تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 

 

 

 

سكانس اول

 

دخترك سر به هوا همچنان مي دويد . تمامي حواسش را به قاصدكي داده بود كه معلق در آسمان به دست باد به هر سويي روان بود و دخترك بدنبالش دوان . در هر حر كتي به هوا جستي مي زد ولي آنچه نصيبش مي شد مشتي هوا بود كه در دستانش پوچ مي شد . او تنها به ارزوي كوچولويي فكر مي كرد كه تنها اين قاصدك پيام آورش خواهد بود و تمام سعي اش اين بود كه قاصد به دست دختري ديگر نرسد تا حباب آرزوهايش در بلنداي سرش نتركد . پيراهن سفيدش او را فرشته ايي كوچك ساخته بود . و شايد قاصدك تنها بالي بود كه به او اميد پرواز مي داد . روي پاهاي كوچكش بلند شد . كفش هاي سفيدش هم به تق تق و تكاپو افتاده بود . باد موهايش را هم به بازي گرفته بود . مژگان بلندش روي چشماني نافذ او زيباترين دختر كوچولويي ساخته بود كه آن حوالي مي توانستي بيابي . و دخترك غافل شد . قاصدك به بالاترين ها رفت و نگاه دخترك را به بالاها برد و او از راه رفته اش غافل و گم گشت و او حالا گمشده بود . كمي به مغازه هاي و خيابانهاي نا آشنا نگريست . كمي به آدمهاي دور برو نگاه كرد هيچكدام برايش آشنا نبود . بغض خود را فرو خورد . مضطرب شد . چند گام به جلو برداشت تا به سر كوچه بعدي برسد ولي ...ديگر بغض را نگه نداشت . تنها حربه اش گريه بود كه با صداي بلند گريست و اينها از نگاه مجيد پنهان نبود . مجيد پسركي 18 ساله كه در باجه تلفن عمومي مشغول دلدادگي بود . با عجله خداحافظي كرد و با مهرباني به سوي دخترك شتافت . مقابلش نشست و با مهر نگاهش كرد . لبخندي زيبا بر گوشه لب نشاند و دستان دخترك را در دستش گرفت .

" خانم كوچولوي ما چرا گريه مي كنه . خودم برات يه قاصدك خوشگل مي گيرم . قاصدكي كه ده تا از آرزوهاي خوشگل تو را بر آورده كنه . "

مجيد با انگشتانش صورت چون گل دخترك را پاك كرد . اخمي دلنشين ساخت و لبهايش را همچون كودكان به شكلي مضحك در آورد و گفت : " حالا بخند . "

دخترك آشنايي يافته بود كه نرمي صدايش بوي نزديكي مي داد . گريه اش بند آمده بود . لبخندي به لب هاي زيبايش نشاند و آرامش بر وجودش به گل نشست .

مجيد : " خانم خوشگله ما اسمش چيه . "

دخترك به آرامي و نرمي پاسخ گفت . پاسخي كه در فاصله قد بلند مجيد و پاهاي كوچك دخترك گم شد . مجيد سرش را كم پايين  آورد . : " گفتي چي ؟؟"  دخترك اين بار بلندتر گفت : " ياسي ،  ياسمن ولي مامان اينا صدام مي كنند ياسي . "

مجيد نگاهي به دخترك كرد و گفت : " اسمت هم به زيبايي چشمات است . بوي خوش ياسمن هم مي دي . حالا دستت را بده به من تا تو را ببرم خونه تان .

و مجيد ياسي را پيدا كرد .

 

 

سكانس دوم

 

سال 1385 يعني درست  15 سال بعد . اردبيهشت  ماه ، ماه عطر خوش گلها و بوي نم باران و گاه گداري خشم طبيعت و بعد دوباره تلالو خورشيد و گرماي دلچسبش . ياسي روي يك نيمكت  توي پاركي نشسته . كدام پارك ، اصلاً  برايش مهم نيست . اينكه باران بر سرش مي بارد نيز  برايش مهم نيست . اينكه چند پسر آنطرفتر ايستاده اند و با  حرفها و متلك هايشان  سر به سرش مي گذارند  ، برايش مهم نيست . از اينكه پرايد مشكي در خيابان انتظارش را مي كشد ،  اصلاً برايش مهم نيست . ديگران چه فكر مي كنند و چه مي گويند برايش مهم نيست . سخت آشفته است و در گير . فكرش اصلاً متمركز نمي شود .  گمشده . گم كرده  ، ولي نه آدرس خانه  و يا آغوش گرم پدر و مادرش را . او خودش را گم كرده . عقايدش ، آرمانش ، هدفش ، انگيزه اش  ، راهش ، آينده اش ، خوشبختي اش . او هر چه بيشتر فكر مي كند تا ردي را براي خود بيابد ناتوان تر از قبل مي ماند . درمانده است . نمي تواند از افكارش نتيجه ايي مطلوب را بيابد .  او خدايش را هم گم كرده . قبله اش  ، آمال اش چيزي كه تمام وجودش را شاد كند و به آينده اميدوار . بلند شد . تحمل گزافه گويي پسرها را نداشت  . تحمل نگاهي هرز مردك پرايد سوار را نداشت . در كنار پارك شروع به قدم زدن كرد . نگاهي به آسمان كرد ولي نه به دنبال قاصدكي كه تمام خواسته هايش را بر آورده كند . نگاهش به دنبال قطره ايي بود كه به صورتش خورد درست در جايي كه قطره ايي اشك سرگردان بود و اينها از نگاه مردي كه پشت فرمان زانتياي نقره ايي رنگ نشسته بود و با موبايل مشغول صحبت  بود ، پنهان نماند . ياسي به كنار ماشين رسيده بود . مرد پياده شد . مردي  بود حدود 30 سال . با موهايي كه  لابلاش سفيدي به چشم مي خورد . نگاهش نافذ بود و گرم . جذاب بود و گيرا . اين نگاه مانع از آن شد كه ياسي سر پايين بياندازد . مسخ شد . احساسي  پيدا كرد  آشنا كه از تير نگاه مرد به دلش راه يافت . مرد لبخند زيبايي به لبانش نشست . لبخندي كه احساس امنيت و آرامش را در دل ياسي انداخت .  نگاهي كه گرمايش به دل يخزده ياسي  نفوذ كرد .  مرد سلامي گفت . ياسي مردد بود بود و تنها زير لبي كلمه ايي نامفهموم را گفت . مرد ادامه داد : " چشمان شما به نظرم خيلي آشنا مي آيند . " ياسي ايستاد . چون نگاه مهر مرد نيز آشناترين چيزي بود كه آن لحظه يافت . مرد دقيق تر شد . لبخندش نيز عميق تر . جرقه ايي در ذهن مرد زده شد و با خوشحالي فرياد كشيد : " تو ياسي هستي مگه نه ، دختركي بازيگوش كه حالا خانمي برازنده شد . " ياسي  سوار ماشي مرد شد . ديگه از ذهنيت آشفته اش فرار نمي كرد . ديگه  ترسي از دوروبر نا آشنايش نداشت . ديگه به راه فكر نمي كرد چه برسه به اينكه بداند راه را بلده يا نه . قرص ايكسي  كه از دست مرد خورده بود او را شاد كرده بود و ديگر هيچ فكري او را ازار نمي داد .  مجيد بار ديگر ياسي را پيدا كرده بود . 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس