زيباترين صبح بهاري آغاز شد . نه آغازي آفتابي و نه آغازي سوزان كه عميق ترين قسمت هاي وجودت را نشانه بگيرد .بلكه با نسيمي كه موهايت را به دستش بسپاري تا نوازشگري جادويي بيابد و با قطره ايي كه با اولين قدمت ، با اولين جلوه ات بر لبانت بوسه ايي ساختند تا صبح را بخير گويند . و با شكوه ترين صبح خدايي بخير شد . و من نه گريزان از آب و باد و باران ، نه با چتر و كلاه و ايمن بل سبك و خالي از هر چيز آغوشت را بار ديگر تجربه مي كنم . و براي لمس تجربه ام به معياد مي آيم . معياد صبحگاهي مان . و در اين خلوت قدم به قدم پيش مي روم به گذشته . به گذشته ايي كه يادها را زنده كند . با قطره قطره ياد مي آورم . بارانهايي كه پيوند داد نگاهت را در نگاهم . نگاهم انتها بود و ترا نيز تا انتها كشاند و تو چه زيبا به انتهايم آمدي . آن روز كه عاشق شدي باراني بود و تو اسير باراني شدي كه تند به سرعتي چون باد مهرم را به عميق ترين بخش قلبت رساند و تو درماندي از ، از طعم بوسه ايي كه رنگ و رخ هستي را يافت . و آنگاه اسارتت تكميل شد . و من سرمست از اسارت آهوي خرامان ، تيز پايي رونده و عقابي تيز چنگ كه آسمانها را در نورديد تا اسير زمينيان گردد . و من باده باده نوشيدم ولي نه از جام نگاهت ، نه از عطش لبانت ، نه از آب حياتت . من ميوه ممنوعه را خوردم . سيبي زهر آلوده را گازي زدم و همچون مادرم حوا جايگاهم را ، ميعاد گاهم را براي هميشه ترك گفتم . و امروز و هر روز ديگر كه باران ببارد به زيرش پناه مي يابم تا اشكهايم در پناه اشكهاي آسماني جلا يابد تا جلايش صفا ي دلم گردد .
