در دل كوه بود ، نه ، كمي پايين تر
در دامنه كوه ، نه باز هم پايين تر .
در زير پاهاي استوار كوه بنا شده بود .
دره ايي بود ولي نه تنگ و تاريك . سبز بود ، سبز سبز . پر بود از درختان تنومند گردو . زيبا بود از درختان به گل نشسته بادام . لبريز بود از فندق هايي دو تايي كه تنگ هم بر شاخسارها آويخته بودند . . بالا و پايين داشت همچون زندگي . شيب داشت تا بدوي و خود را رها كني ، همچون شيب كودكي . رود داشت خروشان و پر صدا همچون خروش جواني . پله داشت تا تو به بالاي بام اين طبيعت برسي . و تو چقدر با احتياط بالا مي رفتي . مي گفتي از بلندي مي ترسي و چرايش را من نفهميدم . در دلت آرزو ديدن آنچه بود را از بالا داشتي . در حسرت بودي . نمي دانم شهامتت را در كجاي زندگي جا گذاشته بودي و من اصرار داشتم هر طور شده تو را به بالا ببرم .
گفتم : " مي خواهم مهتاب را از آنجا نشانت بدهم . "
ولي گفتي : " نه "
گفتم : " دراز مي كشيم و با هم ستاره ها را مي شماريم . "
قدم به عقب گذاشتي .
گفتم : " ستاره هايت را نمي خواهي . آن سه تا ستاره را مي گويم كه هميشه با هم بودند . تو به جاي يك ستاره هميشه سه تا ستاره داشتي . "
و تو لبخند زدي . لبخندي تلخ ."
گفتم : " يادت مي آيد هر شب قبل از خواب ، قبل از پايان روياهاي آن روزت ، پرده را كنار مي زدي و تمام آن روز را با ستاره هايت مرور مي كردي . "
و تو سر پايين انداختي .
گفتم با هم زير بلندترين درخت گردو دراز مي كشيم و با هم گردوهايش را مي شماريم و تو ...
تو اخم كردي . و من نفهميدم چرا . كمي عصباني شده بودم . از دست تو ، از دست خودم . كلافه بودم . نگاهت كردم ، التماست كردم .
گفتم : " سردم شده . دارم مي لرزم . ديگر طاقت ايستادن در مقابل لرز دندانهايم را ندارم . گرما بخشي مي خواهد تا طاقت بياورد . بوسه ايي در دل تاريكي شب مي خواهد تا لرز دندانهايم را بگيرد . دستانم نوازش دستانت را مي خواهد تا بار ديگر خون در آنها به جريان افتد . "
شريانهاي حياتي ام داشت يك به يك قطع مي شد و من محتاج تنها يك بوسه بودم و تو دلت به حالم سوخت كه ترست را جا گذاشتي . بلند شدي ، بلند شدم . نگاهم كردي . مهربان بود . جريان ملايمي از آب در درونش موج مي زد ، موجي بود بود كه آتش كلامم در چشمانت به بار گذاشته بود . لبخند زدي و من مسخ شده به دنبالت راه افتادم . و تو تمامي پله ها را بالا رفتي چون من پشتت بودم . اگر مي خواستي بيفتي قامت استوار من بود و تو چه خوب بالا رفتي .
آن شب زيباترين شب بودن هايمان بود . و تو سر بر بازوهايم نهادي و تو چقدر اين بازوها را دوست داشتي . مي گفتي هميشه به من امنيت مي دهد . هميشه به من گرمي مي ده و تو تازه فهميدي كه گرما نه در بازوان من نيست بلكه در سر لبهايم نهفته است و آن روز تو از بالا بودن نترسيدي . خاطرت آمد .
اين خاطرات آمد آمد تا به امروز رسيد . امروز سالياني است كه از آن روزها گذشته و من نفهميدم تو چرا امروز ترسيدي ؟
من چه گفتم كه تو رها شدي . تو گفتي : " از بالاي بام پرت شدم . "
تو گفتي : " به دره سقوط كردم . "
تو گفتي : " تنها شدم ."
ولي من بودم . دستهايم ، بازوانم . لبهايم تمامي آن چيزهايي كه به تو اعتماد مي داد . تمام هستي من بود . ولي چرا ؟ چرا كارگر نيفتاد ؟ چرا بي ثمر بود ؟ چرا بي فايده بود ؟ من بودم ولي چرا تو تنهايي .
وجودم تنها يك شبح شده . يك خيال خام . من تهي شدم . من خالي شدم . از نقشي كه براي تو داشتم . و تو ديگر مرا نمي بيني . و من و تو هر دو فنا شديم . . مني كه در بالاي بامي تنها ايستادم و تويي كه رها شده اين اوج هستي .
حال چطور من و تو باز بهم برسيم . در كجا ي اين دنيا راه من و تو باز يكي خواهد شد . ما سايه هاي اين شهر تا به كي سايه خواهيم ماند . اي سايه گستر فردا بگذار فردا تمامي 24 ساعت خورشيد بر فرق سرمان باشد تا سايه هايمان درست در وجود خودمان تلاقي كند .
