داستانی کوتاه
يکي از ملوک را مرضي هولناک بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولي.
طايفه حکماي يونان اتفاق کردند که مر اين رنج را دوايي نيست،
مگر زرداب آدمي به چندين صفت موصوف.
بفرمود تا طلب کردند.
پسر دهقاني را يافتند بدان صفت که حکما گفته بودند.
ملك، پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود کرد
و قاضي فتوي داد که خون يکي از آحاد رعيت ريختن سلامت نفس پادشاه را رواست.
جلاد قصد کشتن کرد.
پسر سر سوي آسمان کرد و تبسم کرد.
ملک پرسيد که در اين حالت چه جاي خنديدن است؟
گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکم و داوري بر قاضي برند و داد از پادشاه خواهند.
اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به کشتنم فتوي داد و پادشاه راضي شد به ريختن خونم.
در اين حال، جز خداي پناه نيست.
سلطان را از اين سخن دل به رحم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت: هلاک من اولي تر که خون بيگناهي ريختن.
سر و چشمش ببوسيد و در کنارش گرفت و نعمت بيکران داد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
وصال با خدا
بار الها،
توجه من به مخلوقات تو سبب ميگردد كه از مشاهده جمالت محروم بمانم؛
پس مرا در پيشگاه خويش به عبادتي بگمار كه به وصال تو رساندم.
چگونه براي اثبات وجود شريفت به چيزي دليل آورده شود كه در هستي خود محتاج توست؟
آيا براي غير تو ظهوري است كه براي تو نيست تا وجود غير، آشكاركننده جمال تو باشد؟تو كي پنهان بودهاي كه براي اثبات و عيان ساختنت نياز به دليلي باشد؟
كي دور بودهاي كه كاينات، در راه رسيدن به تو باشند؟
كور باد چشمي كه تو را نگاهبان خود نبيند. و چه زيانبار است، معامله بندهاي كه از محبت تو وي را بهرهاي نيست.خدايا،
خواري و پستيام در برابر تو هويداست و احوال من بر تو پوشيده نيست.
وصالت را از تو ميطلبم و به ياري وجود شريفت، بر هستي تو گواهي ميدهم.
مرا با نور خود به ذات پاكت، راهنمايي فرماي و با صدق عبوديت در پيشگاهت بر پاي دار.

