهميديم كه مي توان خيلي از اصول را تغيير داد . . تنها حكمي
و ما رها شده از بندهايي كه ما را نگاه مي داشت . اعتقاداتي كه روزگاري همه زندگيمان بود و ما باخته آنها بوديم فهميديم كه حالا مي توانيم كمي دروغ بگوئيم ، كمي دزدي كنيم ، كمي ناحقي كنيم ،كمي نامردي كنيم ، كمي به ناموس ديگري نگاه كنيم ، كمي در دين دست برد ، چون كمي از خيلي ، خيلي بهتر است و ما ماهيان آب نديده چنان شيرجه در اقيانوس دهكده جهاني مي زنيم كه دست مريزاد دارد .
در حق من لبت اين لطف كه مي فرمايد
سخت خوبست وليكن قدري بهتر از اين
روزي روزگاري كه خوش زماني بود و ايام به كــــام اميـري بر وجودها فرمان مي راند . شيـر مردي فرمانده ، كه كاخ عمارتش را بر سرها نهاده بود و چون تاجي مي درخشيد . جلوه اش ، جلوه مان شده بود و تلالواش ، برق چشمانمان . نورش رنگ رخساره مان بود و سبزي تاج مرصعش ، رنگ سبز نگاه ها يمان . و ما به پاس اين بزرگي كه به اندازه دنيا دنيا بود و به پاس فروغي كه وجودش در چشمانمان به زبانه كشيده بود و به پاس غروريي كه هويت هزاران ساله مان بود ، تك به تك سلولهاي خاكستريمان را به پيشكشش فرستاده بوديم و خود فرمانبـــــــــــــــري بوديم كه رها شده ، از اميريش لذت مي برديم . ما غرق شادي بوديم . مست بوديم ، مست شراب ناب و سرمست اين غرور .
آن روزها فراموشي چون ديويي به سراغمان آمد و پرده جهلمان را بر پاهاي زشتمان كشيد و ما طاووسي گشتيم كه در بازار مكاره ايي ، بر عالم و آدم فخر فروختيم . فراموش كرديم كه اميرمان ما را امير بود . و هر آنچه ما را بود ، زاده دستان تواناي او بود .
ماه و خورشيد سرزمينمان نيز رنگ رخسار اميــــــر را داشت . نور نگين زمردينش بود كه در چشممان درخشيدن كرد و چشم ديگران را شكار كرد . در شكارگاه دلم امير حاكم بود و ما خورشيد سيمايي خود باخته بوديم و ندانستيم ، يعني دانستيم ولي سرمست باده ايي بوديم كه امير با دستانش ذره ذره در جسم زنجير شده مان ريخت .
گذشت گذشت و برگها فرو ريخت تا ما نيز فرو افتاديم . و كوس رسوايي مان عالم گير شد . و ما در لجنزاري فرو مي رفتيم . خور تابان ديگر نتابيد . فروغ چشمانمان رنگ سياهي مي گرفت . حرف حرف ناممان كه چون ستون خيمه ايي ما را سراپا نگه مي داشت ، شكست و ما گوژ پشتي شديم كه نگاه به لجن هايي زير پا دوختيم . و ما بت پيكراني كه سنگتراش چون سرو بوستاني تراشيده بود ، رها شده از اميــــــــــــر ، با تلنگري كه بر چين دل خورد شكستيم و تكه تكه بر زمين سفت افتاديم .
ولي زيستن حكممان بود و ديگر توان حكم اعدام نفس را نداشتيم . دخمه ايي ساختيم و به ياد روزي كه اميـر بر آن نهاديم ، به ياد بهار رميده ، زرد گل هاي زمانه را به كناري نهاديم و با دودهاي رها شده بر بالاي سرمان حلقه ايي مي سازيم تا ارباب بر آن نشيند . انديشه را وسعت مي دهيم آنقدر تا تاريكي از گيتي بر آيد و نورش اميـرمان را وهم سازد و اين وهم را جشن مي گيريم و نام فجر بر آن مي نهيم .
وهم فجر مبارك
در برهوتي تشنه از باران ، تشنه از كاريزي در عمق صحرا ، تشنه از بهار زندگي ، تشنه از جاويد شدن و جاويد ماندن ، تشنه رها شدن از غبار تنهايي ، در پشت تلي از شن هاي بياد مانده از درد گذشته . شن هائيكه هر لحظه بيشتر دامن خاك را مي سايد و به زير مي رود و اين كم رمق را هر چه بيشتر به بازي مرگ خود فرا مي خواند بدنبال ...چيزي...دستي...كسي...و يا شايد معجزه ايي چشمان كم فروغم را مي گشايم . شنها امان از من گرفته اند . در مقابل چشمانم چنان رژه مي روند كه پنداري قصد جنگ و گرفتن جانم را دارند . بدتر از آن لبان فرو بسته ام كه هيچگاه باز شدن را نياموخته اند . دم بستن ملكه ذهن شان گشته و زيور وجودشان .
آن سو سرابي است در دور دستها . صداي آبش را مي شنويي . لطافت جنگلش را حس مي كني . نوازش نسيمش رگه هايي از آرامش را در تو يافت مي كند . باز هم همه مي گويند سرابي است و خيالي .همه مي گويند خواب است و باورش ندار . آن را زشت مي كنند و غافلند از نسبي بودن زشتي و زيبايي . زيرا بر اين باورند كه زنجير طلايي گردنت ، اين غرور مردمان ! اين هستي دهنده حيات مادي ! هيچگاه باز نشود .
طوق اسارت را بر گردن گرفتيم و مي گوئيم آزادگي !! قلم شكسته را در دست گرفتيم و مي نويسيم آزادگي !! دهان بسته مان را باز مي كنيم و داد مي زنيم آزادگي !! زنجير پايمان را در دست گرفتيم و مي دويم و باز هم مي ناليم آزادگي !! در زير لاك خود فرو مي رويم و مي گوييم در اوج قله آزادگي ايستاده ايم . ديگران را به تمسخر مي گيريم ، نعره فاتحانه سر مي دهيم و به تمام مقدسات عالم مي خنديم ، زيرا خود مقدس تريم !!
زيرا ما چون طفلي پاك در دنياي خيالمان پيروزيها را براي خود رقم مي زنيم . خود را در چها ديواري پنهان ساختيم و از سوراخي به دنياي اطراف مي نگريم و باز هم مي گويم آزادگي . اين است دنياي ما . اين است حديث آزادگي ما و. آزاد ساختن ديگري . آزادگي از غفلت و به سر بردن در جهالت ، همچون ما .
و ما اين رسالت را به جهانيان خواهيم گفت !! ما اين رسالت را تا به قلب سياه ديگران خواهيم برد و با قلم شكسته خود رسالت آزادگيمان را حك خواهيم كرد .
باشد تا ديگران نيز بسان ما شاهد آزادگي را در آغوش گرفته و نعره فاتحانه خويش را سر دهند .
زمستان بود . زمستاني سرد . زمستاني يخ زده . با آسماني گرفته و ابري . با آسماني منتظر . انتظاري كشنده در هر لحظه . انتظار بارش . بارش سفيدي . بارشي كه شب سياه را به سفيدي تبديل كند . بارشي كه زمستان را بركت دهد . بارشي كه تا عمق هستي را لبريز از آب حيات كند . بارشي كه دانه هاي نهفته در دل خاك را قوت دهد . بارشي كه به ريشه هاي خشكيده اميد بودن بدهد . بارشي كه آينده را رقم بزند . آينده ايي پر بار . آينده ايي .....
دانه دانه برف شروع به باريدن كرد . نرم و آرام . در سكوتي زيبا . تنها صداي كودكاني شاد بود كه پشت پنجره هاي بسته با ذوقي كودكانه به دانه هاي برف مي نگريستند و فريادي شاد سر داده بودند .
خانه گرم بود . چراغ روشن بود . توي سفره نان داغ سنگك بود . پنجره بسته بود . بسته بسته . بسته به روي سرما . بسته به روي ابرها . روزني براي سوز نبود . چرا كه همه جا بسته بود . دلها هم بسته بود . چرا كه پرو بود . پر از شادي ، پر از مهر و پر از انتظار . جايي براي سرد شدن نبود . روزني كه سرما نفوذ كند ، وجود نداشت و برف زيبا بود . تنها زيبا . زيباي زيبا .
زمستان زيبا بود . زمستان شاد بود . زمستان چشم انتظار بود .انتظار يك زايش . انتظار يك ستاره . انتظار يك حيات . انتظار يك گرما بخش . انتظار يك پايان براي انتظار و اين لحظه آغاز شد .
آغازي با در جانكاه . اغازي با فرياد و داد .آغازي با هول و هراس . آغازي با بيم و تشويش . آغازي با يك گريه و زندگي شروع شد .
نوزاده ايي از پنهان خارج شد . ستاره بختش بر اوج آسمان درخشيدن كرد . يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره . اين كودك نوزاده سه ستاره داشت . سه ستاره در امتداد يكديگر . او كودكي بود با خواستهاي عظيم . او دنياها را مي خواست . او به يكي قانع نبود . دو را نمي خواست او هر سه را با هم مي خواست . دست هايش را بالا برد . بالا و بالاتر . دست هايش باز بود . دست هايش خالي بود . بيهوده به هوا چنگ مي زد . ولي باز مي خواست . او از خواستنش دست بر نداشت و فردا كه خورشيد بر آسمان درخشيدن كرد ، او.عاشق رنگ زرد خورشيد شد . آن را نيز خواست ، براي روزهايش . خواستنش پاياني نداشت .
او كودكي توانمند بود . چون مي خواست . مي خواست تا جمع دورش از وجودش شاد باشند . مي خواست تا بودنش همه را راضي نگهدارد تا آنجا كه رهگذري اورا در بن بست ديد . جسمي گم شده در بن بست كه از داشتنش شادند و از داشتنش خوشبخت . و همين كافيست .
او پايان زايش بود و آغازي زيبا . او پايان درد بود و آغازگر راهي طولاني . او پايان چشم انتظاري بود و آغازي براي بالا رفتن به سوي آسمان . او دورترين نقطه را مي خواست . روزها به عشق خورشيد گام بر مي داشت و شبها به عشق ستاره هايش و او شب و روز رفت . رفت و رفت ولي فاصله هايش با خواست هايش همچنان دست نيافتني بود .
خيـــــــــــــــــــــــــــــــالي نيست . اميدي هست هر چند دور ولي هست . كودك خنديد .
تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك
دلا نـــزد كسي بنشين كه او از دل خـــــــبر دارد به زير آن درخـتـي رو كه او گل هاي تـــــــر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بـي كاران به دكان كسي بنشين ، كه در دكان شــــــــكر دارد
ترازو گر نداري پس ترا ، زوره زنـــــد هر كس يكي قلبي بـــــيارايد ، تو پـــــــــنداري كه زر دارد
ترا بر در نشاند او به طــــــــراري كه مي ايـــــم تو منشين منتظر بر در ، كه آن خـــانه دو در دارد
به هر ديگي كه مي جوشد مياور و كاسه و منشين كه هر ديگي كه مي جوشد درون چـيزي دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيــــري زبر دارد نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد
بنال اي بلبـــــل دستـــــان ، ازيرا ناله مســـــــــتان ميان صــــــــــخره و خــــــارا ، اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمي گنـــــــجي ، كه اندر چشمه سوزن اگر رشته نمي گـــــنجد ، از آن باشــد كه سر دارد
چراغ اســت اين دل بيدار ، به زير دامــنش مي دار از اين باد و هوا بگـــذر ، هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشـــــتي ، مقيم چشمه اي گشـــــتي حريف همــــدمي گشتــــي كه آبي بر جـــــگر دارد
چو آبت بر جگر باشد ، درخت ســــــــبز را ماني
كه ميوه نو دهد دايــــم ، درون دل ســـــــفره دارد
دلم صد پاره و بر هر پاره آن نقشي است از درد . دلم همچون لاله خودرويست كه دور از بهاران خود مي شكفد . در هر جا ، در سايه كوه ، در سر خار ، در فرق چمن ، بدور از ياران خويش .
دلي صد چاك دارم كه در هر چاك ان داغي تازه و بسان دل پاره پاره خويش آرزويي پاره زين چرخ نيلوفري دارم . آرزويي كه دور است و در آن سوي فلك منزلگهي والا دارد و بين من و او حجابي است از سياهي ها و آلام دل .
فلك آن سوي افق هر روز خبري با باد برايم مي فرستاد كه بخند تا به رويت بخندم و دلم خون ز اميد كه روزي ببيند خنده زارم . ولي آن چه به گوش فلك رسيد خنده بلند ظلم بود و او نيز بر مراد آن چرخيد و مرا در پشت تاريكيها محو نمود .
چرخيد و چرخيد تا ستاره بختم افول كرد و نور همچون شمعم ديگر نتابيد و از آن پس در گلستان چشمم هميشه باز ماند تا شايد روزي ، روزگاري در مقابل دو ديده خون فشانم خنده فلك را ببينم . اين دو گل باغ آشنايي را همواره باز گذاشتم تا بي خبر از كنارم نگذرد و براي وصال ان يگانه ارزوي دل بدون حرف و گفت مي نواختم در درون ني تا شايد درد فراق را با سوز نواي خويش بگويد ولي ، ولي آنچه برايم ماند حسرتي بود و سوز و گدازيي
خاطره همچون دفتريست كهنه كه هرگز پاره نمي شود و مانند كوچه هاي شهر ما هميشه با ماست .
خاطره قصه تلخ و شيرين است كه در گورستان قلب جاودانه مي ماند .
اي بي همتا مرا در درياي وجودت غرق ساز تا در صدف سينه در پرورم . دري ز صفا و وفا ، دري عاري از كين و ريا ، دري از مهر درون ، دري از عشق وجود .
براي چشمهايت . براي آن نگاه گرمت . براي آن نگاه سبزت . براي آن تلالو اشكت . براي آن بغض فرو خورده ات . براي آن غمهايت . براي آن خاطراتت تلخ ات . براي آن ، براي آن چشمهايت . تنها براي آن چشمهاي زيبايت ، دلم تنگه . براي آن چشمهاي سبزت كه همه جا را سبز مي ديد . براي آن سبزي نگاهت كه به گلها حيات مي داد . براي آن چشمهاي سبزت كه گلها را رنگ به رنگ مي ديد و مي خواست همه جا رنگ به رنگ باشد .
ديگر نگاه سبزت را نخواهم ديد . ديگر نگاه مهربانت را نخواهم ديد ، ديگر ......... ديگر تو نيستي .
باور ندارم . كوچ ناگهاني ات در باورم نمي گنجد . تنها دلي پر درد برايم باقي ماند كه ضجه زد ، براي تمامي غمهايت . براي آن تنهايي هايت اشكها ريخت چرا كه ديگر تو فرصتي براي گريستن بر آنها نداري . ولي من مي گريم ، مي گريم برايت . به جاي تو ، شايد كوه غصه هايت آب شود . من هق هق فرو خورده ترا فرياد مي كنم ، شايد آئينه دق ات بشكند .
عزيزم ، عزيزتر از جانم برو ، برو به ابديت برس . ما هستيم تا هزاران بوسه بر قلب هزار تكه ات بزنيم . برو ديگر ، برو . برو وقت رفتن است . بقاي عمرت وفا نكرد . دست اجل رهايت نكرد . ديگر برو . پس چرا نمي روي . چرا ما را ترك نمي كني . چرا نمي گذاري زودتر ديدگانم به نبودنت عادت كند . چرا نمي گذاري خاك سرد ، كه بايد فاصله بين من و تو باشد بر رويت پاشيده شود . پس چرا نمي روي .
طاقت ديدن جسم بي روحت را در مقابلم ندارم . طاقت ديدن جسم نازنينت را بر روي سنگ سرد ندارم . طاقت اينكه كفن جدايي بين من و تو از باد و سرما بلرزد را ندارم . طاقت اينكه باشي و نگاهي مهربان بر من نداشته باشي را ندارم . ديگر برو .
من كه هزاران بوسه فرش راهت كردم . من كه هزاران نوازش بر دست گرمت كشيدم . من كه هزاران دست بر پاهاي خسته ات كشيدم . من كه با هزاران قطره اشك ، تن خسته ات را شسته ام . من كه با تو وداع كردم . منكه هزاران لايي لايي برايت خوانده ام . پس چرا دل كندت ممكن نيست . پس چرا دل از اين كره خاكي نمي كني . پدربزرگ منتظر است . آمده به استقبالت . ترا مي خواهد . طاقت دوريت را ندارد . مي بيني چقدر دوستت دارد .
نگذاشت چند ماهي بيشتر از او دور باشي . تازه از عده اش خارج شده بودي . ولي باز ترا مي خواهد در ميان هزار حوري و پري باز به دنبال تو آمده . نگاه سبزش را مي خواهد . برو . دست در دست هاي پدربزرگ بده و برو . پدربزرگ ريشه هايش را مي خواهد .
تو ريشه هاي عميق اين درخت تنومند بودي . تو ريشه هاي پدربزرگ بودي و پدربزرگ يك تنه محكم بود و همه تنه را ديدند ولي نمي دانستند پدربزرگ با ريشه هاي تو زنده است . تو در خاك بودي . در عمق هستي مان و هيچ كس ترا نديد . تنها شاخه ها و برگهاي اين درخت را ديدند . تنها در سايه سار آن لميدند . ولي حالا ، حالا كه اين ريشه عميق خشكيده ، فيهميده ايم كه تو در كجا بودي .
مادر بزرگ ، مادر بزرگ عزيز براي دل كندنت ، براي رفتن ات ، براي پاهاي خسته ات ، باز هم مي خوانم .
منيم نازلي آنام لاي لاي
منيم گزل آنام لاي لاي
منيم چيچك آنام لاي لاي
منيم گوچك آنام لاي لاي
منيم دردلي آنام لاي لاي
منيم اورك يانان ، آنام لاي لاي
گـــوزل آنا ، غريـــب آنـــا ، جان آنا ، چيـــــــچك آنا
گجــــــه لر صبحه كيمي منـــه لاي لاي چالماســـان
آي آنا قوربـــــــان اولــــــــــوم يامان قوجالـــمسان
سنسيز اولور گونوم قارا ، سينيچ سازيم گلمز شورا
سندن آيري دوشــــــــدوم آنا ، غربت مني چكير دارا
ســني اوره گيــــــــــــمده گــــــــز ديريـــرم هــــر آن
اوره گيـــــــــم آي آنا جان بولاگورمســــــين هيجران
آي آنــا ســــــــــــنه نغــــــــــــــمه لريــــازاجـــاغا م
شــــــــــــــــــــــيرين مـــاهني چالاجاغــــــــــــام
ائللـــــــــره آديـــــني ســــــــنين ياياجــــاغـــــام
بيرگــــول كيــمي سولاجــاغام الـــماسان آي آنا
چكدين اورهكدن آهي ، چالدين مـــــنه لاي لايي
حيات و ئردي نفسين ، قولاغميـــــدادير سسين
قلـــــــــم بئلـــــــه يــــازير آنـــالاريـــن آديــــن
دونـــــــــــــيادان دويسان آنا اولاددن دويمادين
قلم بئله يازير آنانين آدين ، بال داوره بيلمز بالانين دادين
ســـن دونــــيا دان دويــــــدون منـدن دويمادين
شيرين لاي لاينا ، آغاران ساچي نا قوربانام آنا
حالا ديگر برو . برو كه ديگر طاقت ماندن ندارم . بوسه بوسه بر قلب شكسته ات. بوسه بوسه بر قلب سنگ صبورت . بوسه بوسه بر جايگاه ابديت . بوسه بوسه بر عطر خوشت . بوسه بوسه بر نگاه مهربانت همراه با خاك كردم و دانه دانه خاك بر جسم ات مي ريزم . چرا كه مي خواهم سنگيني خاك را ذره ذره حس كني . نمي خواهم به يكباره فشاري بر آن قلب تكيده بياورم .
و ديگر تو نيستي . يعني هستي ولي در جاي جديد . در منزل نو .
پس
منزل ابديت مبارك
آرامش ابديت مبارك
آسايش ابديت مبارك
خواب ابديت مبارك
دوستت دارم تا به ابديت
دوستت دارم تا به ابديت
پاييز است . دگرگوني است . تغيير رنگ است . رنگ به رنگ شدن است . بايد با طبيعت يكي گردم . بايد كودكي گمشده درونم را بيابم . من بايد بروم . صدايي مرا به سوي خود مي خواند . وسوسه ايي آتشي بر جانم مي اندازد . من الان بايد آنجا باشم .اما چگونه ؟؟
طبيعت خود راهنماست . آن قدر آلودگي بر آلودگي انباشت مي كند تا اين فرصت طلايي را بهت بده و من در شكار اين فرصت با شتابي صد چندان رهسپار خانه عشق مي شوم .
اينجا تلار است
قلب جنگل . روح زيباي هستي . نقطه پيوند با درون . سكوي پرواز بر فراز درختان . ديدن تمامي رنگها ، قرمز ، زرد ، نارنجي ...و اينها چه زيبا در كنار يكديگر قرار گرفتند . هارموني رنگها . زيباترين سمفوني است كه در طبيعت نواخته مي شود .
و من از راه و در تلار بيزارم . به نا شناخته هايش مي روم . آنجا كه ديگر رد پايي نباشد . آنجا كه ديگر دستي علف هايش را هرس نكرده باشد . آنجايي كه وحشي است همچون كودكي . رها و آزاد همچون درونت و من به اينجا تعلق دارم . پس مي ايستم .
خوب مي نگرم . آنقدر كه نگاهم سير شود . بعد چشم فرو مي بندم .و تنها مي شنوم . صداي بلبلي بر شاخسار است . مي شنوم . آنقدر مي شنوم كه شنوايي پايان يابد . دست مي گشايم و آنقدر به هوا چنگ مي زنم تا آغوشي پر كنم . نفس مي كشم . نفسي ديگر . نفس هايي ديگر . دم و باز دم . آنقدر كه تمامي آلودگي ها از ريه هايم رخت بر بندد و آنقدر هواي جنگل را فرو مي دهم تا ديگر هوايي باقي نماند .
چك چك ، . دوباره چك چكي ديگر . چشم نمي گشايم . گوش فرا نمي دهم . دست هايم را پايين مي اندازم . صورت به آسماني مي گيرم كه سقفش برگ است و خزان . برگ ، برگ ، برگ . دهان مي گشايم تا قطرات از روي برگها را بچشم . يك قطره ، يك قطره ديگر و باز هم يكي ديگر . دهانم را از آب حيات پر مي كنم و قطره قطره فرو مي فرستم . مي خواهم ذره ذره بچشم . آنقدر بچشم تا سلولي چشم انتظار باران نباشد . چشمهايم همچنان بسته است . رو سوي آسمان دارم . تمامي صورتم خيس از قطرات باران است . باراني كه به واسطه برگها بر جسم مي بارد . موهايم آشفته است و وحشي ، همچون جنگل . بكر است و به هر سمتي روان شده .
در دم و باز دم هايم .غرق شده ام . فرق مي گشايم . جسمم را تماماً در اختيار بارش قرار مي دهم . ذره ذره ، سلول سلول از فرق سرم با قطره يكي مي شود . آنقدر يكي كه خود نيز قطره ايي مي شود . قطره قطره بر جسم فرو مي ريزد . شسته مي شوم . غبار راه از بر مي گيرم . چشمهايم را مي شويم . و باز قطره قطره مي شوم . از سر چيزي ندارم . از درونش نيز تهي مي شوم . انباشتي از اطلاعات داده شده به مغزم تبديل به آب باريكه هايي مي شود و بر روي بدنم روان مي گردد .
و اين پايان كار نيست . ذوب شدن ادامه دارد . با قطره يكي شدن به انتها نرسيده . امتداد اين راه جان باختن است . به قلب مي رسد . كشاكشي در مي گيرد . ضربان بالا مي رود . تسليم نمي شود . ولي اينجا جاي تسليم شده نيست . بايد يكي گردي . بايد لباس احرام بر تن كني . بايد غرق طواف گردي . بايد جاري گردي . اينجا تلاطم نيست . اينجا حيات ساكن نيست . اينجا قفس نيست . اينجا محدوده نيست . اينجا عرض و طولي و حركت در آن ابعاد نيست . اينجا رفتن است . همه رفتند و تنها تو ماندي .
قلبم آخرين ضربه را زد . تاپ ، توپ . از توپ افتاد . از هاي افتاد . از هوي افتاد . از بالا افتاد و قطره شد . يك قطره ، دو قطره ، هزاران قطره . خود دريا دلي بود و جاري شد . پس ديگر جاري شدن آسان شد .مانعي نبود . دست ها يارا بودند . پاها همقدم شدند و ديگر وقت ماندن نبود .
ايهاالعشاق ، آتش گشته ، چون استاره ايم ............لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ايم
تا بود خورشيد حاضر ، هست استاره ستيز.........پي رخ خورشيد ما مي دان كه ما آواره ايم
الصلا اي عاشقان ، هاي ، الصلا اي كاريان .......باده كاري است اينجا ، زان كه ما اين كاره ايم
هر سحر پيغام آن پيغامبر خوبان رسد.......كالصلا ، بيچارگان ! ما عاشقان را چاره ايم
نعره لبيك لبيك از همه برخاسته......مصحف معني توي ، ما هر يكي سي پاره ايم
خون بهاي كشتگان چون غمزه خوني اوست.......در ميان خون خود ، چون طفلك خون خواره ايم
كوه طور از باده اش بيخود شد و بد مست شد.......ما چه كوه آهنيم ؟ ! آخر چه سنگ خاره ايم
يك جو از سرش نگوييم ، ار همه جوجو شويم .......گرد خرمنگاه چرخ ار چه كه ما سياره ايم
همچو مريم حامله نور خدايي گشته ايم.......گر چه عيسي بسته اين جسم چون گهواره ايم
از درون باره اين عقل خود ما را مجو ........زان كه در صحراي عشقش ما برون باره ايم
عشق ديوانه است و ، ما ديوانه ديوانه ايم.....نفسي اماره است و ، ما اماره اماره ايم
و ما مي رويم در دل خاك . خاكي مرطوب با بوي بودن .
خاك را در مي نورديم و پاداشمان درياست . دريا بودن با ديگران . غرق شدن در وجودشان . دريايي شور و من شيريني ام را فداي بودنها مي كنم و در اين ميان به بالا و پايين مي روم . و در بالا و پايين رفتن هايم ، دختركي شيطان و بازيگوش تركه ايي خشك را به سويت پرتاب مي كند . و تركه كه خود زماني جزيي از چرخه حيات بود اين زمان جسمي خالي است . پس از خود مي راني اش . جسم و روح را سازگاري نيست . از دنياي تو به دنياي او فاصله بسيار است . تو جاري شدن را تجربه كردي و او ايستادگي را تحمل نكرد تو ذوب شدن را آموختي و او تنها افتادن را آموخت . تو غرق شدن را آموختي و او بريده شدن را فرا گرفت . تو در دريايي و او عضوي نا پيوند كه پس زده مي شود
پس
مي گويي : " تركه برو ، اينجا جاي تو نيست . "
تركه :" بگذار بمانم . "
مي گويي : " اينجا جاي ماندن نيست . "
تركه: " بگذار ريشه كنم . "
مي گويي : " اينجا خاك نيست . ريشه در كجا خواهي كرد . "
تركه : " ريشه در آب داشته باشم . "
مي خندي . بازهم ، خنده ايي بلندتر
تركه فهميده كه چقدر بي راه سخن گفته .
مي گويد : " بگذار در ساحل ات ريشه كنم . تا ترا ببينم و تو مرا سيراب سازي "
مي گويي : "سيرابي از دريا . از آبي شور . از آبي عقيم ، از مرده ايي حيات مي خواهي . "
تركه : " مي خواهم بمانم ، مي خواهم باشم . "
مي گويي : " چگونه با لجاجتي بچگانه . "
دريا طغيان مي كند و تركه را براي هميشه به ساحل انتظار پرتاب مي كند .
رسيدم ، مي ايستم . نفسي عميق مي كشم . تا بلكه با رسيدن موج هواي تازه ، قدري قلبم از تلاطم بياستد . يك دقيقه ايي مي گذرد تا در نبرد سخت و بي امان ، گنجشكك قلبم كه مي خواهد تمامي دنده ها را شكسته و در آسمان آبي به پرواز در آيد ، آرامش برقرار شود . گنجشككم خوب مي داند كه رهايي ممكن نيست . بايد همچون گذشته بماند و تنها به چهچهه ايي از راه دور قناعت كند .
لحظه ها و ثانيه ها نزديكتر مي شود . چشم هايم را مي بندم . مي شمارم . شمارشي معكوس 9، 8 ، 7 ، 6 ، 5 ، 4 ، 3 ، 2 ، 1 ، ساعت مي نوازد . 1 ، 2 ،3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 به 7 كه مي رسد مي ايستد . زمان مي ايستد . زمان در كل گيتي مي ايستد و چشمهايم هنوز بسته هستند . من زمان و مكان را در مي نوردم . دست راستم را به بالا مي برم . انگشت اشاره به دنيا را به سمت لبانم مي برم . در كنارش مي نشينند . بند بر خاك مي نهد . به سجده مي نشيند . چقدر و تا به كي نمي دانم . زمان اينجا معنا ندارد . بند بندهاي انگشتانم بلند مي شوند . مي چرخند و مي چرخند تا اين ميعادگاه عشق را عبادت كنند .
جايگاره گل بوسه ايي به رنگ نسترن است . مي پيچد و مي پيچد از دو سو . از بالا تمامي فكرم را تنگ در آغوش مي گيرد و از پايين قلبم را نشانه مي رود ، و من در بند عطر نسترن هايي هستم كه مرا در بر گرفته اند . مست مي شوم . مست مست و در اين مستي آهسته چشم مي گشايم . با سه شماره . 1 ، 2 ، 3 ، حيرانم ، گنگم ، دقايقي مي نگرم تا ببينم كجايم . ميعادگاهم نيست . چراغ مهتاب ، شمشادها و اقاقي ها ، هيچكدام نيستند . مه غليظي است . چشمم جز سفيدي چيز ديگري نمي بيند . قدمي به جلو مي گذارم . باز هم قدمي ديگر ، قدمهايم را سرعت مي بخشم . صداي آب مي آيد . موج نيست ، جريان آبي است . رودي است . قدم نزديكتر مي گذارم . حالا ديگر در كنار رودي آرام هستم . در امتدادش به راه مي افتم . چشم از رود بر نمي گيرم . صداي مرغان مي آيد . مرغان دريا . به دريا رسيدم . انتهاي اين رود دريا بود . دريايي در ميان مه . دريا ترا به سوي خود مي خواند . بايد تني به آب بزني .
بايد دل به دريا بزني ، تا حس كني . و من مست تر از هميشه گامي به جلو مي نهم . در هواي سرد پاييزي ، آبي گرم به پايت مي خورد . نرم ترا در بر مي گيرد و مي رود . قدري خمار مي شوي . گرمايش را مي خواهي و دريا بخشنده تر از اين حرفهاست كه خماريت را بيشتر كند ، باز مي آيد و اين بار بيشتر ، تا ساق پايت را در بر مي گيرد و تو جان گرفته از نوك انگشتانت را به ساق پايت منتقل مي كني . گرما يواش يواش به بالا مي رود و تو من اش يواش به جلو مي روم . دريا دلفريب است و تو دلداده . دريا گرمت مي كند و مي رود . بادي ترا به لرز مي اندازد . بيشتر مي خواهي به دريا پناه ببري . اعماقش گرم است . قدمي ديگر مي نهم . قدمي بزرگتر از قبل . زانو در آب دارم .
زانوانم ديگر نمي لرزند . موجها ديگر نمي روند . ديگر خمارم نمي كنند . كاملاً در برم گرفته اند . تنها نوازشي است . دريا گستاختر شده . موج در كمرم انداخته و مي خواهد گرمتر كند . مه را همچنان حس مي كنم . تك تك سلولهايم رفع عطش كردند ، سيراب شدند . سيراب تر از هميشه . بوي شاليزارهاي شمال را مي دهند . آنقدر سيراب كه وقتي آخرين موج بر لبانم نشست ديگر نفهميدم . بوسه ايي آتشين بود . لبهايم قدرت رهايي نداشتند . طعمش را حس كردم . شوري نداشت . بوي بهار نارنج داشت . شهدش شيرين بود . به شيريني ... نه ، شيرين نبود . مزه ، مزه شراب بود . طعمش خاطرم نيست . چرا كه با آخرين بوسه موج ديگر نبودم . به روي آب آمدم . سبك ، سبك تر از هميشه . نيازي به دست و پا زدن نبود كاملاً روي آب قرار گرفته بودم و با هر موجي ، آرام به بالا و پايين مي رفتم . موجها با موهاي پريشانم بازي مي كردند و برايم لالايي مرگ مي خوانند و من روحم را تقديم كردم . به پاي بوسه ايي ريختم .
صداي زنها باز آمد . 1 ، 2 ، 3 ، 4 ،5 ، 6 ،7 ، 8 ، زمان ايستاد . اين بار روي ساعت 8 . چشمهايم را در آن باز كردم . به دور و برم نگاه كردم . درست وسط كوچه بودم . زير درخت اقاقي . جسمي سنگين با روحي جاي گذاشته در جايي كه زمان و مكان ندارد . راه مي افتم با دستي روزمرگي هايم را در دست مي گيرم و با دستي ديگر زنگ را مي فشارم . مي روم تا چهاري ديگر را با هفتي ديگر به انتظار بنشينم تا بار ديگر جان دهم .
در وفـاي عشق تو مشهور خوبانم چو شــــمع
شب نشــين كوي سربازان و رندانم چو شــــمع
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرسـت
بس كه در بيماري هجر تو گريـــانم چــو شمع
در دل كوه بود ، نه ، كمي پايين تر
در دامنه كوه ، نه باز هم پايين تر .
در زير پاهاي استوار كوه بنا شده بود .
دره ايي بود ولي نه تنگ و تاريك . سبز بود ، سبز سبز . پر بود از درختان تنومند گردو . زيبا بود از درختان به گل نشسته بادام . لبريز بود از فندق هايي دو تايي كه تنگ هم بر شاخسارها آويخته بودند . . بالا و پايين داشت همچون زندگي . شيب داشت تا بدوي و خود را رها كني ، همچون شيب كودكي . رود داشت خروشان و پر صدا همچون خروش جواني . پله داشت تا تو به بالاي بام اين طبيعت برسي . و تو چقدر با احتياط بالا مي رفتي . مي گفتي از بلندي مي ترسي و چرايش را من نفهميدم . در دلت آرزو ديدن آنچه بود را از بالا داشتي . در حسرت بودي . نمي دانم شهامتت را در كجاي زندگي جا گذاشته بودي و من اصرار داشتم هر طور شده تو را به بالا ببرم .
گفتم : " مي خواهم مهتاب را از آنجا نشانت بدهم . "
ولي گفتي : " نه "
گفتم : " دراز مي كشيم و با هم ستاره ها را مي شماريم . "
قدم به عقب گذاشتي .
گفتم : " ستاره هايت را نمي خواهي . آن سه تا ستاره را مي گويم كه هميشه با هم بودند . تو به جاي يك ستاره هميشه سه تا ستاره داشتي . "
و تو لبخند زدي . لبخندي تلخ ."
گفتم : " يادت مي آيد هر شب قبل از خواب ، قبل از پايان روياهاي آن روزت ، پرده را كنار مي زدي و تمام آن روز را با ستاره هايت مرور مي كردي . "
و تو سر پايين انداختي .
گفتم با هم زير بلندترين درخت گردو دراز مي كشيم و با هم گردوهايش را مي شماريم و تو ...
تو اخم كردي . و من نفهميدم چرا . كمي عصباني شده بودم . از دست تو ، از دست خودم . كلافه بودم . نگاهت كردم ، التماست كردم .
گفتم : " سردم شده . دارم مي لرزم . ديگر طاقت ايستادن در مقابل لرز دندانهايم را ندارم . گرما بخشي مي خواهد تا طاقت بياورد . بوسه ايي در دل تاريكي شب مي خواهد تا لرز دندانهايم را بگيرد . دستانم نوازش دستانت را مي خواهد تا بار ديگر خون در آنها به جريان افتد . "
شريانهاي حياتي ام داشت يك به يك قطع مي شد و من محتاج تنها يك بوسه بودم و تو دلت به حالم سوخت كه ترست را جا گذاشتي . بلند شدي ، بلند شدم . نگاهم كردي . مهربان بود . جريان ملايمي از آب در درونش موج مي زد ، موجي بود بود كه آتش كلامم در چشمانت به بار گذاشته بود . لبخند زدي و من مسخ شده به دنبالت راه افتادم . و تو تمامي پله ها را بالا رفتي چون من پشتت بودم . اگر مي خواستي بيفتي قامت استوار من بود و تو چه خوب بالا رفتي .
آن شب زيباترين شب بودن هايمان بود . و تو سر بر بازوهايم نهادي و تو چقدر اين بازوها را دوست داشتي . مي گفتي هميشه به من امنيت مي دهد . هميشه به من گرمي مي ده و تو تازه فهميدي كه گرما نه در بازوان من نيست بلكه در سر لبهايم نهفته است و آن روز تو از بالا بودن نترسيدي . خاطرت آمد .
اين خاطرات آمد آمد تا به امروز رسيد . امروز سالياني است كه از آن روزها گذشته و من نفهميدم تو چرا امروز ترسيدي ؟
من چه گفتم كه تو رها شدي . تو گفتي : " از بالاي بام پرت شدم . "
تو گفتي : " به دره سقوط كردم . "
تو گفتي : " تنها شدم ."
ولي من بودم . دستهايم ، بازوانم . لبهايم تمامي آن چيزهايي كه به تو اعتماد مي داد . تمام هستي من بود . ولي چرا ؟ چرا كارگر نيفتاد ؟ چرا بي ثمر بود ؟ چرا بي فايده بود ؟ من بودم ولي چرا تو تنهايي .
وجودم تنها يك شبح شده . يك خيال خام . من تهي شدم . من خالي شدم . از نقشي كه براي تو داشتم . و تو ديگر مرا نمي بيني . و من و تو هر دو فنا شديم . . مني كه در بالاي بامي تنها ايستادم و تويي كه رها شده اين اوج هستي .
حال چطور من و تو باز بهم برسيم . در كجا ي اين دنيا راه من و تو باز يكي خواهد شد . ما سايه هاي اين شهر تا به كي سايه خواهيم ماند . اي سايه گستر فردا بگذار فردا تمامي 24 ساعت خورشيد بر فرق سرمان باشد تا سايه هايمان درست در وجود خودمان تلاقي كند .
بوستاني است كه تا به دلگشايي فاصله ايي بس طولاني دارد . ولي اين مردم اسير در قفسهاي آپارتماني و كودكان گريزان از بكن ها و نكن ها و خسته از نابودي شورها و شرهايشان ، آمده اند تا خستگي بدر كنند .
نهال هاي كه سالياني را بايد پشت سر بگذارند تا شاخه هايشان سايه گستر دل خسته رهگذرانشان باشد . با اين وجود جمعيت است كه در ميان خاك و سنگش موج مي زند . بخشي نيز مختص اندكي حيوان است . در اين ميان نيز قفسي گرد است با سقفي بلند و ميله هايي كه براي اسيرانش هيچ راه فراري نمي گذارد . در وسط نيز حوضي و در اطراف آن چندين طاووس نر و ماده ديده مي شود كه از يك سو به سوي ديگر و از بالاي حوض به پايين آن دائم در رفت و آمدند .
در اين مـيـــان طاووسي زيبا به خود نمايي پرداخته . طاووسي است نر . تمامي پرهاي خود را گشوده . چتري به رنگ هاي زيبـــــاي رنگين كماني بر پشتـــــش گسترده است . و او چه تحملي دارد براي حمل اين بار سنگين .
نگاهش به دنبال ماده طاووسي است كه بي توجه به اين همه قدرت نمايي نرش بي تفاوت به دنبال دانه هايي در دل خاك به اين سو و آن سو مي رود و به تنها جايي كه توجه ندارد ، او مي باشد . ولي طاووس نر از تصميمي كه گرفته عقب نشيني نمي كند . آنقدر بهمان حال مي ماند تا بلكه نيم نگاه ماده اش را بخرد . همگان دور قفس جمعند و با تحسين زيبايي هاي طاووس نر مشغول و چه بي رحم است كه اين طاووس ماده كه بي توجه به او است .
طاووس نر دل هر بينده ايي را بدست آورده جز آنچه را كه مي خواسته . همه از پير و جوان ، زن و مرد و كودك در وصفش او چيزهايي مي گويند . كودكان ذوق زده و بزرگترها منتظر عكس العمل ماده طاووس ند .
و اما طاووس نر بر هدف يقين حاصل دارد و تمامي تلاش خود را بكار مي بندد .
بــــناگاه لرزشي تمام سراپاي وجودش را در بر مي گيرد . همگان مات اين صحنه اند . رگه هايي از با به صورتت مي خورد . خاكي به هوا بلند مي شود و طاووس نر با تمام وجود پرهايش را تكان مي دهــد . مي لرزانــد ، يكنواخت و با يك سرعت . حيرت آور است . او چه تلاشي مي كند و چه خود خواه است طاووس ماده كه هيچ ندارد . پرنده ايي معمولي كه پاهاي زشتش او را مي گريزاند . در عجبم همچون ديگران كه مبهوت مانده اند . ولي در ذهن من يك سوال شكل مي گيرد .
آيا خدا در خلقت نوع بشر دچار اشتباه نشده است ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آنقدر مي نويسم و مي نويسم تا حرفهاي يك عمر را برايت بگويم .
اينها تنها يادگاري است كه پس از مرگم برايت بر جاي خواهم گذاشت . فقط بايد كمي شانس بياورم و قبل از تو بميرم . ولي الان نمي توانم ، نمي توانم بميرم . كارهاي ناتــمامي دارم كه بايد تا به انتها برسانم . پس بمان . فعلاً بمان ، چون كه با رفتنت تـــمامي اين حرفــهايم به باد سپرده خواهند شد .
تو بايد بداني ، بايد روزي بخواني و مي دانم پس از خواندن تمامي اينها نه تاسف خواهي خورد و نه اشكي خواهي ريخت و چه ناتوان بودم من كه نتوانستم به آن دل سنگي نفوذ كنم . چـه ناتوان بودم كه اسير نيازهاي خداداديم شدم .
چقدر به خدا گله كردم ، كه خلقتم سراپاي ايراد اس . آري من به خدا نيز ايراد گرفتم . نا توانيم من را بر آن داشت كه تمامي تقصيرها را به او نسبت دهــم . زيرا او بزرگ است و بخشنده و مرا كه ماحصل كردگاري خودش هستم را آفريده و چهره حضور بهم داده . او درس خوانده مكتب توست . او درس مولا را از بر كرده . بارها و بارها خوانده " سخن در بند توست تا بر زبان نراني و چون گفتي اش تو در بند آني، پس زبانت را نگهدار همچون زر وسيمت ، چه بسا سخني كه نعمتي را ربود و نعمتي را جلب نمود .
" و او چه خوب زرو سيمش را نگاه داشت و تو نگفتي سيم و زري كه در پستو باشد ديگر چه كسي چهره گلگونش را ببيند . چه كسي از اين همه زيبايي لذت ببرد . تو به او نگفتي به وقت نياز دريچه سخن بگشايد . او مي ترسد اسير كامش به من شود.مي ترسيد اسير من شود. اسير مهر من .
ولي نمي دانست اسير امنيتي هستش كه برايش به ارمغان آوردم . بي وجود من اركانش به تلاطم مي افتد ولي از اسيري مهر من ترسيد . اسير كلام مهر به من شود .
خدايا چرا به او نگفتي اين اسارت ، بند محكم عشق است . خـــدايا من از تو گله دارم . من آتش چرايي هايم را بدست باران رحمت تو سپردم .
با توام ،
با توام اي همدم و همنشين من ،
اي همقدم با پوچي هايم ،
اي همنشين بي كلام ،
اي فرياد سكوت هايم ،
اي خسته راهم ،
اي هم سلولي از سكوتت خســته شدم . به انزجار رسيدم . لبريز از تنفر شدم.
از هر چـه سكوت است بيزارم .
من مي شكنم تـــــا سكوت بشكند . من درهـا را بهم مي كوبم تا كوبشش صدا توليد كند . من بـه سيم آخر مي زنم تا ديوار بلند سكوت شكسته شود .
من سوار بر تكنولوژي قرن اين ديوار صوتي را مــــي شكنــم . تمامي نـــاقوسها را به صدا در مي آورم . تمامي زنگها را مي نوازم تا تو بفهميي زنگها براي كه به صدا در مي آيند .
سوار بر تمامي كشتي هايي كه سوار بر موج پاكيها خودنمايي مي كنند ميشوم تا بــا صلابت سوتشان تلاطم به پا كنم و تايتانيكي گردم كه در زير تمامي پاكي ها مدفون مي گردد ،
چرا كه ديگر از پاكي ها هم خسته شدم . شايد ، شايـــــــد اين حضور نا همگون ، اين بودنـي منحوس ، اين آواره گم شده در دنياي خويش ، اين تنهاي تنهاتر از هميشه ، اين لب فرو بسـته اي كه گفتن نــــياموخته ، ايـــن وجود پر احساسي كه دريچه انفجار ندارد و بر سر آن هـمواره سوپاپ اطميناني خود نمايي مي كند كه تنها وظيفه اش انباشت بود . انباشتي از پنهاني ترين زواياي
يك بودن . يك شوق ، يك حس .
او ديد . فقط ديد مرگ عاشقاني كه بر سر اين خـفته زار مي زنند . بوسه هايي كه هيچــكدام طعم بوسه شاهزاده قصه هاي ما را نداشت . بنا گاه تمامي قصه ها پايان يافت .
سيندرلا ، زيباي خفته ، پري دريايي و .... و قـصه گر ، قــــصه ايي ديگر از سر گرفت . شرك ، غولي مهربان كه تمامي احساسهاي زيباي پرنسس فيونا را زنده كرد .
فيونا از تمامي قيدها و بند هايش ازاد شد . بــندهايي كه چون تارهاي عنكبوتي فقط نخــهايي نازك بودند كه تنها زشتي ظاهري داشتند ولي هــمه از آن در هراس بودند . و مي خواستند به هر طريقي از مامن خود ، از خانه هايشان برانند .
قصه ها تغيير كرد و حالا اين من و تو هستيم . بـا فاصله هايي بس دراز ، درازتــر از هميـشه، بس طولاني و تو هيچگاه نگفتي در اين راه طولاني كه مرا تنها مي گذاري با چه چيزهايي بايد برخورد كنم .
نگفتي ايا مي توانم به تنهايي از دهان شیر پلنگ و گرگ جنگل قصه كدو قلقله زن بگذرم . من نه پيرزن قصه بودم نه كدويي كه مرا پناه دهد .
نگفتي اين تنهايي ها اين جوان خام را از پا در مي آورد . نگفتي كه همه چيزش را مي دهد و جاي خالي آن همه چيزها را بــا چه چيزهايي پر مي كند . مرا درياب . تنهايي هايم را درياب . لحظه هاي اسير در زندان ماده را درياب .
نمي خواهم باز هم بزرگتر شوم . تا اين حد بزرگي مرا بس . ديدن بازيهاي اين چرخ گردون مرا بس . اين چرخ تا به كي خواهيد چرخيد . نمي بيند كه در زير چرخشش له شدم در اين سوراخ چندين بار بايد گزيده شوم تا بفهمم عاطل و باطل يـك نقطه ام . در بازي نقطه ها ، خـطم را گم كرده ام .
من به خط نرسيدم و در نقطه ايي در جا زدم . مني كــه در حسرت جايـــــگاه عقابي تيز پرواز بودم ، همچون آن كلاغ پاهايم در كـــــلاف سر درگم پشــمينيه گوسفندي گير كرده و من هرگز شكار نياموخته به شكارگاه زدم .
از طلا بودن پشيمان گشته ايم ............مرحمت فرموده ما را مس كنيد
