دلم صد پاره و بر هر پاره آن نقشي است از درد . دلم همچون لاله خودرويست كه دور از بهاران خود مي شكفد . در هر جا ، در سايه كوه ، در سر خار ، در فرق چمن ، بدور از ياران خويش .
دلي صد چاك دارم كه در هر چاك ان داغي تازه و بسان دل پاره پاره خويش آرزويي پاره زين چرخ نيلوفري دارم . آرزويي كه دور است و در آن سوي فلك منزلگهي والا دارد و بين من و او حجابي است از سياهي ها و آلام دل .
فلك آن سوي افق هر روز خبري با باد برايم مي فرستاد كه بخند تا به رويت بخندم و دلم خون ز اميد كه روزي ببيند خنده زارم . ولي آن چه به گوش فلك رسيد خنده بلند ظلم بود و او نيز بر مراد آن چرخيد و مرا در پشت تاريكيها محو نمود .
چرخيد و چرخيد تا ستاره بختم افول كرد و نور همچون شمعم ديگر نتابيد و از آن پس در گلستان چشمم هميشه باز ماند تا شايد روزي ، روزگاري در مقابل دو ديده خون فشانم خنده فلك را ببينم . اين دو گل باغ آشنايي را همواره باز گذاشتم تا بي خبر از كنارم نگذرد و براي وصال ان يگانه ارزوي دل بدون حرف و گفت مي نواختم در درون ني تا شايد درد فراق را با سوز نواي خويش بگويد ولي ، ولي آنچه برايم ماند حسرتي بود و سوز و گدازيي
خاطره همچون دفتريست كهنه كه هرگز پاره نمي شود و مانند كوچه هاي شهر ما هميشه با ماست .
خاطره قصه تلخ و شيرين است كه در گورستان قلب جاودانه مي ماند .
اي بي همتا مرا در درياي وجودت غرق ساز تا در صدف سينه در پرورم . دري ز صفا و وفا ، دري عاري از كين و ريا ، دري از مهر درون ، دري از عشق وجود .
