ميروي اما گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بيآرام نتواند نهفت
ميروي خاموش و ميپيچد به گوش خستهام
آنچه با من لرزش لبهاي بيتاب تو گفت
چيست اي دلدار اين اندوه بيآرام چيست
كز نگاهت ميتراود نازدار و شرمگين؟
آه ميلرزد دلم از نالهاي اندوه بار
كيست اين بيمار در چشمت كه ميگريد حزين؟
چون خزانآرا گل مهتاب رويا رنگ و مست
ميشكوفد در نگاهت راز عشقي ناشكيب
وز ميان سايههاي وحشي اندوه رنگ
خنده ميريزيد به چشمت آرزويي دل فريب
چون صفاي آسمان در صبح نمناك بهار
ميتراود از نگاهت گريه پنهان دوش
آري اي چشم گريز آهنگ سامان سوخته
بر چه گريان گشته بودي دوش؟ از من وامپوش
بر چه گريان گشته بودي؟ آه اي چشم سياه
از تپيدن باز ميماند دل خوش باورم
در گمان اينكه شايد شايد آن اشك نهان
بود در خلوت سراي سينه ات ياد آورم
نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا
|
