تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 فرصت چنداني نداشتم . بايد زودتر از خانه مي زدم بيرون . دكمه هاي مانتو را سريع بستم و در حاليكه پله هاي حياط را دو تا يكي مي كردم ، روسري را سرم انداختم . نگاهي به ساعت انداختم . دو دقيقه بيشتر نمانده بود . تو كوچه زدم . هوا حسابي تاريك بود . نگاهي به دور و برم انداختم و به سمت ته كوچه راه افتادم . مقصد انتها نبود . وسط كوچه بود . زير درخت اقاقي ، كنار شمشادهايي كه نامرتب بلند شده بود و تا كمر مي رسيد . زير نو چراغي كه شبي  مهتاب گونه را ساخته بود ، به ياد چهاري از شنبه ها .

رسيدم ، مي ايستم . نفسي عميق مي كشم . تا بلكه با رسيدن موج هواي تازه ، قدري قلبم از تلاطم بياستد . يك دقيقه ايي مي گذرد تا در نبرد سخت و بي امان ، گنجشكك قلبم كه مي خواهد تمامي دنده ها را شكسته و در آسمان آبي به پرواز در آيد ، آرامش برقرار شود . گنجشككم خوب مي داند كه رهايي ممكن نيست . بايد همچون گذشته بماند و تنها به چهچهه ايي از راه دور قناعت كند .

لحظه ها و ثانيه ها نزديكتر مي شود . چشم هايم را مي بندم . مي شمارم . شمارشي معكوس 9، 8 ، 7 ، 6 ، 5 ، 4 ، 3 ، 2 ، 1 ، ساعت مي نوازد . 1 ، 2 ،‌3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7  به 7 كه مي رسد مي ايستد . زمان مي ايستد . زمان در كل گيتي مي ايستد و چشمهايم هنوز بسته هستند . من زمان و مكان را در مي نوردم . دست راستم را به بالا مي برم . انگشت اشاره به دنيا را به سمت لبانم مي برم . در كنارش مي نشينند . بند بر خاك مي نهد . به سجده مي نشيند . چقدر و تا به كي نمي دانم . زمان اينجا معنا ندارد . بند بندهاي انگشتانم بلند مي شوند . مي چرخند و مي چرخند تا اين ميعادگاه عشق را عبادت كنند .

جايگاره گل بوسه ايي به رنگ نسترن است . مي پيچد و مي پيچد از دو سو . از بالا تمامي فكرم را تنگ در آغوش مي گيرد و از پايين قلبم را نشانه مي رود ، و من در بند عطر نسترن هايي هستم كه مرا در بر گرفته اند . مست مي شوم . مست مست و در اين مستي آهسته چشم مي گشايم . با سه شماره . 1 ، 2 ، 3 ، حيرانم ، گنگم ، دقايقي مي نگرم تا ببينم كجايم . ميعادگاهم نيست . چراغ  مهتاب ، شمشادها و اقاقي ها ، هيچكدام نيستند . مه غليظي است . چشمم جز سفيدي چيز ديگري نمي بيند . قدمي به جلو مي گذارم . باز هم قدمي ديگر ، قدمهايم را سرعت مي بخشم . صداي آب مي آيد . موج نيست ، جريان آبي است . رودي است . قدم نزديكتر مي گذارم . حالا ديگر در كنار رودي آرام هستم . در امتدادش به راه مي افتم . چشم از رود بر نمي گيرم . صداي مرغان مي آيد . مرغان دريا . به دريا رسيدم . انتهاي اين رود دريا بود . دريايي در ميان مه . دريا ترا به سوي خود مي خواند . بايد تني به آب بزني .

 

بايد دل به دريا بزني ، تا حس كني . و من مست تر از هميشه گامي به جلو مي نهم . در هواي سرد پاييزي ، آبي گرم به پايت مي خورد . نرم ترا در بر مي گيرد و مي رود . قدري خمار مي شوي . گرمايش را مي خواهي و دريا بخشنده تر از اين حرفهاست كه خماريت را بيشتر كند  ، باز مي آيد و اين بار بيشتر ، تا ساق پايت را در بر مي گيرد و تو جان گرفته از نوك انگشتانت را به ساق پايت منتقل مي كني . گرما يواش يواش به بالا مي رود و تو من اش يواش به جلو مي روم . دريا دلفريب است و تو دلداده . دريا گرمت مي كند و مي رود . بادي ترا به لرز مي اندازد . بيشتر مي خواهي به دريا پناه ببري . اعماقش گرم است . قدمي ديگر مي نهم . قدمي بزرگتر از قبل . زانو در آب دارم .

 

زانوانم ديگر نمي لرزند . موجها ديگر نمي روند . ديگر خمارم نمي كنند . كاملاً در برم گرفته اند . تنها نوازشي است . دريا گستاختر شده . موج در كمرم انداخته و مي خواهد گرمتر كند . مه را همچنان حس مي كنم . تك تك سلولهايم رفع عطش كردند ، سيراب شدند . سيراب تر از هميشه . بوي شاليزارهاي شمال را مي دهند . آنقدر سيراب كه وقتي آخرين موج بر لبانم نشست ديگر نفهميدم . بوسه ايي آتشين بود . لبهايم قدرت رهايي نداشتند . طعمش را حس كردم . شوري نداشت . بوي بهار نارنج داشت . شهدش شيرين بود . به شيريني ... نه ، شيرين نبود . مزه ، مزه شراب بود . طعمش خاطرم نيست . چرا كه با آخرين بوسه موج ديگر نبودم . به روي آب آمدم . سبك ، سبك تر از هميشه . نيازي به دست و پا زدن نبود  كاملاً  روي آب قرار گرفته بودم و با هر موجي ، آرام به بالا و پايين مي رفتم . موجها با موهاي پريشانم بازي مي كردند  و برايم لالايي  مرگ مي خوانند و من روحم را تقديم كردم . به پاي بوسه ايي ريختم .

 

صداي زنها باز آمد . 1 ، 2 ، 3 ، 4 ،‌5 ، 6 ،‌7 ، 8 ، زمان ايستاد . اين بار روي ساعت 8 . چشمهايم را در آن باز كردم . به دور و برم نگاه كردم . درست وسط كوچه بودم . زير درخت اقاقي . جسمي سنگين با روحي جاي گذاشته در جايي كه زمان و مكان ندارد . راه مي افتم با دستي روزمرگي هايم را در دست مي گيرم و با دستي ديگر زنگ را مي فشارم . مي روم تا چهاري ديگر را با هفتي ديگر به انتظار بنشينم تا بار ديگر جان دهم .

 

در وفـاي عشق تو مشهور خوبانم چو شــــمع

شب نشــين كوي سربازان و رندانم چو شــــمع

روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرسـت

بس كه در بيماري هجر تو گريـــانم چــو شمع

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log
کد ماوس