تبليغاتX
خلوتــــــكده

aghagheia

کاملـیا

aghagheia

http://aghagheia.blogfa.com

خلوتــــــكده

خلوتــــــكده - اشک

خلوتــــــكده

من حدیث درد شور انگیز خویــــش
بـــارها بـــا باد و بـــوران گفتـــه‌ام
از نگــــاه چشم هـــای خستــه‌ام
قصه هــا بـــا جویبــاران گفتـــــه‌ام
من بـــرای مــاهتــاب نـقـــره فــام
گفتـــه ام اینجــا تنــگ است دلم
مـــن بـــــرای اختـــران کهکشـان
گفتـــه ام کــو لبــهای خنـدان من
مــن بــگوش لالــه ها و سبزه ها
شعر خود با ســـوز و دل خوانده‌ام
این زمانــه شرح غـم جـاوید خویش
در میان دل چون پیچکی پیچانده‌ام

خلوتــــــكده

اشک

 

 

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط کاملـیا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا