با توام ،
با توام اي همدم و همنشين من ،
اي همقدم با پوچي هايم ،
اي همنشين بي كلام ،
اي فرياد سكوت هايم ،
اي خسته راهم ،
اي هم سلولي از سكوتت خســته شدم . به انزجار رسيدم . لبريز از تنفر شدم.
از هر چـه سكوت است بيزارم .
من مي شكنم تـــــا سكوت بشكند . من درهـا را بهم مي كوبم تا كوبشش صدا توليد كند . من بـه سيم آخر مي زنم تا ديوار بلند سكوت شكسته شود .
من سوار بر تكنولوژي قرن اين ديوار صوتي را مــــي شكنــم . تمامي نـــاقوسها را به صدا در مي آورم . تمامي زنگها را مي نوازم تا تو بفهميي زنگها براي كه به صدا در مي آيند .
سوار بر تمامي كشتي هايي كه سوار بر موج پاكيها خودنمايي مي كنند ميشوم تا بــا صلابت سوتشان تلاطم به پا كنم و تايتانيكي گردم كه در زير تمامي پاكي ها مدفون مي گردد ،
چرا كه ديگر از پاكي ها هم خسته شدم . شايد ، شايـــــــد اين حضور نا همگون ، اين بودنـي منحوس ، اين آواره گم شده در دنياي خويش ، اين تنهاي تنهاتر از هميشه ، اين لب فرو بسـته اي كه گفتن نــــياموخته ، ايـــن وجود پر احساسي كه دريچه انفجار ندارد و بر سر آن هـمواره سوپاپ اطميناني خود نمايي مي كند كه تنها وظيفه اش انباشت بود . انباشتي از پنهاني ترين زواياي
يك بودن . يك شوق ، يك حس .
او ديد . فقط ديد مرگ عاشقاني كه بر سر اين خـفته زار مي زنند . بوسه هايي كه هيچــكدام طعم بوسه شاهزاده قصه هاي ما را نداشت . بنا گاه تمامي قصه ها پايان يافت .
سيندرلا ، زيباي خفته ، پري دريايي و .... و قـصه گر ، قــــصه ايي ديگر از سر گرفت . شرك ، غولي مهربان كه تمامي احساسهاي زيباي پرنسس فيونا را زنده كرد .
فيونا از تمامي قيدها و بند هايش ازاد شد . بــندهايي كه چون تارهاي عنكبوتي فقط نخــهايي نازك بودند كه تنها زشتي ظاهري داشتند ولي هــمه از آن در هراس بودند . و مي خواستند به هر طريقي از مامن خود ، از خانه هايشان برانند .
قصه ها تغيير كرد و حالا اين من و تو هستيم . بـا فاصله هايي بس دراز ، درازتــر از هميـشه، بس طولاني و تو هيچگاه نگفتي در اين راه طولاني كه مرا تنها مي گذاري با چه چيزهايي بايد برخورد كنم .
نگفتي ايا مي توانم به تنهايي از دهان شیر پلنگ و گرگ جنگل قصه كدو قلقله زن بگذرم . من نه پيرزن قصه بودم نه كدويي كه مرا پناه دهد .
نگفتي اين تنهايي ها اين جوان خام را از پا در مي آورد . نگفتي كه همه چيزش را مي دهد و جاي خالي آن همه چيزها را بــا چه چيزهايي پر مي كند . مرا درياب . تنهايي هايم را درياب . لحظه هاي اسير در زندان ماده را درياب .
نمي خواهم باز هم بزرگتر شوم . تا اين حد بزرگي مرا بس . ديدن بازيهاي اين چرخ گردون مرا بس . اين چرخ تا به كي خواهيد چرخيد . نمي بيند كه در زير چرخشش له شدم در اين سوراخ چندين بار بايد گزيده شوم تا بفهمم عاطل و باطل يـك نقطه ام . در بازي نقطه ها ، خـطم را گم كرده ام .
من به خط نرسيدم و در نقطه ايي در جا زدم . مني كــه در حسرت جايـــــگاه عقابي تيز پرواز بودم ، همچون آن كلاغ پاهايم در كـــــلاف سر درگم پشــمينيه گوسفندي گير كرده و من هرگز شكار نياموخته به شكارگاه زدم .
از طلا بودن پشيمان گشته ايم ............مرحمت فرموده ما را مس كنيد
