روزي روزگاري كه خوش زماني بود و ايام به كــــام اميـري بر وجودها فرمان مي راند . شيـر مردي فرمانده ، كه كاخ عمارتش را بر سرها نهاده بود و چون تاجي مي درخشيد . جلوه اش ، جلوه مان شده بود و تلالواش ، برق چشمانمان . نورش رنگ رخساره مان بود و سبزي تاج مرصعش ، رنگ سبز نگاه ها يمان . و ما به پاس اين بزرگي كه به اندازه دنيا دنيا بود و به پاس فروغي كه وجودش در چشمانمان به زبانه كشيده بود و به پاس غروريي كه هويت هزاران ساله مان بود ، تك به تك سلولهاي خاكستريمان را به پيشكشش فرستاده بوديم و خود فرمانبـــــــــــــــري بوديم كه رها شده ، از اميريش لذت مي برديم . ما غرق شادي بوديم . مست بوديم ، مست شراب ناب و سرمست اين غرور .
آن روزها فراموشي چون ديويي به سراغمان آمد و پرده جهلمان را بر پاهاي زشتمان كشيد و ما طاووسي گشتيم كه در بازار مكاره ايي ، بر عالم و آدم فخر فروختيم . فراموش كرديم كه اميرمان ما را امير بود . و هر آنچه ما را بود ، زاده دستان تواناي او بود .
ماه و خورشيد سرزمينمان نيز رنگ رخسار اميــــــر را داشت . نور نگين زمردينش بود كه در چشممان درخشيدن كرد و چشم ديگران را شكار كرد . در شكارگاه دلم امير حاكم بود و ما خورشيد سيمايي خود باخته بوديم و ندانستيم ، يعني دانستيم ولي سرمست باده ايي بوديم كه امير با دستانش ذره ذره در جسم زنجير شده مان ريخت .
گذشت گذشت و برگها فرو ريخت تا ما نيز فرو افتاديم . و كوس رسوايي مان عالم گير شد . و ما در لجنزاري فرو مي رفتيم . خور تابان ديگر نتابيد . فروغ چشمانمان رنگ سياهي مي گرفت . حرف حرف ناممان كه چون ستون خيمه ايي ما را سراپا نگه مي داشت ، شكست و ما گوژ پشتي شديم كه نگاه به لجن هايي زير پا دوختيم . و ما بت پيكراني كه سنگتراش چون سرو بوستاني تراشيده بود ، رها شده از اميــــــــــــر ، با تلنگري كه بر چين دل خورد شكستيم و تكه تكه بر زمين سفت افتاديم .
ولي زيستن حكممان بود و ديگر توان حكم اعدام نفس را نداشتيم . دخمه ايي ساختيم و به ياد روزي كه اميـر بر آن نهاديم ، به ياد بهار رميده ، زرد گل هاي زمانه را به كناري نهاديم و با دودهاي رها شده بر بالاي سرمان حلقه ايي مي سازيم تا ارباب بر آن نشيند . انديشه را وسعت مي دهيم آنقدر تا تاريكي از گيتي بر آيد و نورش اميـرمان را وهم سازد و اين وهم را جشن مي گيريم و نام فجر بر آن مي نهيم .
وهم فجر مبارك
