تبليغاتX
خلوتــــــكده
خلوتــــــكده

 

 

 

 

 

زمستان بود . زمستاني سرد . زمستاني يخ زده . با آسماني گرفته و ابري . با آسماني منتظر . انتظاري كشنده در هر لحظه . انتظار بارش . بارش سفيدي . بارشي كه شب سياه را به سفيدي تبديل كند . بارشي كه زمستان را بركت دهد . بارشي كه تا عمق هستي را لبريز از آب حيات كند . بارشي كه دانه هاي نهفته در دل خاك را قوت دهد . بارشي كه به ريشه هاي خشكيده اميد بودن بدهد . بارشي كه آينده را رقم بزند . آينده ايي پر بار . آينده ايي .....

 

دانه دانه برف شروع به باريدن كرد . نرم و آرام . در سكوتي زيبا . تنها صداي كودكاني شاد بود كه پشت پنجره هاي بسته با ذوقي كودكانه به دانه هاي برف مي نگريستند و فريادي شاد سر داده بودند .

خانه گرم بود . چراغ روشن بود . توي سفره نان داغ سنگك بود . پنجره بسته بود . بسته بسته . بسته به روي سرما . بسته به روي ابرها . روزني براي سوز نبود . چرا كه همه جا بسته بود . دلها هم بسته بود . چرا كه پرو بود . پر از شادي ، پر از مهر و پر از انتظار . جايي براي سرد شدن نبود . روزني كه سرما نفوذ كند ، وجود نداشت و برف زيبا بود . تنها زيبا . زيباي زيبا .

 زمستان زيبا بود . زمستان شاد بود . زمستان چشم انتظار بود .انتظار يك زايش . انتظار يك ستاره . انتظار يك حيات . انتظار يك گرما بخش . انتظار يك پايان براي انتظار و اين لحظه آغاز شد .

آغازي با در جانكاه . اغازي با  فرياد و داد .آغازي با هول و هراس . آغازي با بيم و تشويش . آغازي با يك  گريه و زندگي شروع شد .

نوزاده ايي از پنهان خارج شد . ستاره بختش بر اوج آسمان درخشيدن كرد . يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره . اين كودك نوزاده سه ستاره داشت . سه ستاره در امتداد يكديگر . او كودكي بود با خواستهاي عظيم . او دنياها را مي خواست . او به يكي قانع نبود . دو را نمي خواست او هر سه را با هم مي خواست . دست هايش را بالا برد . بالا و بالاتر . دست هايش باز بود . دست هايش خالي بود . بيهوده به هوا چنگ مي زد . ولي باز مي خواست . او از خواستنش دست بر نداشت و فردا كه خورشيد بر آسمان درخشيدن كرد ، او.عاشق رنگ زرد خورشيد شد . آن را نيز خواست ، براي روزهايش . خواستنش پاياني نداشت .

او كودكي توانمند بود . چون مي خواست . مي خواست تا جمع دورش از وجودش شاد باشند . مي خواست تا بودنش همه را راضي نگهدارد تا آنجا كه رهگذري اورا در بن بست ديد .  جسمي گم شده در بن بست كه از داشتنش شادند و از داشتنش خوشبخت . و همين كافيست .

او پايان زايش بود و آغازي زيبا . او پايان درد بود و آغازگر راهي طولاني . او پايان چشم انتظاري بود و آغازي براي بالا رفتن به سوي آسمان . او دورترين نقطه را مي خواست . روزها به عشق خورشيد گام بر مي داشت و شبها به عشق ستاره هايش و او شب و روز رفت . رفت و رفت ولي فاصله هايش با خواست هايش همچنان دست نيافتني بود .

خيـــــــــــــــــــــــــــــــالي نيست . اميدي هست هر چند دور ولي هست . كودك خنديد .

 

 

     تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك

 

 

 

 

دلا نـــزد كسي بنشين كه او از دل خـــــــبر دارد           به زير آن درخـتـي رو كه او گل هاي تـــــــر دارد

در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بـي كاران           به دكان كسي بنشين ، كه در دكان شــــــــكر دارد

ترازو گر نداري پس ترا ، زوره زنـــــد هر كس           يكي قلبي بـــــيارايد ، تو پـــــــــنداري كه زر دارد

ترا بر در نشاند او به طــــــــراري كه مي ايـــــم           تو منشين منتظر بر در ، كه آن خـــانه دو در دارد

به هر ديگي كه مي جوشد مياور و كاسه و منشين          كه هر ديگي كه مي جوشد درون چـيزي دگر دارد

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيــــري زبر دارد          نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد

بنال اي بلبـــــل دستـــــان ، ازيرا ناله مســـــــــتان         ميان صــــــــــخره و خــــــارا ، اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمي گنـــــــجي ، كه اندر چشمه سوزن          اگر رشته نمي گـــــنجد ، از آن باشــد كه سر دارد

چراغ اســت اين دل بيدار ، به زير دامــنش مي دار        از اين باد و هوا بگـــذر ، هوايش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشـــــتي ، مقيم چشمه اي گشـــــتي        حريف همــــدمي گشتــــي كه آبي بر جـــــگر دارد

                                      چو آبت بر جگر باشد ، درخت ســــــــبز را ماني

                                      كه ميوه نو دهد دايــــم ، درون دل ســـــــفره دارد

نوشته شده در تاريخ توسط کاملـیا |
قالب وبلاگ
log