دومین داشتنی بود که وجودم را سراپا ذوق و خوشی کرد.
ذوقی کودکانه همچون کودکی کودک که خیالی واهی زندگی و دورنمای آنرا درخشان و درخشانتر میکند.
ولی همچون رویاهای کودکی کودکی، که سراب بود و حبابی که با نیشی اندک بر بالای سرت ترکیده میشود، ترکید و تمامی آبهای خیالش را بر فرق سرم فرود آورد و من بیادم آوردم که پیمان با هم پیمانم را به فراموشی سپردم.
پس بار دیگر با هم پیمانم آغاز می کنم فقط باید مثل دفعات قبل متذکر شوم که من پای ماندن ندارم.
بر پیشهام نیست و فکر در اختیارم.
پس شرایطم را عفو فرما و بیاد آر که هم پیمانی سست داری.
پس به سستیهایم یادآور شو که بیراه ام هرچند دلفریب است و زیباترینها را یدک میکشد ولی تلنگرهایش برای نحیفی چون من زیاد است.
نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا
|
